ترجمه

  • تخیلات

    ناگهان، احساس می‌کند که کسی پایین تخت لحاف را می‌کشد. بیدار می‌شود. چه می‌تواند باشد؟ آیا گربه‌ای در اتاق است؟ یا سگ؟ با چشمانی خواب‌آلود، چراغ کنار تخت را روشن می‌کند. خیر. کسی آنجا نیست. احتمالا خیالاتی شده است. چراغ را خاموش می‌کند و به خواب می‌رود....
  • حواست به صاحبخانه باشد

    تیر بابا خطارفت، اما احتمالا خیلی نزدیک به گربه خورده بود. چون گربه چنان خیزی برداشت که انگار یک موش کوچولو کونش را گاز گرفته باشد، و بعد تعادلش را از دست داد. پاهایش کج شد و از روی سقف لیز خورد. چنگال هایش که روی فلز سقف کشیده...
  • استخر

    چطور می‌توانید خود را توصیف کنید؟ آدمید، و همین حالا کنار استخر ایستاده‌اید و برگ‌ها را از رویش جمع می‌کنید. غرقِ کارتان هستید. پیراهنی که به تن دارید، خیسِ خیس است، همین‌طور کراواتتان. لبه‌ی استخر ایستاده‌اید. توریِ خاصی در دست دارید که همه چیز را از روی آب جمع...
  • پیرمردی فرتوت با بال‌هایی بسیاربزرگ

    روز بعد همه می‌دانستند که یک فرشته واقعی در خانه پلایو زندانی‌ست. برخلاف دستور زن خردمند همسایه که باور داشت همه فرشته‌ها بازماندگان فراری یک توطئه آسمانی بودند، هیچ کس دل و جرات آن را نداشت که با چماقی به سر فرشته بکوبد و بکشدش. پلایو تمام بعد...
  • دروغستان | داستان کوتاهی از مجموعه‌ی «ناگهان، ضربه‌ای به در» نوشته‌ی اتگار کرت

    همه چیز با یک رویا شروع شد. خوابی کوتاه و پراکنده درباره مادرش که مرده بود. در خوابش هر دو روی یک حصیر در فضایی سفید و تمیز، که نه آغازش پیدا بود و نه پایانش، نشسته بودند. کنار آنها، در آن فضای لایتناهی سفید یک ماشین آدامس بود...
  • پرنده‌های وحشی بهشت

    آقای هنلی یک مرد ساده‌دل امریکایی بود، اما بچه‌هایش آخر خط بودند. آقای هنلی در یک شرکت بیمه کار می‌کرد و کارش تفکیک مرده‌ها از زنده‌ها بود. همه‌شان در کابینت‌های پرونده در اتاق کارش بودند. همه به آقای هنلی می‌گفتند که آینده درخشانی دارد. یک روز که...
  • از افغانستان در برابر شوروی

    کریم به همراهِ سایر مجاهدین از مغاره بیرون آمد و آهسته آهسته به طرف جسدها پیش رفت. او با خودش می‌اندیشید که آن‌ها را نباید دفن کرد؛ چون گرگ‌های گرسنه تمام بقایای جسدها را در ظرف دو روز پاک‌کاری خواهند کرد. از متجاوزین قشون سرخ به شدت نفرت داشت....
  • خواب‌نگار

    به هر حال حالا می‌خواهم برگردم سرِ همان صحبتِ اولم، قبل از آنکه با همه این خواب‌ها و تصورات حرف خود را قطع کنم. در واقع می‌خواهم اگر بتوانم، توضیح دهم چه‌طور خواب‌هایی که می‌نویسم، سراغم می‌آیند. خواب که می‌بینم کجا و چطور می‌خوابم، طرز خوابیدنم چطور است و...
  • ناحیه ششم : بخشی از رمان «فوق‌العاده بلند و بی‌نهایت نزدیک»

    بابا همیشه منو توی تختم می‌خوابوند و برام قصه می‌گفت. گاهی با هم نیویورک تایمز می‌خوندیم و بعضی وقتا آهنگ «من والروز هستم» رو با سوت می‌زد،‌ چون آهنگ مورد علاقه‌اش بود، ولی نمی‌تونست معنی‌شو توضیح بده. یه چیزی که بابا خیلی بلد بود، این بود که می‌تونست توی...
  • سیستم ما

    یک فیلسوف عمرش را به تعمق در ذات دانش پرداخته بود و در نهایت آماده بود تا نتیجه‌گیری‌هایش را به رشته‌ی تحریر درآورد. یک برگ کاغذ سفید و یک خودکار برداشت. اما حین بلند کردن خودکار، متوجه رعشه‌ی خفیفی در دستانش شد. چند ساعت بعد یک اختلال عصبی عضلانی...
  • چرا خود را به بلبل مسخ کردم؟

