ادبیات، جامعه،‌ سیاست

نامه‌های تهران

در بهار، مرتضی به جای همه ما زندگی می‌کند

ساعت شش‌و‌پنجاه دقیقه صبحِ چهاردهم بهمن است. در محل ما زودتر از همه جواد و اکبر کارشان را در نانوایی شروع می‌کنند؛ بعد مرتضی و رفیقش محمود کرکره سوپری‌شان را بالا می‌کشند و نرسیده به ساعت هفت وقتی میثم در...

خانه‌به‌دوش‌های تئاترشهر

مرد چای‌فروش انبر بلندی را که توی منقلش گذاشته بود برمی‌دارد و با جثه کوچکش به طرف زن تنومند حمله می‌کند، اما درست وقتی به فاصله یک قدمی او و پسرکِ همراهش می‌رسد می‌ایستد و با صدای لرزانش می‌گوید: «ننه...

در خیابان مرتضوی هر کس خودش گلیمش را از آب بیرون می‌کشد

بیست‌و‌هشت ساله‌ام و در اولین کوچه خیابان مرتضوی در نزدیکی خیابان سپه که سالهاست نامش شده «امام خمینی» آپارتمان پنجاه متری، پانزده بیست ساله‌ای اجاره کرده‌ام. به این ترتیب دیگر یک پایین شهری به حساب می‌آیم. در محله جدید هر...

در تابستان از خانه هنرمندان خوشم نمی‌آید

روی گردنم پر از دانه‌های قرمز پُر‌رنگ شده؛ ریش و مویم طوری به یک طرف کشیده شده که انگار فرشته مرگ وقتی خواب بودم قصد نوازشم را داشته اما چون زمان نوازش او هنوز برایم فرا نرسیده درست به محض...

طالقانی در تخت جمشید مرده است

تابستان است. بین ساعت پنج و شش بعد از ظهر تصمیم می‌گیریم طول خیابان طالقانی را به طرف تقاطع ولی‌عصر جایی که معشوقم می‌گوید مدت‌ها قبل به یک بستنی‌فروشی بزرگ رفته و من آن را نمی‌شناسم برویم. خیابان طوری ساکن...

روزنامه‌نگاری که در میدان بهارستان به قتل رسید

کارآگاهی که من می‌خواهم از او بگویم پنجاه سال فقط روی یک پرونده کار کرد و آخر یک روز بعد از هفتادمین سالگرد قتل ِ‌قربانی پرونده‌اش بی‌آنکه به نتیجه مشخصی رسیده باشد در خانه‌اش در طبقه سوم پاساژ آشتیانی در...

آغاز راه:
من و معشوق و محله‌های تهران

دلم می‌خواهد از تک‌تک محله‌های محبوبم بنویسم اما آیا می‌توانم؟ آیا وقتش را دارم تا پایان این زمستان به تمام آن محله‌ها سر بزنم و چیزی درباره‌شان بنویسم. فکر می‌کنم تا این کار را نکنم حالم جا نمی‌آید. باور دارم...

لااُبالی، آسمان‌جُل؛
اما مگر آدم آسمان‌جل عاشق نمی‌شود؟

«من با آیدا سر آن کوچه قرار می‌گذاشتم. روی آن نیمکت می‌نشستیم و من جُک تعریف می‌کردم. تقریبا در هر قرار سه، چهار تا جک می‌گفتم؛ او می‌خندید و وقتی کم تر از یک ربع ساعت از ملاقاتمان گذشته بود،...