انتحاری

خاتول مهمند

بوی فرحبخش شامپو و صابون مشام صابر را که روی سکوی حمام در چرت و سودا نشسته بود سخت نوازش می‌کرد. چشمهایش راه کشیده بودند و خودش به فکر فرورفته بود. درمانده‌تر و ناتوان‌تر از خود کسی را در جهان نمی‌یافت. به فکر آن روزها افتاد که از ایران رد مرز شده بود و برای لقمه‌ای نان به هر سو می‌تپید. سردرگم بود و نمی‌دانست چی کند. نزد گره گشای مشکلات خود نور محمد رفته بود و با جگر خون برایش گفته بود: بسیار مشکل دارم. مرا کار بده!

نور محمد با چشمان ریزه، صورت سرخ رنگ و دهن نهنگ مانند خود خندیده جواب داد: کار از حکومت بگیر، مه خو وزیر نیستم.

صابر در حالیکه دستمال چارخانهء دور گردنش را زیر دندان می جوید گفت: غریب آزاری نکن همه بچه ها می گویند کسی از پیش خودت نا امید بیرون نمی رود!

نور محمد با بی اعتنایی تظاهر به نشنیدن میکرد. صابر باز تکرار کرد: ببین کاکا، پول کرایه خانه نیست. بوبویم هم مریض است. راه گریز سرم گم است، از تو میشه از خدا کار پیدا کن هرچی باشد می کنم.

نور محمد با لبخند زشت، که دندن های زردش را نمایان می کرد، برگشت و گفت: هر کار که باشد می کنی؟!

صابر با مظلومیت گفت: کار … مقصد پول باشد.

تا شام پول بدست صابر رسید و نور محمد گفت: کاریت از همین حالا شروع می شود، خانه برو و از بو بویت خدا حافظی کن و دعا بگیر بخاطریکه کار کار خیر و برکت است.

دَر حمام زده شد و صدای خشن گفت: وقت کم است بیرون بیا!

صابر از جایش برخاست و لُنگ را گِرد کمر خود محکم بست و دَر را باز کرد و قدم به همان اتاقی گذاشت که دو شب قبل با نور محمد آمده بود.

مرد با قیافه گندمی و وحشتناک گفت: برو لباس هایت آماده است بپوش تا به وقت برسیم!

صابر مانند افسون شده با خموشی بسوی گوشهء اتاق رفت و لباس ها سفید را به تنش کرد. کمی بفکر افتاد و آه از سینه اش کشید.

مرد صدازد: می دانی تو برای کار بزرگ می روی، دشمنان ما باید نابود شوند. با بیرحمی و حتا تا طفل شان را هم زنده نگذاری!

صابر خاموش بود و به مرد که با واسکت مخصوص بسوی او می آمد ساکت می نگریست.

مرد دوباره آغاز کرد: ما در جنگ علیه کفار قرار داریم. این آزادی خون می خواهد .

و با آواز گوشخراش گفت: الله و اکبر!

رنگ از چهرهء صابر پرید و تکان خورد. مرد با چهرهء مصمم از شانه های صابر گرفت و گفت: برای قربانی آماده هستی!

صابر با لب های خشک و چهره رنگ پریده خود گفت: حاضر هستم!

درون موتر سفید سراچه، مرد خشن در کنار دریور، که از او خشن تر بود نشستند. صابر در چوکی عقب لمیده و خود را خیلی بی حال می یافت. احساس می کرد تمام بدنش غرق عرق سرد شده است. قلبش ده برابر سریع تر می زد و دهنش بی مزه به مثل آدم هاییکه در تب می سوزند، شده بود. موتر به استقامت سرک میدان در حرکت بود. تیغ های آفتاب همه جا را روشنی می بخشید. در سرک وسایط زیاد در رفت و آمد بودند. هر چند قدم موتر می ایستاد و مرد با خشم تکرار میکرد: باید به وقت برسیم اگر نی بی معنا است!

