موضوع: راضیه مهدی‌زاده

زن در میدان زمان

درِ مترو باز و بسته می‌شود و مثل همیشه، ایستگاه تایمز اسکویر، شلوغ است. دختر در میان آدم‌های رنگ به رنگ، گم می‌شود. گردنم را کج می‌کنم تا از بین چشم‌های آسیایی، پوست‌های تیره‌ی آفریقایی و دست‌های سفید و کک و مکی اروپایی، نگاهی دوباره به دختر بیاندازم. دختر، موهای پرپشتِ وحشی‌اش را دستی می‌کشد تا مرتب‌شان کند.

دو دنیایی‌ها

حساب این سال‌ها از دستم در رفته است. دقیقا‌ نمی‌دانم‌ می‌شود هیجده سال یا بیست سال. فقط یادم هست وقتی چمدان‌های بیست و سه کیلویی‌مان را جمع کردیم و نوزده ساعت سوار هواپیما بودیم تا به این قاره‌ی دور برسیم بچه‌ها پانزده ساله و دوازده ساله بودند. هر دوتاشان خیلی سریع راه افتادند. سریع‌تر از ما زبان یاد گرفتند و راه و چاه زندگی کردن در آمریکا زودی آمد دستشان.

قُمو بیشتر دوست داری یا نیویورک؟

چطور باید برایش توضیح می‌دادم که فرق می‌کند. خیلی هم فرق می‌کند. اما چه فرقی می‌کرد؟ می‌گفت تعهد، تعهد است. پایبندی، پایبندیست. عشق و دوست داشتن هم که همان است. آنقدر با اطمینان و حساب شده حرف می‌زد که بی خیال ادامه‌ی بحث می‌شدم. واقعا چه فرقی می‌کرد؟

سوریه، نیویورک، ایران

با خودم می‌گویم امکان ندارد در آمریکا بروم دکتر. این فکر را باید از کله‌ام خارج کنم. سرم را از زیر پتو بیرون می‌آورم تا خنکای نسیم ماه مارچ به صورتم بخورد. لرزم می‌گیرد و دوباره می‌روم زیر پتو تا لابه لای رطوبت و بخار دستگاه بوخور، نفس بکشم. چندبار سرفه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم حتی اگر یک درصد هم قرار باشد به دکتر بروم کجا را بلدم؟ تازه شش ماه، بیشتر نیست که به آمریکا آمده‌ام.

رودخانه‌ی‌ هادسون و ماهی‌های نورانی‌اش

بعد از نه سال، دیدن رشته کوه‌های البرز از این فاصله، تمام اجزای بدنم را مور مور کرده است. انگار، همه‌ی ماهی‌های نورانیِ مچاله شده در سلول‌هایم بال درآورده‌اند و شروع کرده‌اند به پرواز.

چشم‌های مامی 

یک چشمم به اَپ آبیِ تلگرام است و چشم دیگرم به “هیوم”. به خود هیوم که نه، خدابیامرزدش. به قبر گنبدی شکلش و به استاد جوانی که رو به روی قبر هیوم در فضای سرسبز قبرستان ایستاده است و دارد از «روح جمعی» حرف می‌زند. 

پوریا و پریا

سلام پوریا جان. خوبی؟ شناختی؟ پنج تا عکس گذاشته‌ام از خودم، اسم و فامیلم. شهرم هم که مشخص است. حتما می‌شناسی مگر اینکه به قول امروزی‌ها بخواهی کلاس بگذاری که چون سال‌هاست خارج زندگی می‌کنی و این اطراف نیامده‌ای ما را و این شهر را به یاد نمی‌آوری که بعید می‌دانم. من همیشه با خودم فکر می‌کنم که اگر هزار سال هم خارج زندگی کنم، عمرا این شهر را از یاد ببرم.

بوی کتلت در عید شکرگزاری

نشانگر موس را عقب و جلو می‌برم و می‌خواهم روی دکمه‌ی مربع شکل، فشار بدهم که صدای سرریز شدن برنج، بلندم می‌کند. به سمت آشپزخانه می‌روم و زیر گاز را کم می‌کنم.  مطمئنم این همه برنج اضافه است و به غیر از من و آرش هیچ کس دیگری برنج نمی‌خورد. مدت‌هاست که هیچ کس در این خانه برنج نمی‌خورد. همه یا سبزیجات می‌خورند یا مرغ و استیک با مخلفات مخصوص آمریکایی مثل براکلی پخته و آواکادو و…

خانه نیستم، برگشتم تماس می‌گیرم

وقتی زنگ زدند، ویل ماسالا توی دهانم بود و داشتم با چنگال، پاستا را می‌پیچاندم. چند دقیقه قبلش الیور گفته بود تو باهوش‌تر از اینی که بشه به راحتی سورپرایزت کرد. اما حاضری بعد از هفت سال دوستی و با هم زندگی کردن، با من ازدواج کنی؟
مامان، هیچ چیز این پیشنهاد، شبیه فیلم‌ها نبود. من خیلی سریع لبخند زدم و یک تکه از مرغ و گوجه را از سالاد سزار جدا کردم و گفتم: «چه فرقی می‌کنه؟ ما که با همیم.«

کافه‌های بی‌قرارِ قاره‌های دور

در کافه، روی هر میز یک گل متفاوت بود که کافه را خوشبو کرده بود. روی میز ما گل زنبق بود وفضا را معطر کرده بود با این حال نمی‌دانم چرا دلم گرفته بود. حرف رفتن بود. آنقدر حرف رفتن بود که عکس روی گوشیِ موبایل صدیقه، یک خانه‌ٔ سفید بود وسط یک جنگل سبز. روی پنجره‌ٔ خانه‌ٔ سفید، دو گلدان بزرگ با گل‌های صورتی و قرمز دیده می‌‌شدند. عکس روی گوشیِ مریم یک آسمان آبی با ابرهای سفید بود. به یکباره مریم گفت: «به هرحال باید از این خراب شده رفت.»  مریم روی حرف «خ» تشدید گذاشته بود و ابروهای تاتو شده‌اش به یک سمت کج شده بود. ناگهان مریم و صدیقه به طور همزمان به من نگاه کردند و گفتند: «تو چرا نمی‌ری؟ تو که برادرت هم اونجاست.»

چشماتو ببند، بعدش دیگه بهشته

–  ” چشماتو ببند. بعدش همه جا بهشت می‌شه. خودت بهم گفته بودی؟ یادته شش سال پیش گفتی؟ مامان و بابا می‌گن، بعدش هیچی نیست. می‌گن به غیر از این زندگی چیز دیگه‌ای وجود نداره و کلا همین یک زندگی رو داریم.”

«قُمو بیشتر دوست داری یا نیویورک؟»: ترسیم ویژگی‌های بیان‌گریز زندگی بیرون‌وطنی

حسی که زندگی‌ بیرون‌وطنی دارد، چیزی نیست که بشود به سادگی و با کلمات روزمره به زبان آورد. می‌توان از دلتنگی برای شهر و دیار خود گفت، از آفتابش و از رنگ خاکش و کوچه‌های پیچ‌درپیچش. اما انتقال آن حس پس ذهن با این واژه‌ها همیشه ممکن نیست. راضیه به جای «گفتن» این حس را «نشان» می‌دهد.