دختر شهر ارمن

دستکولم را که به گردنم آویخته‌ام درمی‌آورم و می‌اندازمش مقابل پاهایم. پا‌های خسته وفشرده شده در کفش‌ها را می‌کشم و کفش ها را به زیر چوکی تیله می‌کنم. لاشتیک مویم را باز می‌کنم وباز دوباره محکم می‌بندم . کمربند را سست دور کمر می‌پیچانم و شال‌ام را روی چشم‌هایش  می‌اندازام. با خود قرار می‌گذارم تمام راه را آسوده بخوابم.

صدایی بیدارم می‌کند.

– نان نمی‌خورید؟ برایتان نان آورده اند.

 حالا هوای بیرون به سیاه ترین شکل خودش رسیده است. بال‌های طیاره روی دریا تکان تکان می‌خورد وموجی از هوای سرد را به درون وجودم می‌کشد.

گوش‌ام را به کری می‌زنم.  نمی‌خواهم چشم‌هایش  را باز کنم و آن هوای بسته را تحمل کنم. این فضای تنگ وبسته واین فشار هوا حس مرگ به من می‌دهد، حس خفگی.

اما این مرد رهایم نمی‌کند.

– گشنه نشده‌اید؟

ناچارشال‌ام را پس می‌زنم و می‌گویم: حالم بد است.  نمی‌خورم.

شلگی می‌کند.

– بخورید کمی شاید حال تان خوب شود.

مجبور میخورم. می‌نوشم. گپ می‌زنم. همیشه از این که در ایستگاه باکسی وارد گفتگو شوم و یا در طیاره و یا بس بدم می‌آید. با رهگذران کاری ندارم. خودم را گوشت تلخ و ساکت و مغموم نشان می‌دهم تا کسی باب گفتگو را باز نکند. حوصله ندارم درباره آب و هوا گپ بزنم و یا مجبور شوم خودم را معرفی کنم یا خوش وبشی از سر تواضع و خوش مشربی کنم. اصلا از این خود ساختن‌ها خوشم  نمی‌آید.

ولی این بار  نمی‌شود انگار. با مهربانی کمکم می‌کند. برایم نوشیدنی گاز دار سفارش می‌دهد. دستمال مرطوب می‌دهد تا بمالم روی چشم‌ها و دست‌هایم. آرام صحبت می‌کند و من همه ی آن فضای دردآور یادم می‌رود.

گوشی اش را میکشد و می‌گوید این آهنگ را بشنو. نوایی در گوشم طنین می‌اندازد. یک آهنگ فرانسوی است یک آهنگ نرم ولی پر شور.

آنجا جایی است که نفس‌ها بند می‌آید // آنجا جایی است که خورشید می‌تابد

در آن ارتفاع هزاران پایی به گپ‌های او گوش می‌دهم که از خواهرش می‌گوید و ازمادرش. دلش می‌سوزد. دلش تنگ می‌شود حالا که دور شده است و در این ارتفاع گیر افتاده است از همه ی آن محبت‌های زمینی یادش می‌آید. همه ی آن عشق‌های زمینی. از دختر‌های وطنی خوشش می‌آید. آنهاییکه چشمانی درشت و پر آب دارند وکمر‌های باریک و وقتی نگاهشان کنی یا نگاهشان را می‌دزدند یا  لبخند شان را یا اینکه رویشان یا تن شان را می‌پوشانند.

می  خندم و می‌گویم:‌ می‌روی که یکی از آنها را بیاوری لوکزامبورگ؟

تبسم می‌کند و می‌گوید:‌ شاید. شاید. و بعد می پرسد: تو کجا می‌روی دختر وطن ؟

با شنیدن کلمه ی دختر وطن با صدای بلند می‌خندم و می‌گویم: می‌روم دنبال خوابم.

– خوابت ؟

– بله، خوابم. من رویا دیده‌ام که می‌روم به یک شهر گم شده در زیر خاک در دره ی کاج‌ها.

دیده‌ام که مردم آن شهر درکاسه‌های آب طلا کاری شده آب می‌نوشند. در رودخانه‌ای که چشم‌های فیروزه‌ای بودا در آب انعکاس می‌کند شنا می‌کنندو از انارها و زردآلوها ی تازه و طبیعی می‌خورند. دختران آنجا برهنه راه می‌روند. موهای شان را به رشته‌های باریک می‌بافند وبه آنان فیروزه و عقیق می‌بندند.و پسران آنجا…

با دهن باز می‌خندد و منتظر است که ادامه دهم…

– خب، پسران آنجا ؟

می‌گویم:  پسران آنجا… پسران آنجا وقتی که خوابی تو را می‌بوسند.

