ادبیات، جامعه، سیاست

موضوع: عزت‌الله صدیق

حسنات

قاضی از همان روز اول وصله ناجوری بود به لباس این شهر و این خانواده. چرا که آن خانواده که قاضی میشناختش واز خودش بود، رفت پشت کارش. هم خود قاضی و هم تمام اعضای خانواده می‌دانستند که قاضی دیگر یک چیزی اضافی‌ست که مانند وسایل قدیمی خانه که یک وقتی عزیز و قیمتی بودند، حالا دور انداختنش وبال دارد ونگهداشتش به صرفه نیست. قاضی صاحب در این فامیل حتی جایگاه «داشته آید بکار» را هم نداشت، و براستی هم هیچ به کار نمی‌آمد؛ شده بود سودای بی بازار، متاع دوتوت سیاه، پیسهٔ ناچل، چیز سرباری.

ظاهرشاه

از زمانی‌که نجیبه به سن جوانی رسیده بود ، وقتهای زیادی می‌گذشت. چندین فصل پَخته چینی تیرشد و چندین بار پالیز های دایمه و للمی به ثمر نشست؛ اما یکبار هم کسی خواستگار گفته دروازه ماما عبدالحق و گلچهره خاتون را تک تک نزد. اول خو آدم غریب راخدا صاحب دختر نسازد، باز اگرهم دختر باشد و هم مانند اولاد ماماعبدالحق بدرنگ و از گوشها گِرنگ، دیگر به امید خدا بنشین و به امید کدام آدم پخته سالِ زن مرده و یا کدام بنده خدا که لنگ و لاش باشد یا شل و شوت. اما از کم بختی نجیبه هرقدریکه گلچهره خاتون انتظارکشید؛ هیچ مردینه ذات پشت دخترش نجیبه کَر نآمد که نآمد.

لبخند پیروزی

عقربک ارتفاع‌سنج چهارهزار و هشت صد متر را نشان می‌داد، اما کوه در زیر سینهٔ هلیکوپتر آنقدر بلند بود که عقربک نشان‌دهنده ارتفاع حقیقی از

فیسبوک و قبر کارمل

این روزها البته این‌که ببینی مردم پیش روی لوگوی فیسبوک قطار ایستاده‌اند و عکس می‌گیرند، یک گپ عادی است. دَم صبح که بطرف محل کار می‌راندم، هنوز بسیار وقت می‌بود و مردم زیادی آنجا نبودند. اما عصرها زمانی که دوباره بخانه برمی‌گشتم، همیشه جمعیت بزرگی را می‌دیدم که جلوی لوگوی فیسبوک صف کشیده‌اند و با ذوق شوق از همدیگر عکس می‌گیرند.