موضوع: ادبیات افغانستان

آقای کابل

چشم‌هایم آهسته‌آهسته باز می‌شوند و صدای شرشر آب به‌گوشم می‌رسد. خود را در کنار دریای باشکوهی که پاهایم از لبه‌ی آن بسوی پایین آویزان است، می‌یابم. با خود می‌گویم: «من کجا هستم؟»
در این هنگام صدای پیرمردی از عقب بلند می‌شود: «اینجا کابل است و تو در کنار دریای کابل نشسته‌ای.»

موقتی

این طوری نیست که همه چیز را بتوان توضیح داد. توضیح از فهم می‌آید و بعضی چیزها فهمیدنی نیست. تو از من می‌پرسی: «چه بلا

حوض

حوض بزرگ و لبالب از آب، در میانه‌ی چمن سبز، صفای خاصی به اطراف خود داده بود و کُل باغ و عمارت را زینت می‌بخشید. تلالو و بازتاب نور در سطح انحنایی و موج‌دار آب، بلورهای رنگ رنگی شکل می‌داد. در واقع استخری بود، به بزرگی و رنگ آسمان، که همه چیز را در خود منعکس می‌داشت.

عروسی که شاه‌گل شد

ـ برای ای که بخت دخترت باز شوه، ای استخوان فیل را بگیر، شش چهارشنبه، یادت نره فقط شش چهارشنبه ده یک سطل آب بنداز. دخترت خودش را همراه همو آب بشوره. چهارشنبه‌ی هفتم یک خواستگار خوب از راه دور بریش پیدا می‌شه. اگر نامد ده رویم تف بنداز.

منظـره‌یـاب

در‭ ‬گوشه‌ای‭ ‬توقف‭ ‬می‌کنیم،‭ ‬کمی‭ ‬دورتر‭ ‬از‭ ‬جمعیت‭. ‬در‭ ‬جست‌وجوی‭ ‬یک‭ ‬مکان‭ ‬مناسب‭ ‬هستیم؛‭ ‬یک‭ ‬جای‭ ‬خیلی‭ ‬خوب‭ ‬و‭ ‬وسیع‭ ‬که‭ ‬به‭ ‬‌‌هرسو‭ ‬دید‭ ‬داشته‭ ‬باشیم‭ ‬و‭ ‬بتوانیم‭ ‬به‌‭ ‬دَور‭ ‬خود‭ ‬بچرخیم‭ ‬و‭ ‬آزاد‭ ‬باشیم‭. ‬نگاه‌‌مان‭ ‬به‌جمعیت‭ ‬است،‭ ‬بیشتر‭ ‬به‭ ‬صف‌های‭ ‬منظمی‭ ‬که‭ ‬بسته‌اند‭ ‬و‭ ‬در‭ ‬میان‌شان‭. ‬خیلی‭ ‬با‭ ‬شکوه‭ ‬و‭ ‬پر‭ ‬اُبهَت‭ ‬به‭ ‬نظر‭ ‬می‌رسند‭. ‬چند‭ ‬گامی‭ ‬که‭ ‬پیش‭ ‬برویم،‭ ‬به‭ ‬جمعیت‭ ‬می‌رسیم‭. ‬نزدیک‭ ‬می‌شویم‭. ‬مردمان،‭ ‬وقتی‭ ‬وجود‭ ‬ما‭ ‬را‭ ‬از‭ ‬نزدیک‭ ‬می‌بینند،‌‭ ‬سرهای‌شان‭ ‬‌را‭ ‬می‌گردانند‭ ‬و‭ ‬طرف‭ ‬ما‭ ‬نگاه‭ ‬می‌کنند‭ ‬و‭ ‬چیزهایی‭ ‬می‌گویند‭ ‬با‭ ‬هم‭ ‬که‭ ‬نمی‌شنویم‭. ‬احتمالاً‭ ‬وجود‭ ‬ما‭ ‬در‭ ‬این‌جا‭ ‬برای‌شان‭ ‬غیرمنتظره‭ ‬است‭.‬

بی‌شرف

یادم می‌آید، همان‌گونه که رو-به-روی آینه ایستاده بودم، به یک‌بارگی بر آن شدم تا بی‌شرف شوم. اندکی اندیشیدم و سپس با خود گفتم: خُب، در نخست، نیاز است که مانند همه‌ی کارهای دیگر، ابزاری که نیاز دارم را فراهم آورم. به چه چیزهایی؟چشمانم را بستم. به پستوی مغزم رفتم. جستجو کردم. به دنبال پرسش هایی مانند این‌که آدم‌های بی‌شرف، چه ویژگی‌هایی دارند و کی‌ها بی شرف هستند؛ گشتم.

