گونتر گراس: رقصنده‌ی ادبیات آلمان

Rushdie-Gunter-Grass-690

.

سلمان رشدی

ترجمه عزیز حکیمی

در سال ۱۹۸۲، زمانی که برای چاپ ترجمه آلمانی «بچه‌های نیمه‌شب» در هامبورگ به سر می‌بردم، ناشرم از من پرسید که آیا مایلم با گونتر گراس ملاقات کنم. بدیهی‌ست که می‌خواستم. مرا به خانه‌ی او در قریه ویوِلزسفلث، در حومه هامبورگ بردند. گونتر دو خانه در همان قریه داشت. در یکی می‌نوشت و زندگی می‌کرد و دیگری را به شکل یک استودیوی هنری استفاده می‌کرد. به عنوان نویسنده‌ی جوان‌تر از من انتظار می‌رفت در مقابل او با تعظیم ادای احترام کنم و من کاملا راضی بودم که این‌ احترام را به جا کنم، اما گونتر گراس – بعد از آن‌که از حصارهای اطراف خانه او گذشتم – گویی ناگهان تصمیم گرفت که نیازی به چنین رسمیاتی نیست. مرا به داخل خانه‌اش برد و به سمت کابینتی هدایت کرد که در آن مجموعه‌ای از گیلاس‌های انتیک نگه‌داری می‌کرد. از من خواست یکی را انتخاب کنم. سپس یک بوتل اِشنَپس آورد و بوتل به آخر نرسیده با هم خودمانی و رفیق شدیم. کمی دیرتر به استودیوی هنری او رفتیم و من مسحور اشیایی شدم که آنجا دیدم؛ اشیایی که همه آن‌ها را از رمان‌هایی که خوانده‌ بودم بازشناختم: مارماهی برنزی، ماهی سفالی، نقاشی پنسلی پسربچه‌ای که بر طبل حلبی می‌کوبد. رشک من به استعداد هنری گونتر تقریبا بیشتر از تحسین من از نبوغ ادبی‌اش شد. چقدر دلپذیر است که کسی بعد از یک روز نوشتن به خانه‌ی دیگر خود چند کوچه‌ پایین‌تر برد و تبدیل به هنرمندی از نوع دیگر شود. گراس جلد‌ کتاب‌هایش را خود طراحی می‌کرد و سگ و موش و وزغ بود که از نوک قلمش به لایه گردگیر جلد کتاب‌هایش می‌پرید.

The_Tin_Drum_cover
طَبلِ حَلَبی (به آلمانی: Die Blechtrommel) رمانی است به قلم گونتر گراس که سال ۱۹۵۹ میلادی منتشر شد. این رمان در کنار دو رمان دیگر با نام‌های موش و گربه و سال‌های سگی یک مجموعه‌ی سه‌گانه‌ را تشکیل می‌دهند.

بعد از آن دیدار، هر روزنامه‌نگار آلمانی دوست داشت از من بپرسد که درباره گونتر گراس چه فکر می‌کنم و وقتی می‌گفتم که به باور من او یکی از دو یا سه نویسنده بزرگ جهان است، بعضی از آن‌ها چهر‌ه‌ای ناامیدانه‌ای به خود می‌گرفتند و می‌گفتند: آه، بله، «طبل حلبی». اما آیا این اثرش مربوط به خیلی وقت پیش نیست؟ سوالی که من در پاسخ سعی می‌کردم بگویم که حتی اگر گراس آن رمان را هرگز ننوشته بود، باقی رمانی‌هایی که نوشت کافی بود که  او را تبدیل به یکی از دو یا سه نویسنده بزرگ جهان کند.  و این واقعیت که او «طبل حلبی» را نوشت، جایگاه او را در ادبیات جادوانه کرد.  این پاسخ من البته، خبرنگاران را راضی نمی‌کرد. آن‌ها دوست داشتند چیزی موذیانه بشنوند، اما من واقعا چیز موذیانه‌ای برای گفتن نداشتم.

من گراس را البته که به خاطر آثارش را دوست داشتم – برای عشق او به داستان‌های ترسناکی که او به آنها جامه‌ای مدرن پوشاند، به طنز سیاهی که او آن را در معرض قضاوت تاریخی قرار داد، برای شوخ‌طبعی‌جدیتش، برای جرات فراموش‌نشدنی‌اش که با آن به چشم در چشم شیطان بزرگ زمان خودش دوخت و آنچه را به زبان نمی‌آمد در قالب هنری بزرگ بیان کرد (بعدها، وقتی مردم به او طعنه دادند که عضوی از ارتش نازی بوده یا ضدسامی – من با خود می‌اندیشیدم: بگذارید کتاب‌هایش از او حرف بزنند، همان آثاری که بزرگترین شاهکارهای ضد نازیسمی‌ست که تاکنون نوشته شده و آشکارا از چشمان بسته‌ی آلمانی‌ها در برابر هولوکاست سخن‌ می‌گوید؛ سخنی که هیچ ضدسامی هرگز ننوشت.)

در جشن تولد هفتادسالگی او، بسیاری از نویسندگان – از جمله نادین گوردیمر، جان ایروینگ و باقی چهره‌هایش ادبی آلمانی – در تئاتر ثالیا در هامبورگ جمع شده بودند تا به سلامتی و تحسین از او آواز بخوانند. اما آنچه واضح‌تر از هر چیز دیگری به خاطرم مانده، این است که بعد از آن آوازخوانی‌ها، موسیقی شروع شد و صحنه تئاتر تبدیل به صحن رقص شد و گراس آنجا بود که ثابت کرد در رقص نیز استاد است. او می‌توانست والتز و پولکا و فاکسترات و تاگو و گاووتی برقصد و به نظرم آمد که زیباترین دختران آلمان به صف ایستاده بودند تا با او برقصند.

همچنان که او را می‌دیدم که با شادمانی دست‌افشانی و پایکوبی می‌کند، به این نکته پی بردم که گونتر گراس همین است که می‌بینم:‌ رقصنده بزرگ ادبیات آلمان، که بر روی وحشت تاریخ به سوی زیبایی ادبیات می‌رقصد و با شخصیت ظریف و طبع طنزش است که از شیطان جان سالم به در می‌برد.

به آن خبرنگارهایی که در سال ۱۹۸۲ انتظار حرفی موذیانه از من در مورد گراس را داشتند، گفته بودم: «شاید باید او بمیرد تا شما بفهمید که چه مرد بزرگی را از دست داده‌اید.»

حالا آن زمان فراسیده و امیدوارم این را فهمیده باشند.

* این مقاله با عنوان اصلی «بزرگی گونتر گراس» در  مجله نیویورکر نشر شده است. حق نشر و بازنشر متن فارسی متعلق به مترجم و مجله ادبی نبشت است.

درباره‌ی نویسنده

سلمان رشدی

نویسنده‌ی بریتانیایی هندی‌تبار و خالق آثاری همچون بچه‌های نیمه‌شب، دلقک شالیمار و شرم و برنده‌ی جایزه ادبی بوکر است. رشدی از نویسنده‌های محبوب انگلیسی‌ست که در ژانر رئالیسم جادویی می‌نویسد. آخرین رمان او «دوسال و هشت ماه و بیست و هشت شب» را عزیز حکیمی به فارسی ترجمه کرده و با نشر نبشت منتشر می‌شود.

۲ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها