ادبیات، جامعه، سیاست

  • تازه‌ترین‌ها
  • پرخواننده‌ها

Category: ادبیات داستانی

برای یک لحظه با تو بودن، جان می‌دهم‌!

غم بزرگی در درونش موج می‌زد. آخرین باری که او را دیده بودم ده سال پیش بود. آن موقع‌ها، دختری شاد و سرزنده بود ولی اینک نای حرف‌زدن هم نداشت. چه‌چیز او را به این‌جا رسانده بود؟

ماگدالنا

می‌گفتن که بی‌خداس، آخه همیشه خدا رو مورد پرسش قرار می‌ده و میگه عیسی پسر خدا نیست؛ پدر مرا ببخش، آره می‌گفتم براتون امروز قراره که توی میدون شهر محاکمه‌اش کنن…

عاشقانه‌های یک مستاجر

زیبایم امروز در این سوی خلقت ابر آمد و باران ریخت، می‌شود از آسمان باران ببارد و من بوی تو را حس نکنم؟! بوی گل‌های کاغذی و کوچه‌های باران‌خورده‌ی چهارمحل که هم‌رنگ لاک ناخن‌های قرمز غیرجیغت هستند…

بندی‌های خوب

امروز نزدیک به یک سال از آن اتفاق می‌گذرد و من طبق قولم آن ماجرا را حتی برای همسرم بازگو نکرده‌ام، این‌که یک نفر را به گناه کسانی که نمی‌دانم و نمی‌شناسم، اعدام کرده‌اند…

می‌ترسید به پشت سرش نگاه کند…

حالا باورم نمی‌شود، پدرم آن صبح به جنگ رفته بود. خیلی بچه بودم، اما فکر می‌کنم می‌دانستم که او ‌را برای آخرین بار می‌بینم. که دیدار دیگری در راه نخواهد بود.

درخت آلبالو

هوا آنقدر گرم بود که تحمّل نگه داشتن لباسهایم را هم نداشتم. بابا می‌خواند برایم مثل همیشه که «دختر من زیر درخت آلبالو گم شده.. خبر داری؟؟ نوچ نوچ…

زندگی کوتاه است

بیچاره دوشیزۀ خیالباف، بیچاره آن مردک، بیچاره آگوستین، بیچاره همۀ آن‌ها که هرروز وقتی پرتو خورشید را می‌بینند فکر می‌کنند زندگی همیشگی است و برای انجام کارهایشان وقت بسیار است.

خدا رو خوش نمیاد

‌مش‌کریم بدون اینکه از رختش بلند شود، از زیر لحاف فریاد کشید: «قاسم؛ پاشو برو دوتا نون سنگگ بگیر.» وقتی خواست دوباره بخوابد، باز چهره‌ی زن بی‌چارقد وسط اتوبوس به جلوی چشمانش آمد…

آغوش عید

نوروز پاورچین پاورچین می‌آمد، با صدای قُمری‌های روی دیوارها، توی مدرسه‌ی گلستان ما خیلی زودتر از بزرگ‌ترها بویش را حس می‌کردیم، عید روی درخت کُنار وسط حیاط مدرسه ایستاده بود، با آمدنش آفتاب هم مثل مادر کج‌خُلق‌تر می‌شد…

نقره می‌ریخت

انگار لِنی از وسط کوه‌های آلپ بیرون آمده و یقه‌ام را گرفته و فریاد می‌زند که تو مقصر نیستی و هنوز به ارتفاع دوهزارمتری نرسیده‌ای. باید بگویم که حرف‌هایش درست است اما خب من وسط جهانِ خداحافظ گاری کوپر زندگی نمی‌کنم …

می‌خواست نویسنده شود

همه‌جا را تاریکی نامحدود و پایان‌ناپذیر فرا گرفته است. هیچ امید و بیمی در دلم موج نمی‌زند. سیاهی و تاریکی مطلق. فقط گاهی صداهای ناخوشایندی را می‌شنوم که پیچ‌پیچ‌کنان از بیخ گوشم می‌گذرند…

پرندگان مهاجر

او را از روی قطرات خونش پیدا کردند. پای تخته سنگ سیاه و صیقلی و نوک‌تیزی که کودکان قریه چون نمی‌توانستند به ‏راحتی از آن بالا بروند به آن سنگ شیطان می‌گفتند، یک لکه بزرگ خون بود…