ادبیات، فلسفه، سیاست

برچسپ‌ها: ادبیات افغانستان

احمد در یکی از آن آپارتمان‌های کهنه و فرسوده لاج پتنگر در دهلی زندگی میکرد. نمیشود گفت زندگی، کلمه‌ها اغلبن گمراه کننده است، زندگی کردن معمولن تصویر عادی و نورمالی از تجربه گذر زمان است. هیچ چیزی در زندگی…
سال‌ها از آن دوران گذشته و به سن پیری رسیده‌ام. تقریباً پایم لب گور است و به سختی نشست و برخاست می‌کنم. با وجودی که همه چیز در وجودم مرده است، فقط یک چیز در قفس سینه‌ام نفس می‌کشد و مرا به یاد سال‌های جوانی…
دستمال کهنه چهارخانه روی شانه راستش و پیراهن تنبان سرمه‌ی یخن قاسمی که درزهایش با نخ درشت دوخته شده را به تن داشت. مهره سیاه رنگ با نخ به گردنش آویخته بود. تند تند و ناشیانه ساجق می‌جوید…
روز باران و طوفانی اواسط فصل پاییز بود. در کوچه‌ی باریک و سنگ‌فرش شده ضلع شمال غربی قلعه اختیارالدین شهر هرات، دختری با پالتوی سبز و چتر سرخ قدم می‌زد. کوچه از یک‌سو با دیوارهای بلند خشتی و سوی دیگر با پنجره فلزی…
همه چیز از یک خواب شروع شد. نصفه شب یک تابستان داغ در کابل بود. ناگهان از خواب پرید. تمام بدنش غرق عرق شده بود. وحشت‌زده روی بسترش نشست. چشمانش کم کم به سیاهی خو کرد. از بوتل کنار بسترش جرعه‌ی آب نوشید…
انگار موسیقی از پیانو نه از دستانش از عطر بدنش و از چشم‌هایش بیرون می‌زد. کارش عالی بود خیلی عالی، هرقدر بیشتر می‌نواخت مرا بیشتر جذب می‌کرد و عجیب مست می‌شدم. لحظه‌ی که پلک‌هایش را روی هم می‌گذاشت، حس می‌کردم…
جعبۀ قرص‌های خالی روی زمین باعث شد همه فکر کنند وی دست به خودکشی‌زده‌است. اما من می‌دانستم، رعنا دختری قوی بود و هرگز چنین کاری را انجام نمی‌داد. آن‌روز بعد اسرار برادرم به خود جرأت دادم…
هنوز گیجم همه همسایه‌ها در کوچه ریخته‌اند و شاهد بیچاره‌گی و اشک‌های بی‌امان‌ ما هستند‌؛ با زل زدن به چشمان سردرگم ما با واژه‌های دلسوزانه، سفره همدردی را برای ما هموار کرده‌اند. ترحم همیشه برایم…
اصلاً تعجب نکردم. عادی بود که نام او در خانهٔ ایمیل‌های دریافت شده ظاهر گشت. بالاخره باید برایم می‌نوشت. اگر امروز ننوشته بود، می‌باید تا ابد نمی‌نوشت. اما آیا امکان داشت در این روز مرا فراموش کند؟
تا میخواهم از تخت پایین شوم بر نوک انگشتانم چیزی عجیبی را حس میکنم و ناگهان سوزش نیش زدن تا مغز استخوانم فریاد میزند. به سرعت پاهایم را به بالای تخت جمع می‌کنم، لامپ اتاق را روشن می‌کنم، میبینم بر روی…
پیرمردی در ردیف جلو نشسته، از حالت نیمه‌خیز برمی‌گردد، دوباره روی چوکی می‌نشیند. دستی به سرش می‌کشد. کف دست از عرق تر می‌شود. روی زانویش می‌مالد. هر دو دستش را روی صورت می‌گیرد. ریش سیاه و سفیدش را می‌خاراند.
از این که بعد کشته کشته و کشته‌شدن آدم‌ها، هنوز هم ساعت بی وقفه و بی هیچ تغییر اندکی، حرکت می‌کند می‌ترسم! پس من چی؟ من برای مردن‌ام یا برای زنده ماندن چاره‌ای می‌جویم؟ به عکسم که افتاده…