ادبیات، جامعه،‌ سیاست

ایران

دست‌انداز

دوباره تویِ سوپ، یک دست پخته شده پیدا می‌کنم. از پشت قاشق، سفت است. باز هم خوب نپخته است. جوری که نفهمد گوشه‌یِ بشقابم قایمش می‌کنم. همین که می‌بیند اشتهایم خوب است بلند می‌شود می‌رود توی آشپزخانه تا دوباره برایم...

هُما

پیشنهاد هما بود که با اتوبوس سفر کنیم. گفت: «فرصت‌مان بیشتر است‌.» گفتم: «فرصت کم نداشتیم این همه وقت‌.» هما حالا خوابیده است. طرّهٔ عسلی موهاش از زیر روسری توی صورتش ریخته و سرش یک‌وَری روی پشتی صندلی آرام گرفته....