فلسفه و اندیشه

عشق واقعی از دیدگاه سیمون دو بووار

از منظر امروزی، دیدگاهِ بووار دربارۀ عشقِ واقعی، نسبتا کهنه و بدبینانه به‌نظر می‌رسد: مثلا او روابط مردان و زنان را در قالبی زوجی نشان می‌دهد که احتمالا به مذاقِ بسیاری از خوانندگان امروز خوش نمی‌آید. درمقایسه با زنانِ ۷۰ سال پیش، زنانِ امروز دسترسی بیشتری به آموزش و اشتغال دارند؛ برای این زنان، عشق لزوما همۀ زندگی‌شان نیست (چیزی‌که بووار مطرح می‌کرد)، بلکه آن‌ها عمدتا عشق را فقط قسمتی از زندگی خود می‌بینند. هرچند امروزه نابرابریِ ساختاری کماکان وجود دارد، روابط مردان و زنان (یا مردان و مردان، یا زنان و زنان، و غیره) به‌لحاظ نظری شانس بیشتری برای بقا در شرایط برابر دارد.

آیا دین یک فرهنگ انسانی است یا اختراعی آکادمیک؟

حضور پررنگِ ادیان، از بدیهی‌ترین جنبه‌های فرهنگ بشری‌ست. دین یا مذهبْ تعهدی‌ست به خدایان و اسطوره‌ها و آیین‌ها، که همۀ جوامع آن را تجربه کرده‌اند. مردمانِ امروز، مدام مشغول امور «مذهبی» خودشان هستند. عقاید و مناسکِ این مذاهبْ متنوع است ‌ـــ‌ از قربانی‌کردنِ انسان در فرهنگ آزتک گرفته تا غسل تعمید مسیحی ‌ـــ‌ اما ظاهرا همۀ آن‌ها جوهرۀ مشترکی دارند. آیا دین یک ویژگی فرهنگی مشترک در جوامع انسانی است یا یک اختراع آکادمیک به دست اندیشوران آن زمان؟

ادبیات برای چیست؟

هر چه بیشتر کارهای نویسندگان را بخوانیم، بهتر می‌توانیم به سوی شناخت از ذهن‌ و خودمان، رشد کنیم. هر یک از نویسندگان بزرگ، بسان جستجوگر ماهری است که گوشه‌های رمز آلود وجود را آشکار می‌کنند. بعضی از این مکتشفین قاره‌ها را کشف می‌کنند، بعضی دیگرشان تمام عمر خود را صرف طرح انداختن یکی دو جزیره کوچک می‌کنند. و بعضی فقط به رودخانه‌ یک وادی یا خلیج کوچکی اکتفا می‌کنند. به دلیل درست کردن نارسایی‌ها و جهالت‌مان، همه شان شایسته‌ی گرامی داشتن هستند، ورنه ما به تنهایی در خم و پیچ این جهان گم می شدیم.

چگونه چندپارچگی اروپا کمک کرد به ثروتمندترین بخش جهان تبدیل شود؟

چطور دنیای مدرن و شکوفایی بی‌سابقه‌ی آن آغاز شد؟ و چرا؟ در رابطه با این که چرا و چگونه فرآیند رشد اقتصادی در قرن ۱۸ در اروپای غربی رخ داد، پژوهشگران، دانشمندان سیاسی، اقتصاددانان، و تاریخ‌دانان کتاب‌های قطوری نوشته اند که قفسه‌ها و طاقچه های زیادی را پر می‌کنند. یکی از قدیمی‌ترین و قانع‌کننده‌ترین توضیحات، در پاسخ این سوال، چندپارچگی سیاسی طولانی‌مدت اروپا است. برای قرن‌ها، هیچ حاکمی نتوانسته بود اروپا را به شیوه‌ای متحد و یکپارچه بسازد، که به عنوان مثال، مغول‌ها و مینگ‌ها چین را متحد و یکپارچه نگه‌داشته بودند.

شخصیت، نه‌فقط به هویت‌تان، که به محلِ زندگی‌تان هم مربوط می‌شود

ما معمولا تصور می‌کنیم صفاتِ شخصیتی، الگوهای رفتاریِ ثابتْ و بخشی از هویتِ ما بوده و تغییرناپذیرند. مثلا ممکن است تصور کنید که فلان دوست‌تان در هر شرایطی آدمِ صبور و بردباری است، چون به‌نظرتان شکیبایی از درونِ او ناشی می‌شود، نه از دنیای اطراف او؛ ولی باید در این باورِ خودمان تردید کنیم. تحقیقاتِ نشان می‌دهد این تصور که صفاتِ شخصیتیْ چیزهایی ثابت هستند، نادرست است.

