ادبیات، جامعه،‌ سیاست

جهان

اولین وآخرین سیگار من

همسایه‌مان که زن یک نظامی بود، گریه‌کنان دوید توی حیاط. چیزی در گوش مادر گفت، اما با اشاره به او فهماند که نباید حرفی بزند. همه از این‌که با صدای بلند بگویند چه اتفاقی افتاده می‌ترسیدند، حتی وقتی می‌دانستند خبر...

فنجان قهوه

باران بی‌وقفه می‌بارید. گِل و لای زیر پا، به‌تدریج نرم‌تر و غلیظ‌‌‌تر می‌شد. نمی‌رسیدید. لجنزار شده بود. باریکه‌راه‌ها گم ‌شده بودند. یک مهِ غلیظ، میدان دید را تا جلوی پا کم کرده بود. هم‌سنگرت بود. کلاه‌ نظامی‌اش که مثل لگنی روی...

قندان

از بازار «سالداتِسکی» تفلیس، محل فروش خیارشور، روغن قلابی، لباسهای دزدی و کفشهای کهنه، مرد جوانی با بسته‌ای کوچک در دستش می‌گذشت. جوان با قدمهای سنگین و سر در گم راه می‌رفت و مرتب دور و برش را نگاه می‌کرد،...

جونده

فرق بین بچه‌ها و بزرگترها، این است که بزرگترها به نتایج کارهایی که می‌کنند، واقف هستند و الی، به عنوان یک بزرگسال، می‌دانست که اگر پرداخت اجاره خانه و هزینه بیمه درمانی برایش مهم است، نباید در محل کار راه...

پیراهن سرخ

مادرم برایم یک پیراهن می‌دوخت. سراسر ماه نوامبر وقتی از مکتب بر می‌گشتم مادرم را در آشپزخانه با پارچه‌های بریده‌شده مخمل سرخ و توته‌های کاغذ که روی آن طرح دوخت را قیچی کرده بود،  مصروف می‌دیدم. او ماشین خیاطی کهنه...

روزنامه

شوهر جوان «ساتوکو» همیشه‌ی خدا مشغول است. امشب هم فقط تا ساعت ده با همسرش ماند، دوباره پشت فرمان موتر نشست، به او شب بخیری گفت و به ملاقات بعدی رفت. شوهر ساتوکو هنرپیشه‌ی سینماست. بخواهی نخواهی، ساتوکو ناگزیر است این...

مردها با کفش‌های بزرگشان

خانم هارت، به شکل غیرقابل‌درکی از خانم اندرسون می‌ترسید، اما چون قبلاً شنیده و خوانده بود که همهٔ خانم‌های خانه‌دار این روزها از خدمتکارشان می‌ترسند، از اضطرابش وقتی اولین بار با خانم آندرسون روبرو شد، تعجب نکرد. گذشته از آن،...