ادبیات، جامعه، سیاست

ادبیات داستانی

مـرگ در می‌زند

شبح تیره‌ی شنل پوشی ناشیانه می‌کوشد از پنجره بالا بیاید. این جناب مزاحم باشلق و لباس چسبان سیاهرنگی پوشیده است. باشلق سرش را پوشانده است، اما چهره‌ی میانسال و سفید سفیدش را می‌بینیم. به ظاهر چیزی است شبیه نات.

بچه بی‌دین

هیچوقت نفهمیدم چرا وقتی مامور میدان هوایی پاسپورتم را وارسی میکند، حس عجیبی به من دست میدهد؛ احساسی از تقصیر و دلهره و پنداری ته دلم خالی میشود. انگشتهایم شروع میکنند به لرزیدن، بزاق دهنم زیاد میشود و بعد، یا حرف زدنم سریع میشود و پیاپی لبخندهای احمقانه میزنم

Designed & Developed by Nebesht Media