ادبیات، جامعه،‌ سیاست

افغانستان

 موعود

قصه دیروز را می‌گویم. شاید باور نکنید. گاهی در زندگی چیزهای اتفاق می‌افتد غیر قابل تصور؛ مانند خود زندگی.در تلویزیون باران می‌بارد. بیرون، آفتابی است. ملای مسجد، از آدم و حوا قصه می‌کند. بلندگو را زده بالای بام همسایه. در...

فرح

در حمام را باز می‌کنی وروبروی آینه می‌ایستی موی قهوه‌ای رنگت روی پیشانی  چسپیده و چشمان عسلی‌ات روی پوست سفید صورتت می‌درخشد. دکمه‌های پیراهن نخی سبز رنگت را یکی یکی باز می‌کنی و پیراهنت را بیرون می‌کشی. لخت و عور...

نجات‌یافته

میرزا مسن ترین مرد روستا وقتی وارد خانه اش شد، متوجه شد همسر و پسر ناپدید شده اند. دروازه  مهمان خانه اش را گشود و از لای درِ نیمه باز نگاهی به درون انداخت. فضای اتاق انباشته از دود چوب سوخته بود. غلظت دود برجای مانده...

آسیاب دستی

زن چاق رو به جلو خم شده‌‌است. بسته خاکی‌‌رنگ و گردآلود متعلق به زن لاغر نیست. از آنِ کسی دیگر است. تعلق دارد به‌‌زن چاق. زن بیش‌‌تر خم می‌‌شود. می‌‌خواهد بگیردش. تنش بیش‌‌تر انعطاف پیدا می‌‌کند. انحنای بدنش بیش‌‌تر می‌‌شود....