موضوع: عباس زال‌زاده

یک حلیمه و چند روایت

حلیمه زنی بود بلند قامت، چهارشانه، سفید خاره و قوی هیکل که چشمان سبز او میان صورتِ گرد و پُر گوشتش می‌درخشید، تمام صورتش نقش‌ونگارهایی با رنگ سبز داشت که بر جذابیت چهره‌اش می‌افزود، یکی از این خالکوبی‌ها طرح خاتمی بود که روی چانه‌اش خودنمایی می‌کرد و دیگر خالکوبیی که بسیار زیبا بود پشت دو دستش جای داشت و تصویر لیلی و مجنون را با جامی در دست نشان می‌داد که بصورت قرینه روی هر دو دستش بود و هنگامی که دستانش را مشت می‌کرد و به هم می‌چسباند تصویر کامل می‌شد.

پیامبری که شیر سوزاندش

روز پنج‌شنبه بود و ما شیفت ظهر بودیم، درس دینی آن روزمان در مورد دعوت پیامبر از مشرکان مکه به دین اسلام بود و آقای چراغ‌زاده عادت داشت دروس را به تفسیر بیان می‌کرد. مثلاً در همین درس از مصائب پیامبر و راههای ابلاغ رسالت می‌گفت و داستان‌هایی هم که بدنبال مطالعه فراوان بلد بود می‌آورد، من از آخر کلاس بلند شدم و گفتم: « آقا ما هم می‌توانیم انسان‌ها را به راه راست هدایت کنیم؟»

مدرسهٔ هوشمند و آمرزیده‌شدگان

در دوره‌ی دبستان ناظمی داشتیم بنام آقای هوشمند که تنها بود کس و کاری نداشت. آقای هوشمند مرد میانسال دیلاقی بود که دستان درازی داشت، موهایش را رنگ می‌کرد ، بعد از گذشت چند سال هنوز در این امر چندان توانا نبود و گاهی موهایش قهوه‌ای روشن، حنایی و یا طوسی می‌شد، اما مشخص بود که رنگ مطلوب و مدنظرش سیاه پرکلاغی بوده.

چراغی که به هیچ‌کجا روا نبود

پای صبحونه حاجی از خوبی‌های بخشش و نیکوکاری برای فرزندش عباسعلی می‌‌گفت، عباسعلی هم با همون صورت تپل و قرمزش که رنگ دمپخت تماته بود به پدر نگاه می‌‌کرد و لقمه‌های املت رو می‌ذاشت دهنش، با سر حرف‌های پدر را تایید می‌‌کرد. بعد از صبحانه حاجی گفت: «حالا می‌دونی کجا گذاشتتش؟»