ادبیات داستانی

منظـره‌یـاب

در‭ ‬گوشه‌ای‭ ‬توقف‭ ‬می‌کنیم،‭ ‬کمی‭ ‬دورتر‭ ‬از‭ ‬جمعیت‭. ‬در‭ ‬جست‌وجوی‭ ‬یک‭ ‬مکان‭ ‬مناسب‭ ‬هستیم؛‭ ‬یک‭ ‬جای‭ ‬خیلی‭ ‬خوب‭ ‬و‭ ‬وسیع‭ ‬که‭ ‬به‭ ‬‌‌هرسو‭ ‬دید‭ ‬داشته‭ ‬باشیم‭ ‬و‭ ‬بتوانیم‭ ‬به‌‭ ‬دَور‭ ‬خود‭ ‬بچرخیم‭ ‬و‭ ‬آزاد‭ ‬باشیم‭. ‬نگاه‌‌مان‭ ‬به‌جمعیت‭ ‬است،‭ ‬بیشتر‭ ‬به‭ ‬صف‌های‭ ‬منظمی‭ ‬که‭ ‬بسته‌اند‭ ‬و‭ ‬در‭ ‬میان‌شان‭. ‬خیلی‭ ‬با‭ ‬شکوه‭ ‬و‭ ‬پر‭ ‬اُبهَت‭ ‬به‭ ‬نظر‭ ‬می‌رسند‭. ‬چند‭ ‬گامی‭ ‬که‭ ‬پیش‭ ‬برویم،‭ ‬به‭ ‬جمعیت‭ ‬می‌رسیم‭. ‬نزدیک‭ ‬می‌شویم‭. ‬مردمان،‭ ‬وقتی‭ ‬وجود‭ ‬ما‭ ‬را‭ ‬از‭ ‬نزدیک‭ ‬می‌بینند،‌‭ ‬سرهای‌شان‭ ‬‌را‭ ‬می‌گردانند‭ ‬و‭ ‬طرف‭ ‬ما‭ ‬نگاه‭ ‬می‌کنند‭ ‬و‭ ‬چیزهایی‭ ‬می‌گویند‭ ‬با‭ ‬هم‭ ‬که‭ ‬نمی‌شنویم‭. ‬احتمالاً‭ ‬وجود‭ ‬ما‭ ‬در‭ ‬این‌جا‭ ‬برای‌شان‭ ‬غیرمنتظره‭ ‬است‭.‬

چشم‌های مامی 

یک چشمم به اَپ آبیِ تلگرام است و چشم دیگرم به “هیوم”. به خود هیوم که نه، خدابیامرزدش. به قبر گنبدی شکلش و به استاد جوانی که رو به روی قبر هیوم در فضای سرسبز قبرستان ایستاده است و دارد از «روح جمعی» حرف می‌زند. 

سندرم ماهی مرده

می‌خواستم بروم استخر. هوا که گرم می‌شد، من ماهی می‌شدم و تمامِ ظهرهای کسلِ تابستان، اقیانوس. یک ساکِ راه‌راهِ صورتی داشتم که با حوله و مایو و یک شامپوی تخم مرغی، قلنبه‌اش می‌کردم و همان‌طور که دسته‌هایش را محکم می‌گرفتم، از زیرِ درخت‌های توت می‌گذشتم تا به استخر برسم.

یائسگی

چرت خانه را صدای شیون عمه‌ خانم پاره کرد. سر ظهر نیمه‌ی تابستان بود. پدر لمیده سرش را گرفته بود عقب و در آستانه‌ی در نشسته بود و خیس از عرق دکمه‌های پیراهن خوابش را بر روی زیرپوش نخ‌نمایش باز گذاشته بود که باد گرمای بیابان را بردارد و عبورش دهد از موهای تنک و خیس پوشال مانند سینه‌اش و یک هوا خنک شود. مادر تازه از حمام بیرون آمده بود و داشت گیسو‌های سیاه بلندش را خشک می‌کرد و سرمه می‌کشید زیر چشم.

ما نبودیم

ما نبودیم، نه اینکه که می‌دانستیم باید نباشیم، نه ولی خب به سرمان زد از شهر بزنیم بیرون. دقیق یادم نیست که دلیل داشتیم برای اینکه بریم یا نه؟ فقط این را می‌دانم که رفتیم، خوش خوشان سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. من جلو نشسته بودم، کاوان در بغلم بود و سیروان پشت خوابش برده بود. کاوان هم مرز بین خواب و بیداری بود. با هم حرف نمی‌زدیم اما هر دو فقط چشم دوخته بودیم به جاده. رادیو روشن بود و صدای خواننده کوردی شنیده می‌شد.

