ادبیات، جامعه، سیاست

  • تازه‌ترین‌ها
  • پرخواننده‌ها

همراهِ آخر

داستان کوتاه

چکیده:

آب ماسیده دهانش را به زحمت قورت می‌دهد. لب‌های چروکیده‌اش را غنچه می‌کند و سر و صورت عروسِ توی قاب را می‌بوسد. گرد و غبار قاب به سرفه‌اش می‌اندازد.

آب ماسیده دهانش را به زحمت قورت می‌دهد. لب‌های چروکیده‌اش را غنچه می‌کند و سر و صورت عروسِ توی قاب را می‌بوسد. گرد و غبار قاب به سرفه‌اش می‌اندازد. گردنش را به هیکل یخ‌زده رفیقش نزدیک می‌کند و با خس‌خسی از بیخ گلو، درِ گوشش چیزی می‌گوید. استخوان‌های دوستش با فشارِ دست پیرزن بر دوشش، جیرجیر می‌کند اما جواب روشنی نمی‌دهد. پیرزن با کمک دیوار و رفیقش خودش را جمع و جور می‌کند و هن‌هن‌کنان روی دو پا می‌ایستد. گچِ دیوار انگشتانش را سفید می‌کند. نگاه کم‌سویش را به قاب‌های آویزانِ رنگ و رورفته می‌دوزد و آهی نصفه و نیمه از حلقومش برمی‌آید.

– می‌بینی؟ از اون پشت شیشه‌ها بِر و بِر بهمون زل زدن. تحفه‌ها دارن دستمون می‌ندازن.

کرکره را بالا می‌کشد و پنجره را باز می‌کند. نور صبح بر پهنه خاک‌آلود زمین می‌تابد. ذرات چرخان معلق در هوا رو شده‌ است.

– گفته بود امروز می‌آد.

تکرار هر روزِ این جمله حرص رفیقش را در می‌آورد اما حوصله سر و کله زدن با او را ندارد. رویش را برمی‌گرداند و حواسش را پرتِ خیابان می‌کند. طبق معمول سردش است و تن فلزیش مورمور می‌شود. در عین دلخوری ترجیح می‌دهد دستان نیمه گرم و عرق‌کرده پیرزن به تنش بند باشد. پیرزن بی ‌چشمداشت، پنجه‌هایش را به او گره می‌زند.

– از دستم ناراحت نشو. اما می‌دونی، گفته نوه‌م رو هم با خودش می‌آره.

دوستش گُر می‌گیرد؛ پیرزن دستش را پس می‌کشد.

– فکر می‌کنی عقلم رو از دست دادم؟ والا به دلم افتاده که امروز می‌بینیمشون.

در خیابان ماشین‌ها وزوزکنان می‌روند و می‌آیند. هر از گاهی گنجشکی یا کلاغی لب پنجره می‌نشیند و چُرتِ جفتْ رفیقِ شفیق را پاره می‌کند. هر سه برای چند لحظه چشم به هم می‌دوزند؛ یک‌ مرتبه از عالم خلسه‌شان می‌پرند و سپس متفرق می‌شوند. پیرزن و یارش به عقب می‌جهند و گنجشک یا کلاغ هم می‌پرد و می‌رود. اغلبِ اوقاتِ روز را غیر از غذا خوردن و عوض کردن کانال‌های بی سر و ته تلویزیون با لب و لوچه آویزان دم پنجره می‌گذرانند. هرچند دوستش بیشتر مواقع اشتهایی ندارد؛ همین که پیرزن تن و بدنش را بمالد برایش کافیست.

امروز کامیون باربری بزرگی راه را بند آورده و قیل و قال خیابان را بیشتر کرده است. چشم‌های وَق‌زده پیرزن گردتر شده است. تا کمر از پنجره آویزان شده؛ هر آنْ احتمال می‌رود پخشِ خیابان شود. دوستش با خودش می‌گوید:

– الانه که بگه اومد. نوه سِرتِقَم رو هم آورده.

کامیون کنار می‌زند و ماشین‌ها با فحش و نفرین به هیکل کامیون و راننده‌اش، می‌گذرند. دختربچه تُخسِ گیس‌بافته‌ای از کنار دست راننده کامیون پایین می‌پرد و چند دقیقه‌ای با چشمان درشتش به بالا خیره می‌شود. با تمام زوری که در حنجره دارد، رو به ماشین پشتی هوار می‌کشد:

– مامان اینجاست دیگه؟ نه؟ اینجاست؟ رسیدیم؟

رنگ بر رخسار پیرزن نمانده است. اگر یارش باوفایی نمی‌کرد و پایه‌ آهنیش را به پایش نگرفته بود، حتما از ذوق افتاده بود.

– اومدن. اومدن. نوه‌م رو هم آورده.

دستش را روی قلبش می‌گذارد و نفس‌زنان روی مبل چرمی پوسته‌پوسته‌ کنار پنجره میفتد.