چشم‌هایش گرد می‌شود:‌ این که صفت نیست. هر پسری از دختر خوابیده خوشش می‌آید و دلش می‌خواهد او را ببوسد مثل همین پیشتر که تو خواب بودی. موهایت سیاه سیاه بود و صورتت سفید سفید و لبانت سرخ سرخ  و گردنت صاف صاف و…

می گویم: اگر پایمان به زمین برسد دیگر  نمی‌توانی چنین بگویی. آنجا روی زمین شرم هست. حیا است.

می‌گوید:‌ خب فشار هوا زیاد است قانون زمین یادم رفته.  

 بانوی کمر باریکی به من چای می‌آورد که لباس تنگ سیاه پوشیده و موهایش را آنقدر محکم بسته که حتی من احساس ناراحتی می‌کنم وبه این فکر می‌کنم که وقتی ساعت کاری اش تمام شود چطور این لباس‌ها را بیرون می‌کند و موهایش را باز می‌کند و آرایشش را پاک می‌ کند تا مجبور نباشد در حالت بسیار منظمی لبخندی برای هر مسافر تنظیم کند. حتما در هتل اقامت می‌کند تا پرواز بعدی با همین طیاره. آن وقت بعد از هر شیفت در حمام را باز می‌گذارد. لباس را نیمه به تن می‌کند و واسکت و نیکر  نمی‌پو شد. اینطوری خیلی راحت تر است.

وقتی خیره نگاهش می‌کنم د رحالیکه او سر خم کرده تا پیاله ی قهوه را به مرد مسافر کنار دستی‌ام بدهد به من لبخند می‌زند.

مرد می پرسد:‌دقیقا کدام شهر می‌روی

می‌گویم: می‌روم سیبک دره  حوالی دره ی کاج‌ها در شهرستان جوند در بادغیس از ولایات نزدیک به هرات در غرب افغانستان!

– در خوابت آدرس را هم گرفتی؟ 

– هوممم، بله، من بعد از بیداری دقیقا نقشه‌اش را کشیدم و و از روی نقشه واقعی پیدایش کردم. در واقع وقتی آن پسر مرا در خواب بوسید، دریافتم که به کجا بروم. او دقیقا نقشه را گفت روی کف دست راستش نوشت.

می گوید: دختر وطن، روی زمین در میدان هم این گپ را گفته می‌توانی ؟

می گویم:  من به نامزدم گفتم. قرار بود با هم عروسی کنیم. او هم یک باستان‌شناس بود از مصر. ولی بعد از خواب دیدن او را گفتم که دیگر می‌روم پشت آن پسر.

– جدی؟ تو خوابت را جدی گرفتی

– بله البته خواب‌هایم همیشه درستند. هر چه را در خواب ببینم در واقعیت وجود دارد.  فقط کشف نشده. آدم‌ها ندیده‌اند؛ چشم‌های آدم‌ها زوایه ندارد. از من چندین زاویه دارد و خیلی حساس است. من چیز‌های خیلی نامریی را می‌بینم. چیز‌های خیلی ریز و یا شهر‌های گم شده در تاریخ را حس کرده می‌توانم. پیدا کرده می‌توانم. میدانی من به شهر ارمن رفته‌ام. همان شهری که زیر آوار رفت. در آن شهر مردمانی زندگی می‌کردند که چشم‌های طلایی داشتند به گردی خورشید و به سوزندگی خورشید. رنگ پوست شان گل بهی بود. نه سفید. نه کرم. نه قهوه یی. یک گلابی کم رنگ.

آنجا شهری بود که هرکس پا‌های گرد و دست‌های گرد می‌داشت او را به کار می‌گماشتند. دست گرد‌ها و پا گردها خوب کار کرده می‌توانستند اما چشم‌هایشان خورشیدی نبود. رنگ عسل نبود. چشم‌های عادی داشتند مثل ما.

– دختر وطن، تو شهرزاد نباشی! چقدر افسانه یاد داری! کجا یاد گرفتی؟ در کالج باستان شناسی پاریس؟

– نه آنجا چیزی یاد  نمی‌دهند. من آنجا یاد گرفتم که چگونه وقتی هم درس می‌خوانم هم کار می‌کنم بتوانم رقص باله یاد بگیرم تا اگر مشتری یک رستوران هنگام پیش خدمتی از من پرسید که رقص باله یاد داری بگویم بله. برخی مشتری‌های رستوران‌های پاریس فکر می‌کنند همه مردمی که آنجا زندگی می‌کنند هنر مند اند.

