ادبیات، جامعه،‌ سیاست

داستان کوتاه

غرور

باد و بوران به‌ شدت در حال وزیدن است. آن‌قدر سردند که همچون چنگال بر صورتم کشیده می‌شوند. هیچ برگی هم برایم نمانده تا مشتی محکم بر دهانشان بکوبد و گرمم کند. پاییز ناجوانمردانه برگ‌هایم را به یغما برد. پرنده‌های...

مرد بدون خاطره

بزرگ‌ترین بد شانسی این است که در زمان نامناسب در مکان نامناسب باشی. فرناندو این قانون قدیمی را می‌دانست، امّا نمی‌دانست که خودش نیز یکی از قربانیان آن شده است. سلسله‌ای از رویدادها که از یازده سپتامبر ۲۰۰۱ و شهر...

خیابان شماره‌ ٢٣

جلوی دکه‌ی روزنامه‌فروشی می‌ایستی. در روزنامه‌ای، زن و مردی این‌ور و آن‌ور تختخوابی نشسته‌اند، زن رویش را به پنجره کرده و مرد به سقف. روزنامه را تا می‌کنی و زیر بغلت می‌گذاری. صندلی‌ا‌ی خالی می‌بینی. روبه‌روی‌ صندلی فروشگاهی است. ماشینی...