ادبیات، جامعه،‌ سیاست

افغانستان

 شاید می‌خواهی بیدار شوی!

خود را جمع و راست می‌کنی. از این پهلو به آن پهلو می‌غلتی. پاهایت تَرق‌تَرق صدا کرده راست می‌شوند. دست‌هایت را از زیر لحاف بیرون می‌کنی. شاید قصد بیدارشدن را داری یا می‌خواهی خود را راحت بسازی و خسته شده‌ای...

پرده

سر گرداندم و نگاه مجدد به بیرون انداختم. چیزی در ذهنم نرسید تا آناً پاسخ مادرخوانده را بدهم. باید بیش‌تر دقت می‌کردم. جاده خلوت بود، اما پیاده‌رو کمی شلوغ به نظر می‌رسید. یا که شلوغ نبود من این‌طور می‌دیدم. از...

 خرسواری

نام ملک احمد سر زبان‌ها افتاد. همه می‌پرسیدند اِی ملک احمد کیست. یگان‌تا که ملک احمده می‌شناخت، می گفت «دَ شرکت نساجی کار می‌کنه، برش شرکت پیسه داده، رفته از کابل رادیو خریده» تعجب می‌کدم. باورم نمی‌شد که صندوق گپ...

 موعود

قصه دیروز را می‌گویم. شاید باور نکنید. گاهی در زندگی چیزهای اتفاق می‌افتد غیر قابل تصور؛ مانند خود زندگی.در تلویزیون باران می‌بارد. بیرون، آفتابی است. ملای مسجد، از آدم و حوا قصه می‌کند. بلندگو را زده بالای بام همسایه. در...

فرح

در حمام را باز می‌کنی وروبروی آینه می‌ایستی موی قهوه‌ای رنگت روی پیشانی  چسپیده و چشمان عسلی‌ات روی پوست سفید صورتت می‌درخشد. دکمه‌های پیراهن نخی سبز رنگت را یکی یکی باز می‌کنی و پیراهنت را بیرون می‌کشی. لخت و عور...