موضوع: طه اصغری

برای فراموش شدن تنها به یک جفت بال نیاز است

نور از میان لکه‌های بزرگ روی پنجره به سمت داخل سرازیر می‌شود و در گلدان شیشه‌ای و خالی گوشه‌ی اتاق می‌میرد. چشمان صدرا به تلویزیون دوخته شده است اما فکرش فرسنگ‌ها آن طرفتر جریان دارد. با خود فکر می‌کند، چگونه می‌شود رفت اما بود؟ چگونه ضمیر‌ها می‌توانند به این سرعت عوض شوند ؟چطور می‌شود عوض شد طوریکه فقط یک نفر بفهمد؟ چطور می‌شود احساس نداشت اما به شدت حساس شد؟