موضوع: مجید میرزایی

دوازده روز از زندگی یک دیوانه

واقعیت این است،  من او را نمی‌شناختم. حالا هم نمی‌شناسم. اصلن ‌مجالی پیش نیامد تا با هم آشنا شویم. از اسم و نسب و کسب

رک و پوست کنده

راننده فکر می‌کند که پیرزن دیوانه است. «لابد یک تخته­‌ش کمه»، می­گوید و همین ‌طور که زیرچشمی نگاه پیرزن می­کند، اتوبوس را پرگاز از ایستگاه بیرون می­کشد و به خیابان می‌برد. باز فکر می‌کند که شاید دیوانه نباشد؛ شاید تیغ آفتاب ظهر است که مخ پیرزن را پریشان کرده

دو روی یک شب

تیمسار گیلاس را پر می‌کند و تُنگ را می‌گذارد در قفسه. می‌رود رو در روی کَل. انگشت می‌گذارد بر شاخ کل و دست می‌کشد تا زیر پوزه‌اش. دو قدم پس می‌رود. نگاه می‌کند به کل، رو در رو و چشم در چشم. پوست کل خشک است و چروکیده، پرغبار و پلاسیده. کل نگاه می‌کند، بدون چشم در صورت، سرد و خشکیده. شکاری را از روی دیوار بر می‌دارد و می‌اندازد گل شانه. می‌آید پای صندلی…