ادبیات، جامعه، سیاست

موضوع: حمیده علیزاده

مادموازل رُز

آن شب ماه به اندازه کافی بالا آمده و روشنایی طبیعی خاصی به وجود آورده بود. دو رفیق جاده شنی را به دلیل سروصدایی که قدم‌هایشان بر روی آن ایجاد می‌کرد، ترک کردند. چمن انتخاب بهتری بود. خانه مورد نظر به سرعت شناسایی شد. به نظر می آمد مدل قفل در ورودی، از نوع معمولی باشد و شکی نبود که می‌توانستند به راحتی از آن عبور کنند. ژاک نزدیک شد و فهمید که در نیمه باز است.

فرشتهٔ من

فرشته کوچک تلو تلو می‌خورد و از سرما کبود شده بود. لرزش بدنش قطع نمی‌‌شد و مثل یک پرنده – در واقع مثل یک جوجه – می‌لرزید. بسیار کوچک و شکننده به نظر می‌رسید. پنجره را باز کردم. یک لحظه نگران شدم؛ فکر کردم که مرده. خیلی آرام توی دستانم گرفتمش و دیدم که دوباره نفس کشید. کمی دستپاچه شده بودم. این اولین باری بود که من فرشته‌ می‌دیدم و من واقعا نمی‌‌دانستم چه طور باید آن را جا به جا کنم. 

کوه‌ها سرگردان تو بودند، سیمین!

نویسنده شدن برای دختری که در خانهٔ محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) به دنیا آمده باشد، امر بعیدی نیست؛ خاصه که این دختر علاقمند به ادبیات، در میانه راه خواندن و نوشتن و دیدن و آموختن، جلال را ببیند و آل قلم؛ آل احمد ‌بشود.

مثلث

عاشق کار کردن با مردهای احمق‌ام. مخصوصا این کار، مخصوصا این احمق. چشم هایش شبیه مثلث است؛ مثلث هایی با قاعده پهن و ساق‌های کوتاه. عیناً مثل ابروهایش. از حُمق ذاتی‌ای که ته چشم های مثلثی‌اش است، همان‌قدر خوشم می‌آید که از فرزی‌اش.