از تولستوی گپ می‌زنیم یا ستاره‌ی افغان؟

عبدالله: فامیل شما را خو من خوب می‌شناسم. بسیار مردم شریف هستند. نمی‌دانم چه شده که اجازه دادند، بچه شان نویسنده شود؟

یما: آن روزگار خو یادت است؟ شرایط خراب بود. مردم از فردای خود مطمئن نبودند. تلاشی هم زیاد بود. از ترس این که مرا عسکری نبرند، گفتند، هر چه می‌خواهی شوی، شو. مقصد که عسکر نشوی.

عبدالله: مه میگم که چه گپ بوده؟! داکتر شدن اوج آرزو‌های پدرانه ما بود. هنوز سه هفته از حاملگی مادر اولاد‌ها تیر نمی‌شده، که پدر‌ها به جَهر می‌گفتند که بچه‌شان حتماً داکتر خواهد شد. تو خودت قضاوت کو؟ هنوز بچه‌ات سر خود را از کلکین بیرون نکشیده، او خانه پُر پلو! لااقل همی نه ماه خو صبر کو!

یما: آن‌ها هیچ وقت فکر نمی‌کردند که روزی برسد که داکتر‌ها هم بدنام شوند. مگم تو خو در دوران مکتب هم نوشته می‌کردی، نی! چه یک خط خوب داشتی. یادت است وقتی در کتاب فروشی خیرخواه در کارتۀ چار، کتاب جنگ و صلح تولستوی را دیدی که بسیار ضخیم است، گفتی: «خدا می‌داند که این جنگ چند سال دوام کرده باشد که آدم بتواند این طور کتاب دَبَل نوشته کند.»

عبدالله: بچیم! امیر حمزۀ صاحبقران یک وقت دیگر دل آدم را می‌زند. چقدر شمشیر؟ چقدر نیزه؟ چقدر گُرز؟ از جنگ‌های مدرن دنیا می‌خواستم باخبر شوم. مگم او به لحاظ خدا! وقتی وازش می‌کردی، از تشکیلات یک وزارت کرده هم نفر زیادتر در کتاب بود. همی نام سَرِ نام، همی نام سَرِ نام. بیرو بار سرای لیلامی یاد آدم می‌آمد. در هر کتاب، دو سه تا قهرمان گفته اند نه دوازده هزار تا.

یما: همین گپ را که همان وقت به داوود گفتی، فوراً روز دیگر کتاب «ششلول بند‌ها را بکشید» را برایت آورده بود. می‌گفت، همی توره چی به جنگ و صلح؟ همو تو و همو پرویز قاضی سعید. تا تو به جنگ و صلح بفهمی، شانزده تا جنگ جهانی دیگر تیر خات شد.

عبدالله: ها! از مکتب هم وقت تر برآمدیم و رفتیم فلم شعله را دیدیم…

یما: دیگران را شاید هر چند روز بعد، یک دفعه خدا بزند. ما و شما را در یک روز چند رقم می‌زد: هم مکتب گریزی، هم فلم هندی و هم کتاب قاضی سعید.

عبدالله: از حق اگر نگذریم، هر کس به اندازۀ بزرگی جنگ‌های خود کتاب می‌نویسد. همین که گفته اند: ما غریب، دوده غریب! به این من اضافه می‌کنم: جنگ ما پارتیزانی، کتاب‌های ما پارتیزانی! ما شاید مثل پارتیزان‌های بی کتاب باشیم که کتاب‌ها را در تجربه‌های روزگار، زندگی می‌کنند نه برعکس آن. ببین! همی شنیدن کی بود مانند دیدن، خالی گپ نیست. ما خود ما تجربه می‌کنیم ولی کتابخوان‌ها تجربه‌ها را فقط می‌خوانند.

یما: آها! ولا این هم یک گپ است: تجربه زیاد، کتاب کم. بی بی مرا که می‌شاندی، یک کتاب را برایت در یک شب قصه می‌کرد. نه خط خوان بود و نه خط نویس. یگانه کتابی را که از نزدیک دیده بود، کتاب خدا بود. شنیدی که می‌گویند، بیشعور‌ها بالای خود تجربه می‌کنند، باقی مردم بالای دیگران.

