ادبیات، جامعه، سیاست

موضوع: دنا پرویزی

آن‌ها همیشه لالایی‌‌ها را می‌شنوند

جویدن و جویدن و جویدن؛ صدای بلعیدن‌های تموم‌نشدنیمون همه‌جا رو پر کرده بود. برگ‌های توت، شیرین و لذیذ بودن. حتی با این که دلشوره ناشناخته‌یی تَنِ بندبندم رو می‌لرزوند، باز نمی‌تونستم از اون خوشمزه‌ها دل بِکَنَم. 

پروازِ ۵۹۵۵

 دست چپم را حس نمی‌کنم. در تاری دیدم، چند متر آن‌طرف‌تر ساحلی به چشمم خورده؛ یا شاید فقط یک توهمِ دورِ پردرخت بود. صخره‌ای قرمز رنگ، نزدیکی‌هایم خودنمایی می‌کند.