    به منظور عمل به باورهایم، خود را به بلبل مسخ کردم. از آنجا که علت و عزمِ لازم جهت چنین اقدامی هیچ یک در قلمرو امور عادی نمی‌گنجد، گمان می‌کنم ماجرای این مسخ ارزش نقل داشته باشد.پدرم جانورشناس بود. از آنجا که تصور می‌کرد دانشِ شناختِ دوزیستان، ناقص و...
  • زیپ

    همه چیز با بوسه آغاز شد. تقریبا همه چیز با بوسه آغاز می‌شود. الا و تسیکی لخت توی رختخواب بودند و زبانشان توی دهان همدیگر بود که ناگهان الا احساس کرد شیء تیزی دهانش را برید. فوری سرش را عقب برد. تسیکی پرسید: «اذیتت کردم؟» و وقتی الا سرش...
  • مرد خندان

    در سال ١٩٢٨ وقتی که نه سال داشتم، عضو سازمانی به نام کلوپ کومانچی‌ها بودم. هر روز بعد از مدرسه سر ساعت سه بعد از ظهر، رئیس، ما بیست و پنج کومانچی را سوار اتوبوس می‌کرد و به بیرون خروجی پسران پی — اس ١۶۵ در خیابان...
  • برف دزد

    . پدرم بی‌آنکه از خواب بیدار شود، رفت. برف  می‌آمد. شبح گوزنی بین درختان سرگردان بود. مادر در آن صبح زمستانی تلفن کرد. گفت رفته، انگار که گم شده باشد. شصت و نه سالش بود، هنوز تر و فرز بود، رانندۀ وانت یدک‌کش که دورتادورِ ناحیه ...
  • ماجرای قبر‌ها

    هر سال با نزدیک شدن به اعیاد یهودی، به آرامگاه خانوادگی‌مان در قبرستان سدارپارک در پاراموس نیوجرسی می‌روم. یادآوری، تکریم و تقدیر عزیزان پیش از راش هاشانا برای بسیاری از یهودیان سنتی به قدمت خود تلمود است. اما برای من این دیدار خیلی هم «سنتی» نیست،...
  • آواز بزها

    مادرم را دیده بودند که گُه به خورد من می‌دهد. یک هفته تمام مدفوع را با برنج یا کچالوی جوش‌داده گَد می‌کرد و به خوردم می‌داد. من کودک مریض سه‌ساله‌ای بودم. پدرم تهدیدش کرد که طلاقش می‌دهد اما مادرم اعتنایی نداشت. قلبش مثل سنگ سخت شده بود. مادرم هیچ‌وقت...
  • پس از مرگ

    «قصه‌ی عامیانه‌ای است که می‌گوید روح هر انسان تمام راز‌های زندگی و مرگ و کائنات را می‌داند. اما لحظاتی قبل از تولد فرشته‌ای انگشت خود را روی لب‌های نوزاد می‌گذارد و می‌گوید: هیسس!» هریس نوک انگشتش را روی گودی زیردماغش را می‌گذارد. «می‌گویند این جای انگشت همان فرشته است....
  • خرابکار

    آقای چیو و نوعروسش در حال خوردن ناهارشان در میدان روبروی ایستگاه قطار موجی بودند. روی میز آنها دو بوتل نوشیدنی بود که کف قهوه‌ای رنگی از آن بیرون می‌آمد و دو جعبه کاغذی حاوی برنج، با خیار تف‌داده و گوشت خوک. آقای چیو به همسرش گفت: «بخوریم!»‌ و...
  • آن هفت سال خوب: پنجره‌ای به زندگی شهروندان اسراییلی 

    بسیاری از ما همه‌ی شهرهای جهان را ندیده‌ایم، اما تصوری کلی و نزدیک به حقیقت از آن‌ شهرها و مردمانش داریم: پاریس را با برج ایفل و خوش‌پوشی مردمانش می‌شناسیم، رُم ما را به یاد ویرانه‌های کولوسیوم و خون‌گرمی ایتالیایی‌ها می‌اندازد، لندن‌ یادآور رودخانه‌ تِمز و ادب انگلیسی‌شان و...
  • یک مرگ

    جیم تروسدیل کلبه‌ای در غرب مزرعه لم‌یزرع پدرش داشت و همانجا بود که کلانتر بارکلی و چند نفر از اهالی که سمت معاون کلانتر را داشتند، او را یافتند. تروسدیل با با بالاپوشی کثیف به تن، روی یکی از چوکی‌ها، کنار بخاری خاموش نشسته بود و داشت یک شماره...
  • بهشت کودکانه