– خب تو هنرمندی!

– تو خیلی خوب قصه گفتن بلدی!

– این‌ها قصه نیستند. من آن پسر را در خواب دیده‌ام و او در واقعیت هم وجود دارد. می‌روم دنبالش می‌آرمش با خودم.

– نامت چیست، بانو؟ شهرزاد؟

– فرنگیس؟

– ببین، فرنگیس می‌توانی شماره‌ات را به من بدهی؟

– من شماره تلفن ندارم

– آدرس چی؟ کجا می‌رویکه بعد بتوانم تو را ببینم؟

– من می‌روم شهر ارمن

– من هم می‌توانم با تو بروم، اگر بخواهی!

– راه دوری است. باید کفش آهنین به پا کنی. غذا بگیری و ابزاری چون چوب و عصا و خیلی چیزها. ماهها وقت می‌گیرد پیاده‌روی!

– چرا اینقدر افسانه می‌بافی، فرنگیس؟‌چطور ممکن است به آن شهر برسی؟

– می‌رسم آن شهر اجداد من است. آنها مرا می‌شناسند و راه می‌دهند و میهمان نوازی می‌کنند. من در خواب دیده‌ام که هم شهریان و خویشاوندان من در شهر ارمن همگی چشم‌های مثل من دارند سبز تیره و مژگانی بلند و سینه یی فراخ و کمر‌های باریک. اجداد من همه بودایی هستند. وقتی به آن شهر برسی می‌بینی‌شان که در زیر درختان در حال سلوک اند  و چشم هایشان پت است. در سایه‌های دره‌ها زن‌ها به صف ایستاده‌اند تا آب چشمه بنوشند و خود را در آب بیارایند.

می‌پرسد:‌ مرا به آن شهر می‌بری، فرنگیس؟

– آنجا مردان و زنان قد‌های بلند تر از معمول دارند و دست‌ها و پا‌های بلندتر. آنها در بین دره‌های افغانستان زندگی می‌کنند و میوه‌ها و آب‌های طبیعی می‌نوشند. من و تو پیش آنها خیلی کوچکیم. ممکن است آن شهزاده‌ی من حتی مرا با یک دست بلند کند.

– پس مرا با خود  نمی‌بری؟

– نه اما هفت ماه بعد وقتی من دوباره از افغانستان خارج می‌شوم. بیا در همین میدان در همین فرودگاه. می‌توانیم دوباره همسفرشویم. حالا خوابم می‌آید. اجازه بده بخوابم.

ساعتی بعد دوباره صدایش می‌آید که رسیدیم برخیز!

بر می‌خیزم و پا‌ها را در کفش‌ها به زور جای میدهم. پا‌هایم در طیاره پندیدگی پیدا می‌کند و این تا ساعت‌ها مرا عذاب می‌دهد.

مرد جوان دوچشم اش خیره به من است. چشم از من برنداشته و همینطور بیدار نشسته.  دستکول کوچک را به شانه می‌اندازم و شال‌ام را دور سر می‌پیچم. کوله پشتی را روی زمین می‌کشم تا از میدان هوایی کابل وارد شهرش شوم.

قیافه‌ای توریستی دارم و پسر بچه‌ها می‌خواهند در بدل کمک به من دالر دریافت کنند. صرافان میدان پول‌های را برای تبدیل به من نشان می‌دهند. ولی من بی تفاوت سعی می‌کنم بدون کدام کلمه و حرفی تا سر چهار راهی احمد شاه مسعود پیاده بروم.

بعد از سه ماه و سه روز و سه ساعت وارد سیبک دره می‌شوم. پای پیاده می‌خواهم به سمت عمق زمین بروم به شهر ارمن. اهالی مرا می‌شناسند. و رهنمایی‌ام می‌کنند. می‌دانند دختر شهر ارمن‌ام. از چشم‌های سبز‌ام و کمر باریک و پوست گلگون‌ام می‌دانند. می‌دانند که چشم‌هایش چون خورشید در شب می‌درخشد  و اگر کسی دست به من بزند، دستانش می‌سوزد.

آنها را ه را با حوصله‌مندی به من نشان می‌دهند. و می‌گذارند پیش هم جنسانم بروم و بین خود پیچ پیچ می‌کنند که دختر شهر ارمن است. برایش اسپ دهید که برود. آنوقت در برگشت در خورجین‌اش زمرد و یاقوت و طلا می‌آورد و می‌پاشد در راه رهگذران و می‌گذرد.