عبدالله: مرا به بِردِی گفتن نماندی، نی! گوش خو کو که چه می‌خواستم بگویم؟…

یما: تو در پنجاه، شصت سال زندگی خود  چقدر می‌خواهی هر چیز را بالای خود تجربه کنی؟ «دور دنیا در هشتاد روز» را هم می‌خواهی با پاهای خود تجربه کنی؟ کمدی الهی دانته چطور؟ می‌خواهی یک چَکَر تا جهنم رفته و پَس بیایی که باز بیکاران ما بگویند…

عبدالله: بگویند: رفتن و آمدنت آمد و رفت دگری است…

یما: بیشک ولا ، برکت دَه حافظه ات! در مکتب هم همین طور بلا بودی.

عبدالله: خو ازی گپ که تیر شویم، حالا که یگان کَرَت چُرت می‌زنم، تعداد قهرمان‌های جنگ و صلح در مقایسه با قهرمان‌های امروز ما، اصلاً هیچ هم نیستند.

یما: ها! اگر تو اشتراک کننده‌های ستارۀ افغان را هم در جمع قهرمانان بیاوری، درست، در غیر آن کو کجا است قهرمان؟

عبدالله: من در مورد ادبیات بحث می‌کنم، تو از ستارۀ افغان می‌گویی؟! از همین خاطر هم سی چهل سال است که اینجا جنگ است اما یک کتاب ضخیم برابر جنگ و صلح کس نوشته نکرده…

یما: قصۀ کتابخوان‌هایت پیش مَه مفت است. همین کتابخوان‌ها بودند که جنگ را شروع کردند. یکی می‌گفت، کتاب لنین را بخوانید. دیگرش می‌گفت، کتاب خدا را بخوانید. نتیجه این شد که چهل سال است که کس کتاب نمی‌خواند. حالی تو آمدی که چرا کس کتاب نوشته نمی‌کند. کجا ما را کس می‌ماند که کتاب نوشته کنیم؟ جنگ یک طرف از بیخ ریش ما گرفته و اینه داکتر صاحب هم از طرف دیگر دست در یخن ما می‌اندازد.

عبدالله: حالی که ما تو را نویسنده می‌گوییم، به این معنا نیست که تو واقعاً نویسنده باشی. چهار کلمۀ بیشرمی و پدر لعنتی را با هم گره می‌زنی و پلخمان گوگل را گرفته، خدا گفته، در میدان بُزکشی انترنت پاش می‌کنی. باز دل تو و دور دسترخوانت خوش است که در خانوادۀ شان یک استاد انترنتی دارند.

یما: برو بچیم! تو از او داکتر‌های هستی که آدم در عید قربان حیران می‌ماند، چطور برایت بگوید، داخل حاجی‌ها و غازی ها؟ به توکل خدا، با این استعدادی که تو داری، حداقل تا حال هشتاد دفعه غازی شده باشی. فرق شما داکتر‌ها همرای انتحاری‌ها این است که آن ها، صدا دار می‌کُشند و شما بی صدا.

عبدالله: همو خلیفه قاسم درست خوانده بود: جنگ تو صلح، صلح تو جنگ است، من به قربانت این چه نیرنگ است؟ بدیِ گپ اینجا است که من که می‌خواستم نویسنده شوم، داکتر شده ام و تو که می‌خواستی داکتر شوی، نویسنده شده ای. نتیجه…

یما: نتیجه این می‌شود که بگویی: در افغانستان هر کس در کار دیگران استاد است. داکتر در نویسندگی و نویسنده در داکتری. مگر فراموش نکو که…

عبدالله: راست بگویم، چند سال است که هر چند وقت بعد با خود می‌گویم: داکتر جان! پیش از این که آخرین جنگ جهانی شروع شود، یک غیرت کو و همی جنگ و صلح را تا آخر بخوان.

یما: شما داکتر‌ها آدم را مجبور می‌کنید، به عوض اینکه برود چیزی بنویسد، بیاید لکچر یک داکتر را در مورد جنگ و صلح بشنود. وظیفه نویسنده گفتن است نه شنیدن. باز اگر خود تولستوی می‌بود خو یک کاری…

عبدالله: بان بچیش! خاک ما سُست است. از نویسنده‌های افغانستان مگر دیگر چه انتظاری داشته باشیم؟ وقتی برای شان در بارۀ جنگ و صلح معلومات می‌دهی، عوض تشکر کردن، دَه دانت تبله می‌زنن!

یما: برو برو بادارجان! اگر کار داکتری همین باشد که تو می‌کنی، باید غازی امان الله خان و سلطان محمود غازی را هم داکتر امان الله خان و داکتر محمود غزنوی بگوییم…

.

درباره‌ی نویسنده

کاکه تیغون

۲ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها

پرخواننده‌ترین‌ها