موضوع: اندیشه

ادبیات: سند طبیعت رام‌نشدنی بشر خونخوار

رویارویی طبیعت و بشر برای همیشه ادامه خواهد داشت و بخشی از حاصل این مواجهه، خلق ادبیات و آثار داستانی است که اگر خوانده شوند، چیز‌های زیادی در مورد زندگی و قوانین نانوشتهٔ آن به ما می‌آموزند.

پدرم یک کمونیست بود

 پدرم کمونیست بود و چه سخت است گفتن‌اش. من حالا در سویس زندگی می‌کنم، جایی که کمونیست مساوی است به گولاگ و جنایت. اینجا وقتی پیرمردی از حماقت های خود قصه می‌کند، گاهی اضافه می‌کند که: «بلی! زمانی کمونیست نیز بودم!». اما من می‌دانم که در غرب، به ویژه در جهانِ این طرفِ دیوار برلین، از در و دیوار آن تبلیغ ضدکمونیسم می‌باریده است. فلم، رُمان، جامعه‌شناسی، روان شناسی، اقتصاد… همه و همه در خدمت انسان‌زدایی از کمونیسم گماشته شده بودند. پس از شکست کمونیسم، مبلغین ضد آن، شامپاین حقانیت تبلیغات خود را سرکشیدند و مردم نیز پیشگویی راستین آن‌ها را تبریک گفتند. 

چرا برای زندگی باید جنگید وقتی چنین آسان از دست می‌رود؟

در صورتی که زندگی چنان شکننده است که یک ویروس به سادگی بتواند آنرا در یک لحظه از بین ببرد، سئوال حتمی این است که  زندگی چه مفهومی دارد؟ چه باقی می‌ماند و ما در عصر ویروس کرونا، با زندگی مان چه کاری می‌توانیم؟

فاخته فاخته نیست

وقتی خوردتَرک بودم – پنج یا شش ساله – یکجا با خانواده در خانه ای پدر کلانم در کارته پروان (کابل) زندگی می‌کردم. در همین خانه متولد شده بودم و از همین خانه به کودکستان و بعد به مکتب ابتداییه رفته بودم. هنگامی‌که در کابل بودم، وقتی به آن خانه می‌رفتم، تمام کودکی ام در برابر چشمانم زنده می‌شد.

 شما با استعداد به دنیا می‌آیید و با خلاقیت شکوفا می‌شوید

آیا ما می‌توانیم خلاقیت مان را افزایش دهیم؟ خلاقیت مطمئنا قابل توارث است مثل استعداد ریاضی یا موسیقی که در یک فامیل جریان دارد. اما آنطور که فهمیده شده؛ مغز انسان تغییر پذیر است، بطور دایم در حال آموزش و تغییر: در این صورت، آیا می‌توانیم خلاق بودن را بر اساس تجربه‌ بیاموزیم؟

نیمۀ تاریکِ شغلِ موردعلاقۀ شما

چرا کار می‌کنیم؟ بسیاری از ما احتمالا جوابی ساده و حساب‌گرانه برای این سوال داریم: کار می‌کنیم تا پول دربیاوریم. از نظر آبراهام مازلو (۷۰-۱۹۰۸) روان‌شناس آمریکایی و آن دسته از متفکرانِ حوزۀ مدیریت که ملهم از نظریات او هستند، انگیزۀ مردم برای کارکردن فقط حقوق‌گرفتن نیست. مازلو و پیروانش در متون مدیریت و سیمنارهای آموزشی بارها اظهار کرده‌اند که مردم برای ارضای نیازهای مهم‌ترِ روانی کار می‌کنند. مردم کار می‌کنند تا به خودشکوفایی برسند و معنای زندگی را کشف کنند ‌ـــ‌ البته به شرطی که این معنا در واقعیاتِ دنیویِ زندگیِ شغلی یافت شود.

یووال نوح هراری: جهان بعد از کرونا

بشر امروز با بحرانی جهانی روبه‌روست. شاید بزرگترین بحران نسل ما. تصمیماتی که مردم و دولت‌ها طی هفته‌های آتی اتخاذ می‌کنند ممکن است جهان ما را برای سال‌های متمادی تغییر دهد. این تصمیماتْ نه‌فقط نظام‌های بهداشتیِ ما که اقتصاد و سیاست و فرهنگ ما را هم تغییر خواهد داد. ما باید سریع و قاطع عمل کنیم. درعین‌حال باید مراقبِ پیامدهای بلندمدتِ اقدامات‌مان هم باشیم. وقتی دنبالِ راه‌حل می‌گردیم، هم باید از خود بپرسیم که چه‌طور باید بر این تهدیدِ آنی غلبه کرد، و هم باید بپرسیم که بعد از فروکش‌کردنِ این طوفان، در چه جهانی زندگی خواهیم کرد. بله، این طوفان خواهد گذشت، انسان به بقای خود ادامه خواهد داد، بیشترِ ماها زنده خواهیم ماند ‌ـــ‌ اما در دنیایی متفاوت سکونت خواهیم داشت.

