ادبیات، جامعه، سیاست

ادبیات داستانی

فرار

همینی که برایت خواندم از دو روز پیش که نامه‌ی شهلا رسیده بود مدام می‌پرسید، مطمئنی چیز دیگری ننوشته بود و هر بار اصغر می‌گفت: «نه هرچی بود برات خواندم.»

 شبـی در انبار

مدرسه‌ حیاط بزرگی داشت، پنج کلاس در بالا و پنج کلاس در پایین ساختمان دوطبقه‌ی قدیمی مشرف به حیاط و در بزرگ دو لنگه‌ی چوبی بود، روبروی آب‌خوری پنج شیره‌ی حیاط انبار بزرگی بود که در آن نیمکت‌ها و صندلی‌های شکسته و بلااستفاده را می‌گذاشتند.

آن‌ها همیشه لالایی‌‌ها را می‌شنوند

جویدن و جویدن و جویدن؛ صدای بلعیدن‌های تموم‌نشدنیمون همه‌جا رو پر کرده بود. برگ‌های توت، شیرین و لذیذ بودن. حتی با این که دلشوره ناشناخته‌یی تَنِ بندبندم رو می‌لرزوند، باز نمی‌تونستم از اون خوشمزه‌ها دل بِکَنَم. 

بن‌بست رهنما

چطور می‌تواند همیشه انقدر خودش باشد؟ نه ادا و اطواری، نه ماتیک و سرخابی، نه ژست‌های الکی. این جور هم نیست که تحویل نگیرد و مثل خیلی‌های دیگر ‌آنقدر به روبرو نگاه کند و به تو نگاه نکند که مبادا سلام و علیکی رد و بدل شود.

آقای کثیف

یک شب سرد زمستانی، با یک عالم رویا که آقای کثیف را فرا گرفته بود، سیگار و دوباره سیگار خیلی آرامش بخش بود. زندگی با رویاهایش زیباست و خوشا به حال کسی که رویاهایش راه به حقیقت داشته باشد.

آرئوپاژ [یک محاکمه ی ناتمام]

او وجود ندارد. اصلاً نیست. هیچ‌وقت نبوده. او نتیجه‌ی ناتوانی من است در کنترل ذهنم، وقتی که بی‌وقفه می‌ساختمش.

چالش سلامت در افغانستان: قصه‌ای قدیمی که کماکان ادامه دارد

درحالی که آزمایش واکسن کرونا امیدوارکننده به‌نظر می‌رسد و بن‌بست سیاسی افغانستان بر سر ریاست‌جمهوری قدری فروکش کرده، باید دید که آیا باز هم یک تلاش جهانی می‌تواند بیماریِ جدیدی را در افغانستان ریشه‌کن کند یا خیر.

سلطنتی که شکست خورد

درست در عقب سلطنتی که شکست خورد، رودخانه‌ی کوچکِ قشنگی در جریان بود. جوی‌باری شفاف و دوست‌داشتنی، که شمار زیادی از ماهیان در آن زیست داشتند.

خواب در بیداری

با صدای زنگِ درِ خانه چشم‌هایم را باز می‌کنم. البته دیشب نخوابیده‌ام. شب قبلش هم همین‌طور. از وقتی آن اتفاق افتاد. آه نه. نمی‌خواهم به یاد بیاورم. سلانه سلانه به سمت در می‌روم.

اَمیالِ مُختَلِف

در کشورِ ما، قبل از سقوطِ دیکتاتور، تمامِ بدی‌های جهان را به او و خانواده‌اش نسبت می‌دادند؛ بعدها، درکِ این مطلب آسان شد که در قطارِ شوربختی‌ای که از قرن‌ها پیش در حالِ حرکت است، خانواده و دارودسته‌ی دیکتاتور صرفاً یک آفتِ اضافی هستند.

دونات توت‌فرنگی

اوضاع خراب بود. یک‌ ماه و نیم تنها خودم را‌ در خانه حبس کرده بودم و آخرین دونات شکلاتی‌ام دو هفته‌ای می‌شد که به فاضلاب‌های شهر پیوسته بود‌. شرایط قهوه‌ کمی قابل تحمل بود.

روزی که برادرِکوچکم ناپدید شد، پدرم برگشت

روزی که برادر کوچکم ناپدید شد، پدرم برگشت. او که پشتِ فرمانِ کامیونِ بزرگ و سیاه رنگ‌اش نشسته بود، از راه رسید. غرشِ گوش‌خراش ترمزهای بادی مثل غرشِ یک حیوانِ از پا در آمده در هوایِ تاز‌ه‌ی صبحگاهی طنین انداخت.

Designed & Developed by Nebesht Media