ادبیات، جامعه،‌ سیاست

ادبیات افغانستان

دست‌هایی برای سرگردانی

برای ما بچه‌های کوچه نخستین دریچه وارد شدن به جهان همسایه‌های تازه همواره بچه‌های کوچک خانواده بود که با او بازی می‌کردیم، دوست می‌شدیم، وارد خانه می‌شدیم و کم کم با یکی یکی بیشتر آشنا می‌شدیم و این گونه رفته...

در زمان شوروی‌ها

رفیق زیارمل در جای خود ایستاد؛ درآغاز طبق معمول گلویش را تازه کرد. گره نکتایی را بار دیگر به قانقرتکش نزدیک ساخت. با دست راست پیک را به موازات قلبش بالا گرفت و دست چپ را برای بیان احساسات آزاد گذاشت: «رفقای...

نفوس بد نزن

داستانی که می‌خواهم تعریف کنم شبیه به بررسی یک مرگِ مشکوک به قتل است. مربوط به حادثه‌ای می‌شود که دریک بعد ازظهرگرم ودم دمای غروب درمحله ما اتفاق افتاد. ازآن اتفاق‌هایی که دراین سال‌های اخیرهمه جا وهرزمان امکان دارد رخ...

دانه‌گی

بازپرس مردی بود میانسال با چهره‌ای موش‌مردگی که از یک چشم کمی قیچ بود. ازپشت عینک گرد وضخیمش طوری به نفر مقابلش خیره می‌شد که گفتی داخل چشمش در جستجوی ریگی است. در همان حال، هرازگاهی ناخودآگاه گره نیکتایی سیاهش...