ادبیات، جامعه، سیاست

Tag: فائزه جلیل

پالتوی پوست

آن سال زمستان سردی بود و آدم‌ها طوری از سرما کز کرده بودند که انگار آب رفته باشند، البته به جز آنهایی که پالتوی پوست داشتند. و یکی از آنها ریچارد، قاضی محل، بود که پالتوی پوست بزرگی داشت. دلیلش هم این بود که مدیرعامل یک شرکت نسبتا جدیدی بود. اما دوست قدیمی‌اش، دکتر هنک، عوض پالتوی پوست، زنی زیبا و سه تا بچه داشت. دکتر هنک نحیف و رنگ‌پریده بود. ازدواج به بعضی از آدم‌ها می‌سازد و چاق می‌شوند و بعضی‌ها هم لاغر. مثل دکتر هنک.

Designed & Developed by Nebesht Media