نامه‌های تهران

ماجرای مرگ مصطفی در سیدخندان

زندگی آدمی که فقط یکی از برادرهای پدرم بوده و تازه پدرم از چند سال قبل از مردنش با او قهر بوده نمی‌توانست برای من مهم باشد، چه برسد به مرگش؛ اما شما اگر جای من بودید و هر سال اول تابستان یک غریبه آسمان جُل و گنده باقالی می‌آمد به باغ ته کوچه‌تان و توی چاهی که می‌گفت قبر عمویتان است، گل می‌انداخت و می‌گفت: «عموات به خاطر اینکه زن خوشگل گرفته بود جوون مرگ شد.» سعی نمی‌کردید ببینید ماجرا واقعاً چه بوده؟

پری دریاچه آزادی

گوشی‌های موبایل هیچ کدام ما به اینترنت وصل نمی‌شوند. خبری از اینستاگرام، تلگرام و واتساپ نیست. هر دو ما حتی فیس بوک هم نداریم. نه اسکایپی وجود دارد و نه هنوز خبری از اپلیکیشن‌هایی است که برای عشاق این امکان را فراهم می‌کند که بیست‌و‌چها‌ر ‌ساعته با هم در ارتباط باشند. من سال‌ها بعد قرار است یکی از آنها را که اسمش «کاپِل» است روی گوشی‌ام نصب کنم.

در بهار، مرتضی به جای همه ما زندگی می‌کند

ساعت شش‌و‌پنجاه دقیقه صبحِ چهاردهم بهمن است. در محل ما زودتر از همه جواد و اکبر کارشان را در نانوایی شروع می‌کنند؛ بعد مرتضی و رفیقش محمود کرکره سوپری‌شان را بالا می‌کشند و نرسیده به ساعت هفت وقتی میثم در میوه فروشی را باز می‌کند، تاریکی شب با صدای آهنگ‌های مرتضی به روشنایی روز تبدیل می‌شود.

برای سروهای شیرازی پارک ساعی

وقتی بچه بودم فقط دوبار گم شدن در شهر را تجربه کردم که یکی از دفعاتش همین جا بود. تابستان بین کلاس اول و دومم بود و من که برای چند لحظه از خانواده‌ام جدا شده بودم تا نگاه دوباره‌ای به ده‌ها لاک‌پشتی که آن موقع در پارک زندگی می‌کردند و زیر سایه یک پل کوچک جمع می‌شدند بیندازم برای حدود سه ساعت گم شدم و بی‌پناهی را شاید برای اولین‌بار در زندگی‌ام تجربه کردم.

خانه‌به‌دوش‌های تئاترشهر

مرد چای‌فروش انبر بلندی را که توی منقلش گذاشته بود برمی‌دارد و با جثه کوچکش به طرف زن تنومند حمله می‌کند، اما درست وقتی به فاصله یک قدمی او و پسرکِ همراهش می‌رسد می‌ایستد و با صدای لرزانش می‌گوید: «ننه سیز قالاسان! سنی ذلیل قالاسان اوشاخ!»

در خیابان مرتضوی هر کس خودش گلیمش را از آب بیرون می‌کشد

بیست‌و‌هشت ساله‌ام و در اولین کوچه خیابان مرتضوی در نزدیکی خیابان سپه که سالهاست نامش شده «امام خمینی» آپارتمان پنجاه متری، پانزده بیست ساله‌ای اجاره کرده‌ام. به این ترتیب دیگر یک پایین شهری به حساب می‌آیم. در محله جدید هر روز صبح با صدای مادری از خواب بیدار می‌شوم که از پنجره خانه روبه‌رو فریاد می‌زند: «ابوالفضل! ابوالفضل! به خدا که دیگه جون ندارم….»

در تابستان از خانه هنرمندان خوشم نمی‌آید

روی گردنم پر از دانه‌های قرمز پُر‌رنگ شده؛ ریش و مویم طوری به یک طرف کشیده شده که انگار فرشته مرگ وقتی خواب بودم قصد نوازشم را داشته اما چون زمان نوازش او هنوز برایم فرا نرسیده درست به محض اینکه دستش را روی صورتم گذاشته کسی با خشم او را به طرف آسمان‌ها کشیده.

طالقانی در تخت جمشید مرده است

تابستان است. بین ساعت پنج و شش بعد از ظهر تصمیم می‌گیریم طول خیابان طالقانی را به طرف تقاطع ولی‌عصر جایی که معشوقم می‌گوید مدت‌ها قبل به یک بستنی‌فروشی بزرگ رفته و من آن را نمی‌شناسم برویم. خیابان طوری ساکن و دم کرده است که انگار نه انگار با تعطیل شدن صدها اداره و شرکت ِاین حوالی باید اوج شلوغی‌اش را تجربه کند.

روزنامه‌نگاری که در میدان بهارستان به قتل رسید

کارآگاهی که من می‌خواهم از او بگویم پنجاه سال فقط روی یک پرونده کار کرد و آخر یک روز بعد از هفتادمین سالگرد قتل ِ‌قربانی پرونده‌اش بی‌آنکه به نتیجه مشخصی رسیده باشد در خانه‌اش در طبقه سوم پاساژ آشتیانی در میدان بهارستان سکته کرد و مرد.

آغاز راه:
من و معشوق و محله‌های تهران

دلم می‌خواهد از تک‌تک محله‌های محبوبم بنویسم اما آیا می‌توانم؟ آیا وقتش را دارم تا پایان این زمستان به تمام آن محله‌ها سر بزنم و چیزی درباره‌شان بنویسم. فکر می‌کنم تا این کار را نکنم حالم جا نمی‌آید. باور دارم چیزی در آن محله‌ها هست که عکس و فیلم از پس توصیفشان برنمی‌آید و تنها ادبیات است که می‌تواند طوری که این تکه‌های تهران سزاوارش هستند آنها را بازتاب دهد.

لااُبالی، آسمان‌جُل؛ اما مگر آدم آسمان‌جل عاشق نمی‌شود؟

«من با آیدا سر آن کوچه قرار می‌گذاشتم. روی آن نیمکت می‌نشستیم و من جُک تعریف می‌کردم. تقریبا در هر قرار سه، چهار تا جک می‌گفتم؛ او می‌خندید و وقتی کم تر از یک ربع ساعت از ملاقاتمان گذشته بود، می‌رفت. چند سال پیش می‌شد؟ زمان خاتمی بود. هشتاد و یک یا دو. الان آیدا زن یک لوازم خانگی فروش شده. دو تا بچه دارد که بزرگ تره امسال رفت کلاس اول. ولی من هنوز توی این شهرک ول می‌چرخم….»