در قرن آینده چه در انتظار ماست؟

ما در آستانه ورود به سده جدید شمسی هستیم. آخرین روزهای قرن چهاردهم برای ما که تجربه‌های دیگر مردمان جهان پیش رویمان است، چطور می‌تواند بگذرد؟ به اعتقاد من کسانی که این تجربه را دارند، یعنی نیمه‌ای از عمرشان در قرنی و نیمه دیگر عمرشان در قرنی می‌گذرد، می‌توانند به آنانی که آغاز و پایان زندگی‌شان در محبس یک قرن اتفاق می‌افتد، فخر بفروشند؛ فخری که شاید برای دسته دوم بی‌معنا به نظر بیاید. اما برای آن‌ها که از دروازه قرن جدید عبور می‌کنند، این حس ناشناخته قابل درک است. حسی را که پشت این گذر وجود دارد، شاید بشود با سفر مقایسه کرد؛ سفر به مکانی تازه و نادیده. آن‌ها که نمی‌آیند، جا می‌مانند و برای همیشه بی‌خبر درمی‌گذرند.

حقیقت فقط به معنای واقعیت نیست

گویا دنیا هر از چند گاهی، ماموریتی تازه را به فلسفه محول می‌کند. الان هم یکی از آن دفعات است. بالاخره، واژه‌ای بزرگ و انتزاعی مثل «حقیقت» در متن یک بحران فرهنگی قرار گرفت و می‌توان از فیلسوفان خواست تا آن را تفسیر کنند. اما شاید کاری از فلاسفه برنیاید، چون مسئلۀ حقیقت برای فلاسفه، با کاربردِ تحریف‌آمیزِ آن برای عده‌ای از مردمِ دنیا فرق دارد. تحریفِ حقیقت توسط مردم را نمی‌توان بلافاصله با یک تئوری جدید فیصله داد.

چرا بیشتر مردهای بی‌کفایت به رهبری می‌رسند؟ چه می‌توان کرد؟

آیا شده تابه‌حال با افرادی کار کنید که آنقدر که فکر می‌کنند قابل نیستند؟ این مسئله برای بیشترِ ماها امر تازه‌ای نیست، اما آمارها به ما می‌گویند که این افراد احتمالا بیشتر مرد هستند تا زن. درست است ‌ـــ‌ مردان معمولا بیشتر از زنان دربارۀ توانایی‌های خودشان اغفال می‌شوند. جالب است که همین مردان معمولا شانسِ موفقیتِ بیشتری در حرفۀ خودشان دارند. چون یکی از بهترین راه‌ها برای فریفتنِ دیگران این است که اول خودتان را گول بزنید.

انتخاب هوشمندانه: از اعتمادکردن بیشتر می‌آموزیم تا از بی‌اعتمادی

همۀ ما افرادی را می‌شناسیم که به‌خاطر اعتمادِ بیش‌ازحد، به دردسر افتاده‌اند: مشتریانی که سرشان کلاه رفته، عُشاقی که به آن‌ها جفا شده، کسانی که دوستان‌شان ترک‌شان کرده‌اند. درواقع بیشترِ ماها، اعتمادِ اشتباه و ضرر آن را تجربه کرده‌ایم. این تجاربِ شخصی باعث می‌شود فکر کنیم که مردم بیش‌ازحد به‌هم اعتماد می‌کنند و غالبا تا مرز ساده‌لوحی پیش می‌روند. ولی درواقع، ما به اندازۀ کافی اعتماد نمی‌کنیم.

آیا فیلسوف‌بودن نبوغ خاصی می‌خواهد؟

بیرون از محیط دانشگاه اگر به مردم بگویید که می‌خواهید فیلسوف شوید، تعجب می‌کنند؟ من خودم بارها و بارها این سوال را شنیده‌ام که: «به چه‌دردی می‌خورد؟» من شبیه آدم‌های جنتلمن و باهوش و باعرضه هستم ‌ـــ‌ چرا باید دنبال کاری بروم که مرا پولدار نمی‌کند و تاثیر چندان مثبتی هم در این دنیا نخواهد داشت.