ادبیات، فلسفه، سیاست

برچسپ‌ها: مجله نیویورکر

بیشتر از دو دهه می‌شود که جین مرده است. اوایل امسال من با هشتادوهفت سال سن، طوری برایش گریه کردم که قبلا هرگز نکرده بودم. مریض شدم و فکر کردم می‌میرم. در تمام روزهای آخر عمرش، کنار تختش بودم ‌ـــ‌ به‌مدت یک سال و نیم. مایۀ تاسف بود که جین آن‌قدر جوان داشت می‌مرد و خیلی عالی بود که می‌توانستم تمام ساعات روز را کنارش باشم.
ناگهان، احساس می‌کند که کسی پایین تخت لحاف را می‌کشد. بیدار می‌شود. چه می‌تواند باشد؟ آیا گربه‌ای در اتاق است؟ یا سگ؟ با چشمانی خواب‌آلود، چراغ کنار تخت را روشن می‌کند. خیر. کسی آنجا نیست. احتمالا خیالاتی شده است. چراغ را خاموش می‌کند و به خواب می‌رود. اما کسی بار دیگر لحاف را به طرف خود کش می‌کند، به نحوی که موریس مجبور می‌شود آن را محکم نگه‌دارد. از خود می‌پرسد «این چه حسابی‌ست؟»