ادبیات، جامعه، سیاست

  • تازه‌ترین‌ها
  • پرخواننده‌ها

Tag: مریم محمودی‌تبار

پارک

روی نیمکت فلزی مشبکی، در انتهای پارک نزدیک خانه‌امان نشسته بودم. نزدیک بود کتابی را که تازه خریده‌ بودم به دست بگیرم و شروع به خواندن کنم. اما قبل از باز کردنش منصرف شدم و دوباره آن را به داخل کیفم برگرداندم.

وارث مرگ

اسمش را شنید انگار کسی بخواهد از خوابی سنگین و آشفته بیدارش کند. صدای منشی بود که دوباره او را به داخل سالن شلوغ و خفه برگرداند. نمی‌دانست که چه مدت دیگری گذشته است بلند شد و در حالی‌که دستش را به کمرش گرفته بود خودش را جلو در اتاق دکتر رساند. داخل اتاق شد. اتاق بزرگ و خوش‌بو بود. دیگر آن‌جا از آن‌همه هیاهو و ناراحتی سالن انتظار، خبری نبود.

چند روز خوب

اوایل فروردین ماه بود هوای خنکی صورتش را گاه به گاه آرام و تند  نوازش می‌کرد. تاریک‌ترین قسمت ایوان خانه نشسته و به چشمک زدن ستاره‌ها خیره شده بود. تاریکی غروب پنجشبه دلش را در خود فشرده بود و ذهنش بی‌تاب روزهای خوب بهاری بود. روزهایی که نصفی از عمر بیست ساله‌اش را به امید آمادنش شاد زیسته و روحیه‌داری کرده بود. فکرش را به قسمت قشنگ اتفاقی که قرار بود بیفتد، می‌کشاند.