ادبیات، جامعه، سیاست

موضوع: داستان کوتاه

وسواس

هنوز دو قدم برنداشته بود که دوباره ایستاد. انگشت به پیشانی خود گذارد؛ شقیقه‌ها را اندکی فشرد و بعد ابروها را در هم کشید و چند مرتبه شیطان را لعن کرد. درست فکر کرده بود. اکنون به یادش می‌آمد که وقتی خواسته بود غسل کند، یادش رفته بود استبرا کند و حتم داشت حالا نه غسلش درست است و نه پاک شده.

و ناگهان کسی در می‌زند

مرد ریش‌داری که روی کَوچ اتاق نشیمن من نشسته بود با تحکم می‌گوید: «حالا یک داستان تعریف کن.» باید عرض کنم که چنین وضعیتی هر چیز می‌تواند باشد، به جز یک وضعیتی خوشایند. من داستان می‌نویسم تعریف نمی‌کنم، و حتی اگر می‌توانستم، داستان چیزی نیست که به دستور کسی بشود تعریف کرد.

سفر

مأمور بکس اسناد و اوراقی را که به نظرش بی‎اهمیت‎ترین چیز در این کره‎ی خاکی بود، با بی‎میلی‌ای که ویژه مردانِ میانسال، تنها و بی‎خانواده است، وارسی کرد و به موبایلش خیره شد. ساعت ربع کم ده را نشان می‎داد. صدایی در گوشش طنین انداخت: «برای رسیدن به موقع باید زودتر حرکت کنیم.»

یک بار در زندگی

قبلا دیده بودمت، بیشتر از آن‌چه بتوانم بگویم چند بار، اما حضور تو در زندگی‌ام را از شبی به یاد می‌آورم که خانواده من برای شما مهمانی گرفت. والدین تو تصمیم داشتند از کمبریج بروند؛ نه به اتلانتا یا اریزونا، بلکه می‌خواستند به هند کوچ کنند و خود را از شر دردسر‌هایی که پدر و مادر من و دوستان‌شان گرفتار آن بودند، خلاص کنند.

باغ 

من تک درختی هستم. در این جا بیخی تنها هستم. در دَور و پیشم، نی درختِ دیگری دیده می‌شود و نی گیاهی. تا چشم کار می‌کند، زمین خشک است و بویِ تنهایی. پشتِ سرم، تپه یی قرار دارد. تپه هم خشک و بی آب و علف است. زمستان ها، همه جا را برف می‌پوشاند. باد سردی می‌وزد و خنک بیداد می‌کند.

چاله‌ی زیر درخت

بالاخره کشتمش. نمی‌خواستم با جسم علیل بزرگ شود و یک عمر سرکوفتم باشد. خیلی با خودم فکر کردم. بچه نداشتن بهتر از بچه‌ی علیل داشتن

پامیرجان

شب میهمانی کلانـی داشـتند. همـه‌ی مردهـای شـهر خبـر بودند. پیشواز پامیرجان بود. مردم خودشان می‌آمدند. چه بهتر که محترمانه خبر می‌شدند و نان هم مـی‌خوردنـد. همسـایه‌هـا همه جمع می‌شدند و دیگ‌های بزرگ مسـی را روی اجـاقهـا می‌گذاشتند و در حالیکـه دود و بخـار بـه هـوا مـی‌رفـت، بـا کفگیرهای نو غذاها را شور می‌دادند.

روایتی باران را…

میدان مصلای بلخ انباشته از پیچ پیچ مردمی بود که بر دار زدن حسنک را ناحق می‌دانستند و بوسهل را از سبب انتقام گیری‌هایش می‌کوفتند. حسنک سبک و آهسته بر جمع مردم گام بر می‌داشت. لب‌هایش می‌جنبید و گوش‌هایش چیزی را نمی‌شنید. چشمان نیمه بازش از گرده حلقه دار بر مردمی افتاد که دور او حلقه زده بودند

رباب داری و ربابه نه!

کسی نمی‌دانست. خنده های گریه آلود و گریه های خنده آلودش ذهن همه را تبدیل به سوالیه‌ی بزرگ نموده بود. او در دنیای خود غرق بود. حسّ مبهمی مرا به کنجکاوی وامی‌داشت. حرکاتش را می‌پاییدم و به هر جامی‌نشست، می‌نشستم. او لب لبک می‌زد، می‌خندید، گریه می‌کرد، رباب می‌زد و می‌خواند…

برگ‌های‌ پاییزی ‌

به‌ گمانم خودش هم دوست داشت که من در این ارکستر شرکت کنم. میگفت، «ممکن است نخست‌وزیر از کارتان خوشش بیاید و جایزه‌ای چیزی به شما بدهد.» شاید پس از آن هم میتوانست پیش دوستان و افراد خانواده و قوموخویش باافتخار سرش را بالا بگیرد و بگوید، «از پیتر خواسته‌اند برای نخست‌وزیر ترومپت بزند.»

ماهی‌ای که آدم شد

اولین داستان کوتاهی که مایا نوشت در مورد جهانی بود که در آن مردم به جای تولید مثل خودشان را به دو نفر تقسیم می‌کردند. در آن جهان، هر کس، در هر لحظه‌ای که می‌خواست، می‌تواند به دو انسان تبدیل شود که هر کدام نیم سن انسان اولی را می‌داشتند.

نشانی

از همان روزهای بچگی می‌دانستم یک جای کارمی‌لنگد؛ از همان وقتی که پدر و مادر اصرار داشتند که پدر و مادرم هستند و خواهرم به من می گفت، داداش! مطمئن بودم این کلمات سرجای‌شان نیستند. یک جای کارشان اشکال داشت. بند محکمی بین خودم و پدر و مادر و خواهر هم حس نمی کردم دیگر چه برسد به عمه و عمو و خاله.

Designed & Developed by Nebesht Media