بابا همیشه منو توی تختم می‌خوابوند و برام قصه می‌گفت. گاهی با هم نیویورک تایمز می‌خوندیم و بعضی وقتا آهنگ «من والروز هستم» رو با سوت می‌زد،‌ چون آهنگ مورد علاقه‌اش بود، ولی نمی‌تونست معنی‌شو توضیح بده. یه چیزی که بابا خیلی بلد بود، این بود که می‌تونست توی هر کدوم از مقاله‌هایی که توی نیویورک تایمز می‌خوندیم، حداقل یه اشتباه پیدا کنه. بعضی وقتا اشتباه دستور زبانی بود، بعضی وقتها اطلاعات جغرافیایی یا چیزهای دیگه‌ اشتباه بود و بعضی وقتها مقاله همه ماجرا رو توضیح نمی‌داد. کیف می‌کردم می‌دیدم بابای من از نیویورک تایمز هم باهوش‌تره

آدم و حوا چند روزی را با شادمانی با هم زندگی کردند. آدم،‌ که نابینا بود، هرگز مجبور نبود لکه دراز ماه‌گرفتگی روی گونه‌، یا دندان پیشین کمی چرخیده‌، یا ناخن‌های جویده شده‌ی حوا را ببیند. و حوا که ناشنوا بود، هرگز مجبور نبود بشنود که آدم چقدر خودشیفته است، و چقدر به دلخواه خود در برابر منطق رسوخ‌ناپذیر و کودکانه رفتار می‌کند. زندگی خوبی بود.