ادبیات، جامعه، سیاست

اولین ماموریت با دستکش

داستان کوتاه

تازه از کمپانی درآمده و تَرگل وَرگل با چشم‌های گرد به روبرویش زل زده است. برچسب‌ها و نشان‌های رنگی‌ رنگی‌اش خشک نشده‌اند و زیر نور آفتاب برق می‌زنند. خط تولید طولانی را از سر گذرانده و هنوز به چشم‌‌ها، آینه‌ها و آژیر تازه‌اش عادت نکرده است. در دوره‌ی کوتاه کارآموزیش، نتوانسته چندان با ماهیت حیاتی حرفه‌اش خو بگیرد.

– جانِ انسان‌ها به جونت بنده؛ به خوش‌خدمتیت. این را آویزه‌ی گوشَت کن.

جمله‌ای که وِرد زبانشان بود و مدام طلبکارانه به سویش پرتاب می‌کردند.

طفلی است که هنوز راه رفتن با چهار دست و پا را یاد نگرفته اما از او می‌خواهند بدود و برنده باشد. تنش را سوراخ سوراخ کرده‌اند و دستگاه‌های ریز و درشت احیا و تنفس، خواب و بیداری و مرگ و زندگی بیمار را بَندَش کرده‌اند. اراده کنند باید راه بیفتد و مسیرهای ناشناخته‌ی دور و دراز جاده‌ها و اتوبان‌ها را درنَوَردد.

مریض‌ بدحال را روی برانکاردش میندازند و تخت سیال را با عجله و دقت دست و پاشکسته‌ای به کابین عقب هل می‌دهند. صغیر و کبیر روی هیکل مریض بخت‌برگشته می‌ریزند تا بلکه بتواند چند صباحی بیشتر با زندگی کلنجار برود؛ تا از دور شاهد بال بال‌زدنش در دنیا باشند. درست مثل موقعی که اشک‌ریزان به دنیا آمده بود و همه نیششان تا بناگوش باز بود و از بی‌رمقیش خوش‌خوشانشان می‌شد. فقط اینجا به جای بیرون آمدن از شکم مادرش، به درون شکم آمبولانس سُر داده می‌شود؛ روند ناممکنی برای بازگشت به دنیای پیش از تولد. لوله‌ی اکسیژن را در حلقوم مریض که نای ماندن ندارد، می‌چپانند. صورتش کبود و سرخ و در آخر سفید و بی‌رنگ می‌شود. با ته‌مانده‌ی زوری که در پنجه دارد، دستگیره‌ی برانکارد را می‌فشارد و از حال می‌رود. دوباره همه رویش می‌ریزند تا احیایش کنند. خطوط نمایش ضربان قلب، بین وضعیت‌های افقی، عمودی و مورب مستاصل مانده‌اند و شکلک‌های ناهنجاری از خودشان بروز می‌دهند. 

در همین حین، آمبولانسِ نونَوار با سرعتی که از خودش انتظار ندارد، یکه‌تاز راه‌ و بی‌راه‌ها است. آژیر سرخ و سفید و آبی رنگش را روشن کرده‌اند که ببو ببو‌کنان مثل نشانِ پیک امپراتوری در اوج ترافیک، درخواست گشایش دارد. چنین بوقی که در این روزهای کذایی جای‌ نفیر ماشین‌های عروس با قدمت چندین ساله را گرفته، به شکلی غریب مایه افتخار است.

همه چیز به استثنای آمد و رفت پرشتاب مریض به دنیا و از دنیا، خوب پیش می‌رود. ترافیک روانی جریان دارد و سرعت آمبولانس با هدف رسیدن به آمبولانسی عظیم‌تر و ساکن با امکاناتی فراتر و کابین‌هایی چند برابر، قابل‌قبول محسوب می‌شود. تضمینِ به سر رسیدن این روال با هدیه‌ی غیرقابل‌پیش‌بینی باد برای آمبولانس تازه‌کار، خدشه‌دار می‌شود. لنگه دستکش پلاستیکی وارفته و تکه‌پاره‌ای به شیشه‌ی برق‌افتاده‌ی آمبولانس با آن دَبدبه و کَبکبه و بوق و کُرنایش می‌چسبد. اعضای کابین جلو با تصور این‌که پراندن این تکه لاتکسِ لزج بی‌ارزش، تلاش چندانی نمی‌طلبد، به اولین فکری که به مخیله‌شان خطور می‌کند، پاسخ مثبت می‌دهند: زدنِ برف‌پاکن.

