ادبیات، جامعه، سیاست

موضوع: یزدان‌هدیه ولی (صاعقه)

اندوهِ جاکت سرخی که به تن ما کرده‌اند را چه کسی درک می‌کند؟

در ویدیوی زجرکُش کردن فرخنده، در میان کسانی که بر سر و تن او می‌زدند، یکی کودک شش یا هفت ساله‌ای بود. او نخست ترسیده بود. با تردید به سوی جماعت خشمگین می‌نگریست و خود را بر میله های دیوار پشت سر چسبانده بود. برای چند لحظهٔ کوتاه، با بزرگواری یک پیر دنیادیده بر شعور خود مسلط باقی ماند و از عمل به آنچه که همه چیز و همه کس در پیرامونش حکم می‌داد، ابا می‌ورزید. چند لحظه بعد، تن خونین فرخنده با لگد مردان برآشفته پیش پایش لولید. این جا دیگر باید اراده و حیثیت خود را به صفت یک انسان، ثابت می‌کرد. اما شرمساری عجیبی را می‌توان در این کودک دید که می‌خواست هم‌رنگ دیگران نباشد. این شرمساری برای کودکان، بزرگ‌تر و رنج‌آورتر است.

یازده‌سالگی

چیزی را که آنها در مورد روز تولد نمی‌دانند و هرگز به تو نمی‌گویند این است که وقتی تو یازده ساله می‌شوی، تو همزمان ده و نه و هشت و هفت و شش و پنج و چهار و سه و دو و یکساله هم هستی. تو وقتی صبح روز یازده سالگی از خواب برمی‌خیزی، انتظار داری خود را یازده ساله حس کنی ولی نمی‌کنی. تو چشمهایت را باز می‌کنی و می‌بینی همه چیز مثل دیروز است، فقط نامش امروز است و بس.

میان دو قوس باران

ممتاز است این زیبایی. ممتاز نازنینم آن سوی جاده، بالای پلی ایستاده است که از آن قطار مسافربری می‌گذرد. صورتش حتی باوجود آن لبسرین سرخ، چیزی شبیه درمانده‌گی یا اندوهی فرونشسته را در جایی خیلی عمیق در او فاش می‌کند. پیاله کاغذی قهوه را در یک دست و چتری سفید رنگی را مانند آن کاغذ بیست سال پیش، در دست دیگرش قایم گرفته است. بالاپوش سیاهش مرا به یاد لباس مکتبی‌اش می‌اندازد و به همین ساده‌گی، حس می‌کنم هنوز همان دخترکی است که عاشق من بود.