در این هنگام موتر دوباره ایستاد و آنها منتظر ماندند. پسرک کوچک با دستمال خود به سوی موتر دوید و شیشهء آنرا را به پاک کردن شروع کرد. تبسم او آمیخته با تملق بود.  نگاهش به نگاه صابر گره خورد چنان که صابر محو او گردید و دلش به حال پسرک سوخت. در آن نگاه یک درد مشترک میان خود و او دید، درد گرسنگی، درد ناداری و درد احتیاجی.

مرد شیشه را پایین کرد و گفت: برو چی پاک می کنی دیروز موتر را پاک کردیم!

پسرک با نگاه افسرده گفت: خیره کاکا جان برای مادرم نان می خرم.

مرد با خشم 10 افغانی به سوی پسرک پرت کرد و موتر هم به حرکت افتاد. صابر از شیشه عقب سر دور داده به پسرک نگاه کرد و دید که بسوی موتر بعدی دوید. در این هنگام چشمش از پسرک رد شده و به مردی افتاد که خسته سوار بر موترسیکل با زنش نشسته و دختر کوچکی که از لباسش ظاهر بود مکتب می رود، میان شان قرار داشت. و باز چشمش به عابرینی افتاد، که از خود و آینده بی خبر بودند. پیر مردی که در آنسوی خیابان روی کراچی اش میوه ترتیب می کرد، چشم صابر را به خود جلب نمود. صابر فکر می کرد از خواب برخاسته و می خواهد همه اطراف خود را با کنجکاوی نگاه کند.

در این هنگام مرد صدازد: سبحان الله نزدیک هدف می رسیم!

جاده از ترافیک صاف گردیده و صابر گویا تازه به خود آمده گفت: چقدر راه مانده؟؟

مرد با شادی پاسخ داد: بارک الله عجله داری!

مرد هنوز می خواست به حرفش ادامه دهد، که صابر مانند شیر گرسنه بر او  پرید و  گردنش را از عقب محکم گرفته  فریاد زد: بچه حرامزاده…کی دشمن ما است … آن کودک موتر شوی، میوه فروش یا مردم نادار؟

مرد که غافلگیر شده بود با زبانیکه از ترس به بندش افتاده گفت: خاین نامسلمان زنده نمی برآیی!

صابر که از خشم می لرزید فریاد زد: خاموش مادر فروشی وطنفروش … خائن … تو مادر خود را هم سودا می کنی … مه از زندگی خلاص هستم … شما هم بروید به جنت تا حوریان نصیب تان شود!

مرد تا خواست چیزی دیگر بگوید صابر فریاد زد : شکم گرسنه می میرم مگر مردم خود را نمی کشم. الله و اکبر. لعنت به تو تروریست سگ!

اینرا گفت و  دکمه را فشار داد. آواز کر کننده سرک را لرزاند.

* از مجموعه رنگ‌ها – خاتول مهمند

درباره‌ی نویسنده

نویسنده مهمان

مجله‌ی نبشت با همیاری و همکاری داوطلبانه‌ی خوانندگان و نویسندگان فارسی‌زبان پابرجاست. آیا با اشتراک نوشته‌هایی که می‌پسندید، به بهتر شدن کیفیت این مجله کمک خواهید کرد؟

۲ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • @داستان خوان

    انتظار نمی رود که تمام داستان ها، برگرفته از واقعیت باشند و بر اساس یک سرگذشت واقعی نوشته شوند
    هر چند تا حدودی هم با شما موافقم
    نویسنده می توانست دلیل رفتن صابر و افتادنش در دام طالبان و افراطگراها را بیشتر و مفصل تر از آنچه در داستان بیان کرده، رنگ و بو می داد
    همانطور که شما گفتید بیکاری دلیل خوبی برای انتحار نیست

  • مطمئن نیستم بشود این را داستان گفت. نویسنده باید بیشتر بخواند. این داستان و شخصیت‌هایش قابل باور نیست. اینکه کسی از بیکاری حاضر باشد دست به حمله انتحاری بزند، ناممکن نیست. اما در این داستان به درستی توجیه نشده. برای نویسنده آرزوی موفقیت میکنم.

تازه‌ها

پرخواننده‌ترین‌ها