پوریا و پریا

سلام پوریا جان. خوبی؟ شناختی؟ پنج تا عکس گذاشته‌ام از خودم، اسم و فامیلم. شهرم هم که مشخص است. حتما می‌شناسی مگر اینکه به قول امروزی‌ها بخواهی کلاس بگذاری که چون سال‌هاست خارج زندگی می‌کنی و این اطراف نیامده‌ای ما را و این شهر را به یاد نمی‌آوری که بعید می‌دانم. من همیشه با خودم فکر می‌کنم که اگر هزار سال هم خارج زندگی کنم، عمرا این شهر را از یاد ببرم.

بی‌شرف

یادم می‌آید، همان‌گونه که رو-به-روی آینه ایستاده بودم، به یک‌بارگی بر آن شدم تا بی‌شرف شوم. اندکی اندیشیدم و سپس با خود گفتم: خُب، در نخست، نیاز است که مانند همه‌ی کارهای دیگر، ابزاری که نیاز دارم را فراهم آورم. به چه چیزهایی؟چشمانم را بستم. به پستوی مغزم رفتم. جستجو کردم. به دنبال پرسش هایی مانند این‌که آدم‌های بی‌شرف، چه ویژگی‌هایی دارند و کی‌ها بی شرف هستند؛ گشتم.

هایده‌‎خوانی روی دیوار برلین

دوست دارم جفت‌پا بپرم روی میز و داد بزنم: «این‌قدر الکی واسه بلوند جماعت شلوغش نکنین.» باورم نمی‌شود از راننده تاکسی هندی و دست‌فروش عرب تا آن یارو ژاپنی همیشه مست و کارگران کوبایی، همه صف کشیده‌اند تا برای دوتا دختر بلوند اروپایی آب‌جو بخرند. به نظرم این عطش تاریخی و تمام‌نشدنی برای بلوندها تقصیر سینما و تلویزیون است. تقصیر مرلین مونرو و مدونا که جیب شرکت‌های تولید اکسیدان را پر می‌کنند.

عکسی از بی‌خوابی‌های سیاره

تو دیگه برنمی‌گردی؟ … لُو ندیا؟! … بابا می‌گه: تو که اونور آبی سری تو سرا درنیاوردی… … پس چرا چشمات قرمز شد؟ کجا رفتی؟ … غصه می‌خوری؟ … تو رو خدا بخند. 

خانه‌ی جان

در فضای هال، بوی اسپری شیشه پاک کن و پودر رختشویی پیچیده. محیط تاریک خانه به گونه‌ای است که فقط با نگاه به حرکات کند عقربه‌های ساعت دیواری می‌توان فهمید چه ساعت از روز است. فشار سرمای بیرون و گرمای خانه پنجره را به عرق کردن وا داشته. قطرات درشت باران مانند گلوله صفیرکشان به شیشه‌ها اصابت می‌کنند. صدای خش‌خش پلاستیک در خانه می‌پیچد.

دختری که ریش کشید

پریسا همین‌که به بلوغی رسید، ریش کشید. کودک که بود و هنوز ریشی درنیاورده بود، خیلی زیبا بود. همه دوستش داشتند. به قدری که زنان روستا مالکانه گفته بودند: «پریسا، عروس خودم است.» اما همین‌که قدری بزرگ شد، ریش کشید و شبیه‌ی پسرها شد. موهای نرم و سیاهی که از دل گوش تا زنخش روییده بودند ناگهانی پریسای شاد و مست را به موجود عبوس و پریشانی تبدیل کرده بودند.

ماری

«آخرین‌بار ماری را دیروز دیدم، در پایانروز، توی دفترکاری که پنج سال می‌شود با هم تقسیم کرده‌ایم. تا حالا هیچوقت این طور هیجان‌زده نبود. ماه‌ها بود که مشغول فراهم کردن مقدمات این سفر بود. پای دستگاه قهوه‌ساز فقط و فقط از کسی حرف میزد که قرار بود پیشش برود. ساعت پنج و سی دقیقه، درست چند ساعت قبل از پروازش، پاهایش را از روی بیحوصلگی به زمین می‌کوبید. حتی وقتی رئیس بخش از جلویش رد شد، نتوانست آرام بگیرد. فکر کردم شاید رییس به او اضافه کاری بدهد تا فورا کارها را انجام دهد. اما نه، هیچی به او نگفت. شاید مسئول بخش حسابداری ناگهان به روانشناس تبدیل شده بود!؟ مگر اینکه حس کرده باشد قرار است اتفاق بدی برای همکار عزیزم بیافتد؟»