آیا آدم‌ها به‌راستی قادر به درک هم هستند؟

آیا آدم‌ها همدیگر را می‌فهمند؟ این سوالْ خیلی کلی‌ست، اما ارزشِ پرسیدن دارد. پاسخ به این پرسش، نیازمند اطلاعاتی مهم و آگاهی به واقعیاتی عمیق است. مولفان و متفکرانِ معاصر، ارزشِ تلفیقِ علم و فلسفه را به‌نحو احسن درک نکرده‌اند، اما روان‌شناسانِ بزرگ قرن بیستم (و بسیاری از فلاسفۀ بزرگِ قبل از آن‌ها) اهمیت آن را درک کرده بودند. آثارِ آن‌هاست که اعماقِ ناشناختۀ بشریت را روشن‌تر کرده است.

در قرن آینده چه در انتظار ماست؟

ما در آستانه ورود به سده جدید شمسی هستیم. آخرین روزهای قرن چهاردهم برای ما که تجربه‌های دیگر مردمان جهان پیش رویمان است، چطور می‌تواند بگذرد؟ به اعتقاد من کسانی که این تجربه را دارند، یعنی نیمه‌ای از عمرشان در قرنی و نیمه دیگر عمرشان در قرنی می‌گذرد، می‌توانند به آنانی که آغاز و پایان زندگی‌شان در محبس یک قرن اتفاق می‌افتد، فخر بفروشند؛ فخری که شاید برای دسته دوم بی‌معنا به نظر بیاید. اما برای آن‌ها که از دروازه قرن جدید عبور می‌کنند، این حس ناشناخته قابل درک است. حسی را که پشت این گذر وجود دارد، شاید بشود با سفر مقایسه کرد؛ سفر به مکانی تازه و نادیده. آن‌ها که نمی‌آیند، جا می‌مانند و برای همیشه بی‌خبر درمی‌گذرند.

سوگواری مزمن: چرا اندوه بعضی‌ها دیرتر پایان می‌یابد؟

یکی از واقعیاتِ تلخِ زندگی این است که بیشترِ ما آدم‌ها، روزی مرگِ عزیزی را تجربه خواهیم کرد. سالانه بین ۵۰ تا ۵۵ میلیون نفر در دنیا می‌میرند و تخمین زده می‌شود که مرگِ هرکدام‌شانْ پنج نفرِ دیگر را سوگوار می‌کند. تجربۀ مرگِ عزیزان معمولا منجر به واکنش‌های روانی_اجتماعی می‌شود، مثلِ انزوا از جامعه، اندوهِ شدید، سرگشتگی، و پناه‌بردن به تنهایی. سوگواریِ حاد، معمولا دردناک و عذاب‌آور، و بسیار مخرب است.

حقیقت فقط به معنای واقعیت نیست

گویا دنیا هر از چند گاهی، ماموریتی تازه را به فلسفه محول می‌کند. الان هم یکی از آن دفعات است. بالاخره، واژه‌ای بزرگ و انتزاعی مثل «حقیقت» در متن یک بحران فرهنگی قرار گرفت و می‌توان از فیلسوفان خواست تا آن را تفسیر کنند. اما شاید کاری از فلاسفه برنیاید، چون مسئلۀ حقیقت برای فلاسفه، با کاربردِ تحریف‌آمیزِ آن برای عده‌ای از مردمِ دنیا فرق دارد. تحریفِ حقیقت توسط مردم را نمی‌توان بلافاصله با یک تئوری جدید فیصله داد.

«آرمان‌شهر» ایدهٔ خطرناکی است: باید به دنبال «واقع‌شهر» بود

آرمان‌شهر یا یوتوپیا، چشم‌اندازی آرمانی از یک جامعۀ کامل است، و آرمان‌شهرگرایی هم یعنی عمل‌کردن به این آرمان. مشکل هم از همین‌جا شروع می‌شود. سال ۱۵۱۶، توماس مور [سیاست‌مدار انگلیسی] کتابی موسوم به یوتوپیا منتشر کرد و برای ابداعِ این اسم هم دلیل خوبی داشت. یوتوپیا در لغت یعنی «ناکجاآباد،» چون وقتی آدم‌هایی که خودشان کامل نیستند، دنبالِ کمال‌جوییِ شخصی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی می‌روند، درعمل شکست می‌خورند. برای همین نقطۀ مقابلِ یوتوپیا را دیستوپیا یا ویران‌شهر می‌نامند.

هوش عاطفی چگونه به خودشناسی کمک‌ می‌کند؟

همه‌ی ما به‌طور شگفت‌انگیزی بلدیم چگونه به زندگی فردی خویش گند بزنیم. گاهی به انتخاب‌های نادرستی دست می‌زنیم که احوال‌ ما را آشفته، پر اضطراب، استرسی و رنگ زندگی‌مان را سیاه می‌کند. و ما را به مرده‌های متحرکی بدل می‌کند که جز خودخوری، عذاب کشیدن و رنجاندن اطرافیان کاری ندارند. مثل انتخاب نادرست رشته دانشگاهی، شغل اشتباه، مصاحبت و همنشینی با افراد ناصالح و از همه مهم‌تر انتخاب همسفر زندگی نامناسب که باید تا آخر عمر با او یکجا عذاب بکشیم.