    - پدر جان...- بله، دخترم؟- مه و دوستم نادیه همیشه با هم استیم.- آفرین، دخترجان.- دَ صنف، دَ تفریح و دَ غذاخوری.- عالیس. او دختر نازنین و با ادبی س.- اما د درس دینیات او به یک صنف میره و مه به صنف دگه. ...
  • چه از این ماهی طلایی آرزو داری

    سرگئی گورالیک از غریبه‌‌ای که در خانه‌اش را بزند، چندان خوشش نمی‌آید. بخصوص اگر آن غریبه سوال‌های عجیب هم از او بپرسد. در شوروی سابق، زمانی که سرگئی جوان بود، در زدن و پرسیدن سوال‌های عجیب زیاد اتفاق می‌افتاد. ک‌.جی.‌بی چندبار در خانه آنها را زده بود. پدر سرگئی...
  • جنگ همه جا جنگ است: معرفی «آن هفت سال خوب» از اتگار کرت

    «آن هفت سال خوب» با صحنه‌ای از بیمارستان شروع می‌شود؛ جایی که اتگار کرت، همسرش را برای تولد پسرش لیو به آن‌جا آورده و همزمان، زخمی‌های یک حمله موشکی را به آنجا می‌آورند. در این میان خبرنگاری از او می‌خواهد که به عنوان یک نویسنده بگوید که چه اتفاقی...
  • قضیه‌ی بمب اتم

    چهار سال پیش، چند هفته‌ قبل از این که پسرمان، لیو، به دنیا بیاید، دو مسئله عمیق فلسفی ذهن‌مان را به خود مشغول کرده بود. مسئله اول، اینکه آیا شبیه مادرش خواهد بود یا پدرش، به سرعت حل شد و تردیدی باقی نگذاشت: نوزاد خوشگل بود. و یا...
  • جنایتکار

    صبح، به محض آن‌که چشمانم را باز می‌کنم، برای اولین بار احساس جنایتکار بودن می‌کنم. شبیه حس مادرهایی که نوزاد خود را حمام داده‌اند، با مهربانی کله‌شان را نوازش کرده‌اند و بعد آن را زیر آب فرو برده‌اند و آنقدر نگه‌داشته‌اند تا آنکه حبابی دیگر روی سطح آب پدید...
  • مواجهه با دختر صددرصد دلخواه در یک صبح زیبای اپریل

    شاید شما هم تیپ خاص مورد پسند خودتان را از زن‌ها داشته باشید: مثلا دختری با غوزک‌های استخوانی، یا چشم‌های درشت، انگشت‌های دراز و باریک و شاید هم بدون کدام دلیل موجهی دخترهایی برای‌تان جذابند که با طمأنینه غذا می‌خورند. من هم معیارهای خودم را دارم. مثلا گاهی در...
  • قمارباز بزرگ

    کشیش تاس را ریخت. شرط را روی کلیسا بسته بود. همین که تاس ریخته شد جمعیتی که در کازینو دور میز قمار جمع شده بود، نفس را در سینه حبس کردند: چهل و دو چشم سیاه کوچک به دو مکعب کوچک قرمز دوخته شد که توی هوا رفت و...
  • آخرین شب جهان 

    «خواب. خواب دیدم که همه چیز به پایان خواهد رسید. صدایی به من این را گفت؛ جزییات صدا یادم نیست، اما می‌دانم یک صدا بود و به من گفت که همه چیز در اینجا، روی زمین، متوقف خواهد شد. صبحش که بیدار شدم، زیاد در موردش فکر نکردم، اما...
  • شاهدخت مریخی

    من مردی بسیار پیر هستم. چقدر پیر، خودم هم نمی‌دانم. ممکن است صدساله باشم، یا بیشتر. نمی‌توانم بگویم زیرا هرگز مانند مردان دیگر عمر نکرده‌ام. تا جایی‌که می‌توانم به یاد آورم، همیشه یک مرد تقریبا سی ساله بوده‌ام. من امروز ظاهر شده‌ام، طوری‌که چهل سال قبل نیز همین طور...
  • عشق نابینا و ناشنواست

    آدم و حوا چند روزی را با شادمانی با هم زندگی کردند. آدم،‌ که نابینا بود، هرگز مجبور نبود لکه دراز ماه‌گرفتگی روی گونه‌، یا دندان پیشین کمی چرخیده‌، یا ناخن‌های جویده شده‌ی حوا را ببیند. و حوا که ناشنوا بود، هرگز مجبور نبود بشنود که آدم چقدر خودشیفته...