ادبیات داستانی

زیبای خفته در زیر خاک

باستان‌شناس روزهای درازی را روی تپه، در میان خاک ها، سپری کرده بود. با تلاش خسته‌گی ناپذیر کاوش می‌کرد. می‌خواست گذشته‌ای را که در زیر خاک مدفون شده بود، زنده سازد. می‌خواست از زیر خروارهای خاک، شهری کهن را پیدا کند – شهری که وصف آن در کتاب‌های کهن آمده بود.

دور از شهر

جلوی سرباز طرف دیگر جاده راه افتاد. هردو لحظاتی پشت یک رده دیوارخام و شکسته گم شدند. کسانی که آن‌ها را ازدرون بس نمی‌دیدند، کینه آلود به شیب خالی جاده نگاه می‌کردند. بس کج ایستاده بود زیرکوه خشک و سوزانی که سنگ هایش ترش وعاصی آویزان بودند.

درخت پیر

پس از چند هفته مریضی، امروز صبح که به خاطر نماز بیدار شدم، دیدم که فضل خدا جک و جور استم. بچیم و عاروسمه گفتم که دگه مه بیخی جور و تکره استم و رخصت شان کدم که برن سر کار خود. وختی که رفتن مه باز یک چشم خو کدم. بیدار که شدم یازده و نیم بجه بود.

گور روی تپه‌ی خاکی

آرام به گوشه‌ی خانه می‌خزم. فرش را بالا می‌زنم و چاقویی که پنهان کرده بودم را به‌دست می‌گیرم. این‌بار بلند می‌شوم و خودم را زود بالای سرش می‌رسانم. دستان‌ام می‌لرزد. گمان کنم که جان‌ام و همه‌ی پیراهن و تنبان‌ام تَر شده. دست می‌گذارم روی شانه‌اش و به‌سوی خودم می‌کشم‌اش. بیدار می‌شود. بی‌آن‌که چیزی گوید، چاقو را به سینه‌اش می‌کوبم.

موی پیامبر

اوایل سال هزار و نهصد و اَندی، زمانی که سرینَگـَر دچار چنان زمستان سردی بود که استخوان‌‌های آدمی را مثل شیشه می‌توانست بشکند، مردی جوان، که آثار ثروت و مکنت روی صورت سرخ شده از سرمایش هویدا بود، وارد بدنام‌ترین محله شهر شد؛ جایی که خانه‌های بنا شده از چوب و آهن‌کهنه‌اش به نظر می‌رسید هر آن فرو خواهد ریخت.

سنگ‌های محلی

– چشات رو خوب باز کن سرباز. مطمئنی درست دیدی؟
– بیاید خودتون ببینید جناب سروان. خودم دیدمش. ولی یهو غیب شد.
– دقیقا کجا دیدیش؟ بده کنار این ماسماسک رو. رو ضامنه؟
– بله جناب سروان.
– من که چیزی نمی‌بینم. کجا رو می‌گی؟

دو روی یک شب

تیمسار گیلاس را پر می‌کند و تُنگ را می‌گذارد در قفسه. می‌رود رو در روی کَل. انگشت می‌گذارد بر شاخ کل و دست می‌کشد تا زیر پوزه‌اش. دو قدم پس می‌رود. نگاه می‌کند به کل، رو در رو و چشم در چشم. پوست کل خشک است و چروکیده، پرغبار و پلاسیده. کل نگاه می‌کند، بدون چشم در صورت، سرد و خشکیده. شکاری را از روی دیوار بر می‌دارد و می‌اندازد گل شانه. می‌آید پای صندلی…

افسانه‌ی ملا احمد کمانی

میرزا حسن گفت: «گفتم که گنج منج هیچی! فقط یه سکو بود وسط غار که یه مجسمه هم روش گذاشته بودن. مجسمه‌ی یه آدم تو حالت نشسته. یعنی ما فکر کردیم مجسمه‌س! جلو که رفتیم من دیدم که خیلی به آدمیزاد می بره. دست بهش زدم. دستم تو گوشت تنش فرو رفت.

نخچیر

بادبرفی سنگین بر شیشه های دود گرفته‌ی کلکین شلاّق می‌زد و شهر بانو آهسته آهسته منقل آتش را پکّه می‌کرد؛ و ما دور آن نشسته بودیم و تخم هندوانه پوچ می‌کردیم . شهربانو برای ما قصّه های دلچسپ تعریف می‌کرد و ما سراپا گوش بودیم.

آواز عِبیدالمای

در کوت عباس کسی بیاد نداشت، اما عبدالله، ماهیگیر ده، در یک شب مهتابی با تور یک عِبید‌المای از رودخانه گرفته بود. کوت عباس هم مثل تمام روستاهای حاشیه ی رودخانه های جنوبی، از یکطرف با شط و از طرف دیگر با هلالی از مزارع گندم ، تاکستان ها و نخلستانها محاصره شده بود.

خوابِ بیداری

– آمده ام تا از دسته گلی زیبایی که هنگام خاکسپاری ام برایم هدیه کردید ، ‌تشکر کنم و …
– ضرور نیست گپ بزنید،‌ من می توانم بدون مشکل آن چی را که در ذهن تان میگذرد ،‌ بخوانم.
– بلی ، شما مرا در خواب می بینید. آرم نفس بکشید تا خواب تان برهم نخورد.
– بلی ، ‌بلی ، ‌آن تیلیفون ها از من بودند.

موی پیامبر

اوایل سال هزار و نهصد و اَندی، زمانی که سرینَگـَر دچار چنان زمستان سردی بود که استخوان‌‌های آدمی را مثل شیشه می‌توانست بشکند، مردی جوان، که آثار ثروت و مکنت روی صورت سرخ شده از سرمایش هویدا بود، وارد بدنام‌ترین محله شهر شد؛ جایی که خانه‌های بنا شده از چوب و آهن‌کهنه‌اش به نظر می‌رسید هر آن فرو خواهد ریخت. مرد با صدایی زمزمه‌وار و لحنی جدی از اوباشان محل پرسید کجا می‌تواند یک سارق حرفه‌ای قابل اعتماد و اتکا پیدا کند