ادبیات، جامعه، سیاست

ادبیات داستانی

موی پیامبر

اوایل سال هزار و نهصد و اَندی، زمانی که سرینَگـَر دچار چنان زمستان سردی بود که استخوان‌‌های آدمی را مثل شیشه می‌توانست بشکند، مردی جوان، که آثار ثروت و مکنت روی صورت سرخ شده از سرمایش هویدا بود، وارد بدنام‌ترین محله شهر شد؛ جایی که خانه‌های بنا شده از چوب و آهن‌کهنه‌اش به نظر می‌رسید هر آن فرو خواهد ریخت.

سنگ‌های محلی

– چشات رو خوب باز کن سرباز. مطمئنی درست دیدی؟
– بیاید خودتون ببینید جناب سروان. خودم دیدمش. ولی یهو غیب شد.
– دقیقا کجا دیدیش؟ بده کنار این ماسماسک رو. رو ضامنه؟
– بله جناب سروان.
– من که چیزی نمی‌بینم. کجا رو می‌گی؟

دو روی یک شب

تیمسار گیلاس را پر می‌کند و تُنگ را می‌گذارد در قفسه. می‌رود رو در روی کَل. انگشت می‌گذارد بر شاخ کل و دست می‌کشد تا زیر پوزه‌اش. دو قدم پس می‌رود. نگاه می‌کند به کل، رو در رو و چشم در چشم. پوست کل خشک است و چروکیده، پرغبار و پلاسیده. کل نگاه می‌کند، بدون چشم در صورت، سرد و خشکیده. شکاری را از روی دیوار بر می‌دارد و می‌اندازد گل شانه. می‌آید پای صندلی…

افسانه‌ی ملا احمد کمانی

میرزا حسن گفت: «گفتم که گنج منج هیچی! فقط یه سکو بود وسط غار که یه مجسمه هم روش گذاشته بودن. مجسمه‌ی یه آدم تو حالت نشسته. یعنی ما فکر کردیم مجسمه‌س! جلو که رفتیم من دیدم که خیلی به آدمیزاد می بره. دست بهش زدم. دستم تو گوشت تنش فرو رفت.

نخچیر

بادبرفی سنگین بر شیشه های دود گرفته‌ی کلکین شلاّق می‌زد و شهر بانو آهسته آهسته منقل آتش را پکّه می‌کرد؛ و ما دور آن نشسته بودیم و تخم هندوانه پوچ می‌کردیم . شهربانو برای ما قصّه های دلچسپ تعریف می‌کرد و ما سراپا گوش بودیم.

آواز عِبیدالمای

در کوت عباس کسی بیاد نداشت، اما عبدالله، ماهیگیر ده، در یک شب مهتابی با تور یک عِبید‌المای از رودخانه گرفته بود. کوت عباس هم مثل تمام روستاهای حاشیه ی رودخانه های جنوبی، از یکطرف با شط و از طرف دیگر با هلالی از مزارع گندم ، تاکستان ها و نخلستانها محاصره شده بود.

خوابِ بیداری

– آمده ام تا از دسته گلی زیبایی که هنگام خاکسپاری ام برایم هدیه کردید ، ‌تشکر کنم و …
– ضرور نیست گپ بزنید،‌ من می توانم بدون مشکل آن چی را که در ذهن تان میگذرد ،‌ بخوانم.
– بلی ، شما مرا در خواب می بینید. آرم نفس بکشید تا خواب تان برهم نخورد.
– بلی ، ‌بلی ، ‌آن تیلیفون ها از من بودند.

موی پیامبر

اوایل سال هزار و نهصد و اَندی، زمانی که سرینَگـَر دچار چنان زمستان سردی بود که استخوان‌‌های آدمی را مثل شیشه می‌توانست بشکند، مردی جوان، که آثار ثروت و مکنت روی صورت سرخ شده از سرمایش هویدا بود، وارد بدنام‌ترین محله شهر شد؛ جایی که خانه‌های بنا شده از چوب و آهن‌کهنه‌اش به نظر می‌رسید هر آن فرو خواهد ریخت. مرد با صدایی زمزمه‌وار و لحنی جدی از اوباشان محل پرسید کجا می‌تواند یک سارق حرفه‌ای قابل اعتماد و اتکا پیدا کند

همه بی‌خانمانیم

عینک دودی به چشم میزدم و کت کهنه‌ای که از زباله‌دانیِ کنار خانه‌ی شهردار پیدا کرده بودم، را می‌پوشیدم. شلواری هم به همان رنگ اما کمی رنگ رفته و آفتاب خورده از دوستی دزدیدم. پیراهنی چهارخانه هم از زباله‌دانی دیگری یافتم و در نهایت برای خود دَنگ و فَنگی درست کردم. با این قیافه میرفتم سمت دوکانهای شیک!

مـرگ در می‌زند

شبح تیره‌ی شنل پوشی ناشیانه می‌کوشد از پنجره بالا بیاید. این جناب مزاحم باشلق و لباس چسبان سیاهرنگی پوشیده است. باشلق سرش را پوشانده است، اما چهره‌ی میانسال و سفید سفیدش را می‌بینیم. به ظاهر چیزی است شبیه نات.

بچه بی‌دین

هیچوقت نفهمیدم چرا وقتی مامور میدان هوایی پاسپورتم را وارسی میکند، حس عجیبی به من دست میدهد؛ احساسی از تقصیر و دلهره و پنداری ته دلم خالی میشود. انگشتهایم شروع میکنند به لرزیدن، بزاق دهنم زیاد میشود و بعد، یا حرف زدنم سریع میشود و پیاپی لبخندهای احمقانه میزنم

Designed & Developed by Nebesht Media