وارد شهر ارمن که می‌شوم درخت‌ها در سایه‌ها  با من راه می‌افتند. و مرا سایه می‌دهند. درختان چنار بلند تا نوک دره دراز ایستاده اند. چشمه‌ها پیشاپیش من راه  می‌روند تا هوای مرطوب به روی و جانم بخورد.

مرا آهسته آهسته طبیعت به درون دره راهنمایی می‌کند. خورشید و ابر با هم روی سرم در حرکت اند.

ما یعنی من و درختان چنار و چشمه‌های آب زلال و خورشید و آن بچه ابر از خم و پیچ راه‌های پر از سنگ دره می‌گذریم رو به پایین وسرازیری می‌رویم تا به دشتی برسیم. دشت پر است از گل‌های زرد. گل‌های کم سطح در شمالک‌ها تکان می‌خورند و زیر پای اسپ من کنار می‌روند و راه باز می‌کنند دوباره پس جوره جوره در کنار هم هم می‌آیند.

آنجا در روی سنگ شهزاده‌ی من نشسته است. چشم‌هایش سبز است و پر آب و چون خورشید می‌درخشد. پوست گندم گونش آفتاب خورده به نظر می‌رسد. قدی دارد بلند تر از هر مرد قد بلند. و گردنی فراختر از حد معمول. موهایش روی پیشانی افتاده و تا پشت گردن بلند است. روی سنگ نشسته است.

تا مرا می‌بیند که ابر وباد و چشمه و خورشید همراهی‌ام می‌کند. نزدیک می‌آید  وافسار اسپ را می‌گیرد.

تا چشم‌ام به چشمش می‌افتد اشکم سرازیر می‌شود. و در هوای دره از آب چشم مروارید‌های ریزه میریزد. دست اش را پیش می‌آرد تا مروارید‌ها در کف دستش بیفتند. آنوقت زین اسپ را می‌گیرد و سوار می‌شود  و من او و ابر و خورشید و چشمه و شمال رو به آسمان‌ها می‌رویم. تند مثل تندر.

مرا نزدیک خانه یی از چوپ و برگ سبز پیاده می‌کند که راهرو‌های بلند دارد و در وراهروهایش دختر‌های با پیراهن‌های سفید و بلند ایستاده اند. من و او وارد می‌شویم.

در نزد پدر و مادرش می‌نشینیم و وشیر می‌نوشیم. چشم‌های من به رنگ چشم‌های همه‌ی دخترانی است که در راهرو به صف ایستاده اند. حتی همرنگ چشمان پدر و مادر او.

از راهروهای سرسبز و پر برگ و بار بیرون  می‌آییم  در حالیکه دختر‌ها اشک میریزند و اشک هایشان بر سر راه ما مروارید غلتان می‌شود. پسر‌ها تیر به هوا پرتاب می‌کنند.

و من واو با خورجینی از سکه و عقیق ویاقوت از جوند می‌گذریم و  سر راهمان به پاسبانان و مردم روستا‌ها و شهر‌ها  پاش می‌دهیم. وارد میدان هوایی کابل می‌شویم. هر کس می‌کوشد که تعجبش را پنهان کند. بعضی زیر لب می‌گویند خارجی است. چقدر بلند است. دختر‌ها به صورتش نگاه می‌کنند. می کوشم که کلاهش را نزدیک سرش بیاورم. تا نگاه مردم آزارش ندهد.

پشت سرم یکی صدا میزند: فرنگیس دختر شهر ارمن.

می‌گویم: می‌بینی، همسفر؟ همان است که گفتم!  همان که مرا در خواب بوسیده بود.

می‌گوید: می‌بینم. نامش چیست؟

–  تهمتن

– دوباره ترا خواهم دید، فرنگیس؟

می گویم: من و تهمتن سه ماه و سه هفته و سه روز و سه ساعت بعد پس برمی‌گردیم. او به دیدار پدرم در پاریس می‌رود. پدرم از بزرگان شهر ارمن است. پس از دیدار ما هر دو به شهر ارمن پس می‌رویم. نمی‌خواهیم جای دیگری به جز شهر ارمن زندگی کنیم.

 

 

درباره‌ی نویسنده

وسیمه بادغیسی

۲ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • دوباره و سه باره این داستان را خواندم. هر بار مرا می برد به ان شهر زیبا. مرسی خانم وسیمه. فقط دو اشتباه چاپی دیدم. یکی انجا که می گوید شال را روی چشم هایش می اندازم باید باشد شال را روی چشم هایم می اندازم. انجا هم که اسم خودش را می گوید: فرنگیس. علامت سوال نمی خواهد. با احترام.