موضوع: پدرام حق دوست

آی گلادیاتورها…!

‬یک‭ ‬بار‭ ‬دیگر‭ ‬سر‭ ‬و‭ ‬روی‭ ‬اتاق‭ ‬را‭ ‬نگاه‭ ‬کرد‭ ‬و‭ ‬گفت‭: ‬‮«‬کتاب‭ ‬‌ها‭ ‬را‭ ‬جمع‭ ‬کردی‭ ‬از‭ ‬کتاب‌خانه؟‭ ‬نیفتند‭ ‬توی‭ ‬فیلم‭ ‬یک‌وقت‭.‬‮»‬‭ ‬تل‭ ‬کتاب‌ها‭ ‬را‭ ‬که‭ ‬صبح‭ ‬گذاشته‭ ‬بودم‭ ‬گوشه‭ ‬اتاق‭ ‬نشانش‭ ‬دادم‭. ‬بالاتر‭ ‬از‭ ‬همه،‭ ‬نسخه‌ای‭ ‬از‭ ‬‮«‬افسانه‌ها‮»‬‭ ‬بود‭ ‬به‭ ‬امضای‭ ‬خود‭ ‬عین‭.‬سین‭ ‬که‭ ‬با‭ ‬خودنویس‭ ‬مشکی‌اش‭ ‬نوشته‭: ‬‮«‬برای‭ ‬برادرِ‭ ‬آزاداندیش‭…‬‮»‬‭ ‬پای‭ ‬چشم‌های‭ ‬برادرِ‭ ‬آزاداندیش‭ ‬از‭ ‬بی‌خوابی‌‭ ‬این‭ ‬سه‭ ‬روز،‭ ‬یک‭ ‬بند‭ ‬انگشت‭ ‬گود‭ ‬رفته‭ ‬و‭ ‬پوست‭ ‬سر‭ ‬چربیش‭ ‬برق‭ ‬می‌زند‭.‬

داخلی. روز. زندگی

مامان صبح‌ها من را که می‌گذاشت مدرسه فاطمه را بغل می‌زد و تا غروب توی خیاط‌‌ خانه پروین خانم خشتک می‌دوخت و آستین چرخ می‌کرد. خانه خالی بود و ما بی خبر بودیم کی آمده و کی رفته. مامان که می‌رسید اول از همه گاز پیک نیکی را بلند می‌کرد تا ببیند سبک شده یا نه. اگر سبک شده بود بساط جیغ و داد و دعوا شروع می‌شد و آخرش هم خب معلوم بود، قسم می‌خورد و روز از نو.