ادبیات، جامعه، سیاست

موضوع: فرخ لقا سلطانی

تک دختر

شعله‌های آتش که خاموش شد، پیکر بی جان و سوخته‌ام را روی خاک یافتم. دوست داشتم همه چیز این‌قدر ساده نمی‌بود. اینقدر زود تمام نمی‌شد. دوست داشتم فرصتی می‌بود برای اینکه کمی دیرتر می‌مردم. یادم نیست چگونه مردم. باید از یک جایی مردنم را مرور کنم. سوزش پوست صورتم زمان را به عقب می‌کشد.