ادبیات، جامعه، سیاست

Tag: حازم گران

فیل خسته

خلیل به دوستش نگاه کرد. می‌خواست واکنشش را در مورد هذیان‌گویی خودش ببیند. دوستش ابرو بالا انداخت و با تعجب ساختگی به او خیره‌ ماند. دمی گذشت. هوای داخل کافه گرم بود. چند مشتری دیگر در میزهای گرد و بر نشسته بودند. خلیل چشم از دوستش گرفت و به دختری دوخت که آن‌طرف نزدیک پنجره‌ای که رو به جاده بازبود، پشت میزی در بهترین نقطۀ کافه نسشته بود

نجوای نیستی

چند روز پیش، بعد از این‌که نماز صبح خوانده شد و آفتاب آهسته آهسته از پشت کوها بلند می‌شد، کسی صدایش کرد و گفت که پیام آمده است که در کابل به او نیاز دارند، شماره‌ی تلفونی برایش داد و گفت زنگ بزند و بگوید که صبر هست و از شرق ‌می‌‌آید و با خود نصرت می‌آورد. بعد از گفتگوی کوتاهی آن کس در بغل فشرده بودش و گفته بود خداوند از او قبول کند. خودش اما چیزی نگفته بود.

کابوس نورد

شب تاریک، اتاق تاریک، رخت‌خواب تاریک‌تر. اتاق به روی جهانی سیاه چشم گشوده است. از پنجره باد به درون می‌خزد. چشم از پنجره که رد شود به انبوهی از سیاهی می‌خورد، از آن‌که رد شود به جنگل‌زاری اندوه‌گین.

Designed & Developed by Nebesht Media