– فکر کنم فشارم افتاده. چشم‌هام سیاهی می‌ره. باید خونه رو مرتب کنیم. کاش قبل از اومدن زنگ می‌زدن. باید آش مورد علاقه‌اش رو بپزم.

چشمیِ در مثل ستاره سهیل آن‌طرف‌تر می‌درخشد. خرخره همراه قدیمیش را می‌گیرد و تلوتلو‌خوران خودشان را به آن روزنه روشن می‌رسانند. تا جایی که می‌شود، پلک‌هایش را هم می‌آورد و راهروی پر رفت و آمد را برانداز می‌کند.

– تو که قدت نمی‌رسه؛ نمی‌بینی. باورت میشه اگه بگم همسایه‌مون شدن؟ این خونه روبرویی رو خریدن که نزدیکم باشن. یادم باشه آش موردعلاقه‌اش رو بپزم.

یادش می‌رود. فردا و پس فردا و روزهای بعد،  روزهای جشن و پایکوبیست. دو یار، شش پایشان را بر زمین و زمان می‌کوبند و خواب خرگوشی ساختمان و ساکنینش را با هر قدم زهرمار می‌کنند. گرامافون قدیمی از چهچهه نمیفتد؛ پس از سال‌ها جان گرفته است. صبح و شب و نصف شب آواز دُهُل از گلویش بیرون می‌زند. نه این که پیری، کم‌خوابی مُزمِن به همراه دارد، پیرزن صبح و شبش را گم کرده؛ از شادی، انرژی مضاعف پیدا کرده است.

بیست و چهار ساعته، می‌روبد و می‌سابد و با آن‌چه در توان دارد، پا می‌کوبد. گاهی هم این طرف و آن طرف خانه وَرِ دل رفیقش پس میفتد. در خواب و بیداری، دست‌هایش را بر ترک‌ها و شیارهای دیوار می‌لغزاند. صورت دخترکش را می‌بیند که می‌خندد. با انگشتان لرزانش، اشک شوق را از گونه‌هایش پاک می‌کند. همین انگشتان موهای نوه‌اش را می‌بافد و تکه‌های شیرین قیسی را دانه‌دانه بر دهان کوچکش می‌گذارد.

باز که خواب سبکش از سرش می‌پرد، کوتاه نمی‌آید. هلهله‌کنان پنجه در پنجه یارش، هماهنگ با زیر و بم سازهای کوک و ناکوک گرامافون، می‌رقصند. حرکات یکی در میان و ناقصِ والس، تانگو و اِستپ، تمامی ندارد. تَرک‌های زمین و سقف و دیوارها زیر فشارهای نا به ‌هنگام اخیر، در سطح و عمق ریشه دوانده است.  قاب‌ها یکی‌یکی با سر و صدای زیاد بر زمین میفتند و می‌شکنند. صورتک‌های بهت‌زده صاحبان عکس‌ها روی زمین پخش و پلا شده‌اند و زیرِ رقصِ پاها زار می‌زنند. قهقهه پیرزن بند نمی‌آید.

تیزی سابق گوش‌های پیرزن گولش می‌زند؛ سراپا گوش شده است.

– بیا گوش کن؛ دارن از ما می‌گن. نوه‌م هوام رو کرده.

گوش‌های چپ و راستش را بر در و دیوارهای خانه می‌گذارد تا بشنود. حرف‌ها را، زمزمه‌ها را می‌شنود؛ لالایی‌ها و جر و بحث‌های احتمالی در سمعکش اِکو می‌شود. گوشش سوت می‌کشد و جیغش به هوا می‌رود. سمعک را گوشه‌ای پرت می‌کند و سِگِرمه‌هایش را در هم می‌کشد. گوشه‌ای کز می‌کند و با نفرت به صورت قِناس سمعک تف میندازد.

– لعنت به هرچی سمعک کوفتیه.

قهر می‌کند. اما کل این‌ روال، چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد. دلش تاب نمی‌آورد؛ ناگهان با سمعک یا بدون سمعک با دوست خسته‌ زنگ‌زده‌اش به در و دیوارها می‌چسبند.

– می‌شنوی؟ دخترکم هوس آش کرده.

بوی کشک و نعناع داغ آش رشته در طبقات غوغا می‌کند. کاسه سفالی لاجوردی را ملاقه‌ملاقه پر می‌کند. به یار دیرینه‌اش، واکر آهنیش، تکیه می‌زند و سَلانه‌سلانه خودشان را به درِ خانه همسایه می‌رسانند. با لبخندی بزرگ و چشم‌هایی گشاد، زنگ می‌زند؛ زنگ و بازهم زنگ…

صدایی از طبقه بالا فریاد می‌کشد:

– دیوونه‌مون کردی؛ در نزن. رفته‌ن. ماه‌هاست رفته‌ن. صدای واکرت نمی‌گذاشت بخوابن؛ فراریشون دادی.

کاسه قدیمی آش با صدای بلندی بر زمین میفتد و می‌شکند.

 

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

پادکست مجله نبشت را اینجا بشنوید:

مطالب مرتبط: