موضوع: عبدالغفور آرزو

خواجه ترازودار

بهار بود و هوا سرشار از طراوت. زمین سبز و آسمان آبی. آب های جاری از چهار سو سکوت را تبدیل به سرود می نمود. بعبع گوسفندان و هی هی چوپانان از هر کرانه به گوش می رسید. درّه ها لبالب از خنده ی کبک بود. جست و خیز آهوان سینه ها را تهی از آه نموده بود. «میفروش» با تمام مستی راز هستی را به تماشا می‌گذاشت.

رباب داری و ربابه نه!

کسی نمی‌دانست. خنده های گریه آلود و گریه های خنده آلودش ذهن همه را تبدیل به سوالیه‌ی بزرگ نموده بود. او در دنیای خود غرق بود. حسّ مبهمی مرا به کنجکاوی وامی‌داشت. حرکاتش را می‌پاییدم و به هر جامی‌نشست، می‌نشستم. او لب لبک می‌زد، می‌خندید، گریه می‌کرد، رباب می‌زد و می‌خواند…

نخچیر

بادبرفی سنگین بر شیشه های دود گرفته‌ی کلکین شلاّق می‌زد و شهر بانو آهسته آهسته منقل آتش را پکّه می‌کرد؛ و ما دور آن نشسته بودیم و تخم هندوانه پوچ می‌کردیم . شهربانو برای ما قصّه های دلچسپ تعریف می‌کرد و ما سراپا گوش بودیم.