ادبیات، جامعه، سیاست

ایران

پاریس… شاید.

اول می‌خواستم کتاب بخوانم اما دیدم حوصله‌اش را ندارم. برای همین شال و کلاه کردم که بروم خانه دوستم‌. پنج دقیقه بعد، آن‌جا بودم. یک عادت عجیبی که دوستم دارد این است که اگر روزی هزار بار هم بروی خانه‌اش طوری به استقبالت می‌آید که انگار یک سال ازت خبری نبوده و تازه از راه رسیده‌ای.

نارنجی

من عادت دارم که به آدم‌ها نگاه کنم و گاهی از قدرت نسبی خودم برای از نزدیک دیدن آدم‌ها وقتی روحشان هم خبر ندارد استفاده می‌کنم. روی مچ دستش یک النگوی نازک دارد و هر چند دقیقه موهایش را می‌دهد زیر شالش و النگویش سُر می‌خورد و تا وسط‌های ساقش می‌رود.

سوپ کوسه

هر روز بعد از ظهر که می‌شد بوی اوره از پایین در چوبی و موریانه زده‌ی خانه‌ی خانم گُل بیرون می‌زد. بوی سوپ کوسه‌اش بود که هوای تمام کوچه‌ی خاکی‌مان  را پر می‌کرد و گاهی به حیاط خانه‌ی همسایه‌ها هم می‌رسید. می‌گفت: «نگو سوپ بگو دوای جاودانگی!»

حقیقت زندگی

عجیب نیست اگر تا به حال اسم شرکت ما را نشنیده‌ باشید. هیچ نهاد بشری وجود ما را تایید نمی‌کند. ما هم هیچ‌ تلاشی در جهت دیده شدن نمی‌کنیم اما نمی‌توانیم دهان مردم را ببندیم.

کابوس/رویا

خواب دیدم یک چوپانم. یک چوپان با یک عالمه گاو و گوسفند. ولی هیچ‌کدومشون پیش من نیستند. من تو دشت تنهام. تنهای تنها. ولی صداشون رو می‌شنیدم. از یک جایی… از پشت یک تپه. رفتم سمتش‌.

مسافر آخر

بالاخره مسافر آخر که مردی سفید موی، با صورتی بی‌روح بود. در تاریکی شب خود را به ماشین رساند. در را با سرو صدا گشود و سلام علیک گویان خود را در صندلی عقب جا داد. همین که وارد اتومبیل شد بوی الکل در کابین کوچک ماشین پیچید.

دریای سبز

رنگ‌ دریای جلوی خانه‌مان سبز است، خونمون توی یه محل قدیمیه که کوچه‌ی کنارش محل دمام زدنه، مثلاً عزاداری برا امام حسینه، فهمیدم همش دروغه، از ته دل نیست، میان برا چشم چرونی و دخترا رو نشون کردن.

انتظار نامِ دیگر فراموشی‌ست

 بی‌حرف و کلام به تابلوی نقاشی خیره شده بودند، صدای دکلمه‌های هوشنگ ابتهاج در سراسر گالری شنیده می‌شد و ترکیب دلنشین و بیادماندنی از تصویر و صدا خلق شده بود. هر دو ماسک زده درکنار همدیگر ایستاده بودند…

مومو، مرد خدا

مومو ستون نویس شصت و سه ساله روزنامه‌ای محلی بود که یک روز صبح با صدای سنگین افتادن چیزی از خواب پرید. مومو شب بدی را گذرانده بود. آنقدر بد که هیچی به خاطر نداشت.

تحقیق در مستی

داشتیم سعی‌مان را می‌کردیم که به انگلیسی حرفمان را به هم بفهمانیم. ریم می‌خواست با کمترین درد بنشیند. سزارین خیلی سختی داشته، از فشار حاملگی فتق شکم گرفته بود. حالا هم که گُل بوده و به سبزه هم آراسته شده، جای بخیه‌اش عفونت کرده. 

قرنطینگی

المیرا آزادچقدر این روزها حال شخصیت برنژه نمایشنامه کرگدن را دارم که می‌خواهد تا آخرین لحظه برای بقا بجنگد و تسلیم نشود ولی کاری برای رهایی از این موقعیت از دست‌اش برنمیاد چون اگر خودش هم نخواهد محکوم به این طرز زندگی کردن است.  

گزیده روایتی از یک سکون

هوا آماده تاریک شدن است، می‌توان از پنجره ساختمان رو‌به‌رویی را دید که چراغ تمام طبقاتش روشن است. یک تخت تک‌نفره با روتختی آبی زیر پنجره قرار دارد و درست کنار تخت، یک ویترین است که در آن فقط یک فنجان سفید با نقطه‌های زرد وجود دارد.

Designed & Developed by Nebesht Media