ادبیات، جامعه، سیاست

ادبیات داستانی

شما برنده‌ی خوش‌شانس ما هستید

انگشتانش را از هم باز کرد و بعد یکی یکی از کوچکترین انگشت دست چپ بست و زیر لب شمرد:« هفدهم، هجدهم، نوزدهم، بیستم، بیست و یکم…» بعد دوباره خم شد و زیر چهارمی را هم امضا کرد.

physalis fruits

من می‌نویسم زندگی، تو بخوان عادت

چهل سال از این سوال می‌گذره و من هنوز چهره‌اش رو به خاطر دارم، وقتی کنار همدیگه روی پله‌های منتهی به حیاط نشسته بودیم و با لذت و حرص پوست نارنگی پاک می‌کردیم.

red vehicle in timelapse photography

اولین ماموریت با دستکش

طفلی است که هنوز راه رفتن با چهار دست و پا را یاد نگرفته اما از او می‌خواهند بدود و برنده باشد. تنش را سوراخ سوراخ کرده‌اند و دستگاه‌های ریز و درشت احیا و تنفس، خواب و بیداری و مرگ و زندگی بیمار را بَندَش کرده‌اند.

قصه دریا

بله. قصه که قطعاً قصه دریاست اما اجازه بدهید قبلش یک چیزی را روشن کنم. من این قصه را نه از کسی شنیده‌ام نه جایی خوانده‌ام. در واقع خودم هم اولین بار حین نوشتنش با آن برخورد کردم.

cupcakes on table

سنگینی سیصد گرم بار اضافه

۵ سال است که از مرگم می‌گذرد، ۵ سال است که قلبم از حرکت افتاده و در شیشه‌ای پر از الکل در یکی از قفسه‌های آزمایشگاه بیمارستان قلب نگهداری می‌شود…

ناخواستنی

در و دیوار این خانه مرا دوست ندارند. دیوار‌هایش حواسم را پرت و هیپنوتیزمم می‌کنند. برخی اوقات خودم را درحالی می‌یابم که ساعت‌ها به یک نقطه از دیوار زل زده‌ام بدون آنکه متوجه شوم از چه زمانی شروع کرده‌ام. درِ خانه از همه‌اشان بدتر است.

سعی کن نمیری

بوی حلوا دلم را به آشوب انداخته بود، می‌توانستم نخورده در دهانم مزه مزه‌اش کنم. شیرین و چرب با رایحه‌ای آمیخته از گلاب و روغن حیوانی اصل. فلاکس چای را دوباره سرو ته می‌کنم تفاله‌ی چای سرازیرمی‌شود در لیوانم. زیر کتری را روشن می‌کنم و منتظر می‌نشینم.

می‌گذرد اما…

از اولین عاشقی‌ام خیلی سال گذشته بود و من دیگر آن زمان را در خیل خاطرات گذشته‌ام گم کرده بودم تا اینکه یک اتفاق، با تلاقی چند لحظه‌ای نگاهم در نگاهش همه چیز را مثل این که تازه روی داده باشد زنده کرد.

پاریس… شاید.

اول می‌خواستم کتاب بخوانم اما دیدم حوصله‌اش را ندارم. برای همین شال و کلاه کردم که بروم خانه دوستم‌. پنج دقیقه بعد، آن‌جا بودم. یک عادت عجیبی که دوستم دارد این است که اگر روزی هزار بار هم بروی خانه‌اش طوری به استقبالت می‌آید که انگار یک سال ازت خبری نبوده و تازه از راه رسیده‌ای.

نارنجی

من عادت دارم که به آدم‌ها نگاه کنم و گاهی از قدرت نسبی خودم برای از نزدیک دیدن آدم‌ها وقتی روحشان هم خبر ندارد استفاده می‌کنم. روی مچ دستش یک النگوی نازک دارد و هر چند دقیقه موهایش را می‌دهد زیر شالش و النگویش سُر می‌خورد و تا وسط‌های ساقش می‌رود.

سوپ کوسه

هر روز بعد از ظهر که می‌شد بوی اوره از پایین در چوبی و موریانه زده‌ی خانه‌ی خانم گُل بیرون می‌زد. بوی سوپ کوسه‌اش بود که هوای تمام کوچه‌ی خاکی‌مان  را پر می‌کرد و گاهی به حیاط خانه‌ی همسایه‌ها هم می‌رسید. می‌گفت: «نگو سوپ بگو دوای جاودانگی!»

امروز تودوروف مرد

نان کره‌ای‌ام را که بلعیدم، دکمه‌های پیراهنم را که بستم، کراواتم را که درست کردم، از در خانه رد شدم. در را دو بار قفل کردم. با این حال چند لحظه بعد از خودم خواهم پرسید آیا در را درست قفل کرده‌ام.

Designed & Developed by Nebesht Media