ادبیات، جامعه، سیاست

  • تازه‌ترین‌ها
  • پرخواننده‌ها

Category: ادبیات داستانی

آدم معمولی

یک آدم معمولی چون من چه دارد؟ همه‌چیز. اطمینانی که در اندک بودن خودنمایی می‌کند. آری، من یک آدم معمولی هستم. غذایم را می‌خورم، هرروز به اندازه‌ای اندک اما فراوان در قالب من. کار می‌کنم…

غذای زامبی‌ساز

اصلاً تعجب نکردم. عادی بود که نام او در خانهٔ ایمیل‌های دریافت شده ظاهر گشت. بالاخره باید برایم می‌نوشت. اگر امروز ننوشته بود، می‌باید تا ابد نمی‌نوشت. اما آیا امکان داشت در این روز مرا فراموش کند؟

مرگ لیلیوم

یکی از کارمندان فروشگاه، پسر جوان و خوش‌قیافه‌ای بود. او مسئول نوشتن فاکتور‌های فروش بود. فاکتور تلویزیون را نوشت و بعد از احمد آقا شماره‌ی تلفن خواست. لیلا که همیشه ادای آدم بزرگ‌ها را در می‌آورد…

دنیای کریستینا

نشسته بودم. بر روی همان چمنزارها. هنوز چیزی را به خاطر نمی‌آورم. انگار همه عناصر که باید کنار هم قرار بگیرند تا همه چیز را به خاطر بیاورم، هنوز یکی از چرخ‌دنده‌هایشان جا نیفتاده تا دست دراز کنند…

موج

جلوی آینه ایستاده بودم و به تصویر ترک خورده‌ام درون شیشه شکسته نگاه میکردم. خواستم در این اوضاع از امید به خودم بگویم، از اینکه قرار است روزی همه چیز درست شود و حتما زمان بهترش می‌کند و هزاران بهانه دیگر…

آقا مَهدی

از بچه‌گی مشکلِ نفس تنگی داشت. اگر چه دیگه با این بیماری کنار اومده، اما بُروز و شدتِ حملاتِ آسمش همیشه یکجور نیست. یکبار که دکتر در مورد بیماریش با آقای ستوان صَلابت، بابایِ نظامی و قُلدرش صحبت می‌کرد…

خانواده‌ی مقدس

پسر روزنامه را روی میز سُراند و پاهایش را روی هم انداخت و طوری که انگار برای بار اول است پدرش را می‌بیند، به او نگاه کرد. در این بین مادربزرگ، «آه» جانسوزی از درون کشید. پدر، مادر، نوزاد به مادربزرگ نگاه کردند.

جنگ کابوس تمام عمرم شد

تا میخواهم از تخت پایین شوم بر نوک انگشتانم چیزی عجیبی را حس میکنم و ناگهان سوزش نیش زدن تا مغز استخوانم فریاد میزند. به سرعت پاهایم را به بالای تخت جمع می‌کنم، لامپ اتاق را روشن می‌کنم، میبینم بر روی…

کلاس ریاضی

معلم ریاضی با کت‌وشلوار خاکستری وارد کلاس شد؛ با عینک بزرگش با یک نگاه دانش‌آموزان کلاس را سرشماری کرد. بعداز سلام و احوالپرسی ترق و تروق کنان در کلاس قدم زد و موزائیک‌ها را می‌شمرد. روی تخته سیاه با نوک…

من و بهار

جوابی برای سوالش نداشتم. فقط خودم را پهلو به پهلو کردم تا حداقل چشم‌هایش خیره به چشمم نباشد. بعضی وقت‌ها خیال می‌کنم می‌دانست که من و بهار با هم حرف نمی‌زدیم. به همین خاطر دل می‌سوزاند…

انتظار

چند دقیقه‌ای می‌شد که پیرمرد روی صندلی چوبی قدیمی خوابش برده بود. حرکت کوچکی در خواب تکانی شدید به صندلی زهوار در رفته داد و او را بیدار کرد. سرش را به سمت پایه‌های صندلی پایین آورد، نگاهی به آنها کرد…

پدر، پشت پنجره

پیرمردی در ردیف جلو نشسته، از حالت نیمه‌خیز برمی‌گردد، دوباره روی چوکی می‌نشیند. دستی به سرش می‌کشد. کف دست از عرق تر می‌شود. روی زانویش می‌مالد. هر دو دستش را روی صورت می‌گیرد. ریش سیاه و سفیدش را می‌خاراند.