دستکش لاستیکی، مسافر رنجور و خسته‌ی این زمانه، جدامانده از جفتش به دنبال بقا مثل بادکش به شیشه‌ی آمبولانس چنگ زده است. نباید توقع داشت که به این زودی‌ها از جان شیرینش دل بِکَنَد و دوباره به سفرش به ناکجاآباد تن دهد.  آمبولانس ته دلش با دستکش همدردی می‌کند.

– اون هم دستکش باکلاسی بوده. برای این‌که آدم‌ها را از شر جرم و میکروب خلاص کنه، از خط تولیدش بیرون اومده. نباید این جوری توی داغی خیابون، آب بشه.

برف‌پاکن زیر نظر راننده مثل عضوی خودسر در هر بازگشت، سیلی محکمی به انگشت‌های باقیمانده‌ی دستکش بی‌نوا می‌کوبد. هیکل دستکش از شدت ضربه‌ها ورم کرده و معوج‌تر شده است. تنش از گرمای تابستان و شرمندگی، داغ و چسبناک شده، وزش باد فروکش کرده است؛ در چنین اوضاعی اگر بخواهد هم نمی‌تواند شیشه را رها کند.  

تراژدی‌ها‌ی مسیر نجات بیمار مثل اخبار ناگوار روزنامه‌ها، تمامی ندارد. چند کیلومتر جلوتر شماره‌های چراغ سبزی در آستانه زرد شدن، به صفر نزدیک می‌شود. تردد ماشین‌ها زیاد شده، برخی آرام‌ و برخی تندتر می‌رانند. راننده‌ی آمبولانس همچنان در گیر و دار پاک کردن لکه‌ی ننگ لاتکس از روی شیشه است و از حرص، پایش را محکم‌ روی پدال گاز فشار می‌دهد.

– لعنتی، از جلوی چشمم گمشو کنار.

دستکش یکی دو انگشتی را که از تنش مانده، به حالت تسلیم بالا می‌برد. دست به دامن باد که تازه شروع به وزیدن کرده می‌شود و عطای آمبولانس و شیشه و راننده و برف‌پاکن را به لقایشان می‌بخشد. راننده نفس راحتی می‌کشد و روبرویش را برانداز می‌کند؛ چشم‌هایش گشاد می‌شود و با تمام قدرت ترمز می‌گیرد. آمبولانس در اثر این سکته‌ی ناگهانی، تعادلش را از دست می‌دهد. صدای زوزه‌ی ناجوری از آژیرش در می‌آید و نرسیده به ترافیک، چپ می‌شود. در اولین ماموریتش، چند متری تمام‌نشدنی را روی یک طرف تنه‌اش تا برخورد با جدول خیابان لیز می‌خورد.

– مریض را از وسط ماشین‌ها بکِش کنار.

– دستگاه شوک از کار افتاده.

– برانکارد چرا شکسته؟

– مریض اکسیژن‌لازمه.

آن‌طرف‌تر دستکش روی سنگریزه‌های آسفالت ذوب می‌شود. نگاه آمبولانس محوِ چراغ قرمز است؛ شماره‌ها زیاد می‌شوند.

 

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطالب هم توصیه می‌شود:

grayscale photography of cemetery

پشتِ در، زیر پنجره

از وقتی نقد و نظرها زیاد شده است، چندین‌بار در روز جلوی آیینه می‌ایستم و با وسواس بیمارگونه خود را در آن تماشا می‌کنم. آیینه‌ای که به دیوار اتاقم نصب شده، قدری کوچک است؛ تنها می‌تواند صورتم را نشان بدهد.

آواز

شش‌ تا یا‌کریم روی شاخه‌ی درخت جمبوی پیر و بی‌برگی نشسته بودند، آفتاب تند تابستان بندر عمود بر پرهایشان می‌تابید و بخار از کله‌های کوچکشان بلند می‌کرد…

بیرون هوا سرد است

خدا روز نادیده را روز ندهد و پای ترقیده موزه! به همین زودی از یادش رفته حاجی صاحب او را به اعتبار من در این دکان به کار گرفته، حالا دلش هست که جای مرا پشت دخل بگیرد!

Designed & Developed by Nebesht Media