ادبیات، جامعه،‌ سیاست

ایران

سندرم ماهی مرده

می‌خواستم بروم استخر. هوا که گرم می‌شد، من ماهی می‌شدم و تمامِ ظهرهای کسلِ تابستان، اقیانوس. یک ساکِ راه‌راهِ صورتی داشتم که با حوله و مایو و یک شامپوی تخم مرغی، قلنبه‌اش می‌کردم و همان‌طور که دسته‌هایش را محکم می‌گرفتم،...

یائسگی

چرت خانه را صدای شیون عمه‌ خانم پاره کرد. سر ظهر نیمه‌ي تابستان بود. پدر لمیده سرش را گرفته بود عقب و در آستانه‌ي در نشسته بود و خیس از عرق دکمه‌های پیراهن خوابش را بر روی زیرپوش نخ‌نمایش باز...

پوریا و پریا

سلام پوریا جان. خوبی؟ شناختی؟ پنج تا عکس گذاشته‌ام از خودم، اسم و فامیلم. شهرم هم که مشخص است. حتما می‌شناسی مگر اینکه به قول امروزی‌ها بخواهی کلاس بگذاری که چون سال‌هاست خارج زندگی می‌کنی و این اطراف نیامده‌ای ما...

هایده‌‎خوانی روی دیوار برلین

دوست دارم جفت‌پا بپرم روی میز و داد بزنم: «این‌قدر الکی واسه بلوند جماعت شلوغش نکنین.» باورم نمی‌شود از راننده تاکسی هندی و دست‌فروش عرب تا آن یارو ژاپنی همیشه مست و کارگران کوبایی، همه صف کشیده‌اند تا برای دوتا...

گربه

سرم گیج می‌رفت ، فورا به کوچه خلوت بغل ساختمان اداره پیچیدم که بالا بیاورم. جلاد قوی هیکل با هیبت سیاهرنگ و تازیانه‌اش بالای سرم حاضر شده بود. مرا وادار به خم شدن کرد، به سطل آشغال داخل کوچه زنجیر...

کوچه

«خدانگهدار...» «به سلامت...بازم تشریف بیارین» صداهای زنانه و مردانه در هم می‌پیچید. خداحافظی‌های پی در پی پشت سر زن و مرد شنیده می‌شد. زن برای آخرین بار رویش را به طرف آنها برگرداند و جوابشان را داد. مرد بدون آنکه...