دختری که ریش کشید

پریسا همین‌که به بلوغی رسید، ریش کشید. کودک که بود و هنوز ریشی درنیاورده بود، خیلی زیبا بود. همه دوستش داشتند. به قدری که زنان روستا مالکانه گفته بودند: «پریسا، عروس خودم است.» اما همین‌که قدری بزرگ شد، ریش کشید و شبیه‌ی پسرها شد. موهای نرم و سیاهی که از دل گوش تا زنخش روییده بودند ناگهانی پریسای شاد و مست را به موجود عبوس و پریشانی تبدیل کرده بودند.

چهار داستانک: سیزیف و اندوه بی‌پایان یک دختر

مرد تهی‌دست با همسر و کودکش دور سفره نشسته بودند و با تکه‌ای نان خود را سیر می‌کردند. تلویزیون کهنه‌ی سیاه و سفید، برنامه‌ی آشپزی پخش می‌کرد: زنی مصروف تهیه‌ی یک نوع کلوچه بود! 

کودک که حسابی احساس گرسنگی می‌کرد و هوس شیرینی داشت، آب دهانش را قورت داده، با نگاهی معصومانه به پدر نگریست و گفت:

-نمی‌شود کمی کلوچه از تلویزیون قرض کنیم؟

مرغ مرگی

به جمع که رسیدم شنیدم یکی می‌گفت: گُه خود را می‌خورد! دیگری می‌گفت: خدیا توبه! مردی که در کنارم ایستاده بود، زیر لب، آیه‌الکرسی می‌خواند. کسی بلند حق گفتن این‌ها را نداشت. می‌هراسیدند. جانو، کم آدمی نبود. او هم با دولت بود و هم ملای محل از او پشتیبانی می‌کرد (این‌ها را پدرم می‌گفت). هیچ‌گاه ندانستم که چرا کارهای او نادیده گرفته می‌شود و کسی چیزی نمی‌گوید؟!

مارکُش‌ها

پرویز سراش را تکان‌تکان داد، اما چیزی نگفت. هردو خم شدند و انتهای صخره را نگاه کردند. مردانِ روستا در آن‌پایین بی‌وقفه در جنب‌و‌جوش بودند. یکی مدام راه می‌رفت. یکی خم می‌شد و با دقت زیر صخره، درون غار را نگاه می‌کرد. یکی هم سرِ دو پا نشسته بود و نگاهش به هر طرف می‌دوید. دیگری دست‌هایش پر از سنگ‌ریزه‌ها به نقطه‌ی نامعلومی خیره شده بود. سلاح مردها سنگ‌و‌چوب‌و‌کلوخ‌وبیل بودند. در آن‌میان فقط یکی تفنگ در دست داشت؛ طوری آن را گرفته بود که گمان نمی‌رفت هرگز استفاده‌ی آن را بلد باشد.

آرامگاه

زیر خاک فضا نه روشن بود و نه تاریک. مثل آخر شب بود؛ مثل شروع صبح زود. جا تنگ نبود. درون خاک نشسته بودم. می‌توانستم چهار طرفم را ببینم، اما سرتاسر بدنم در خاک غرق بود. نفسم آزاد بود. احساس خفگی نمی‌کردم. پیرمرد کمی آنسوتر بر آرنج چپ خود تکیه کرده بود. او هم غرق خاک بود. پرسیدم: «اینجا کجاست؟»

نامرادی

احساس می‌کردم کسی دنبالم می‌کند و شانه به شانه‌ام قدم می‌گذارد. از دور دست‌ها دم به دم سرود غریبانه‌ و اندوهگینی به گوش می‌رسید. مثل سرود کوچ یک پرنده مهاجر. هوا بوی عجیبی می‌داد. مثل بوی رفتن. دانه‌های برف هم بوی خون مرا می‌داد. با این که ریزش برف شدید بود هوا حس گرمایی داشت. شاید این خون من بود که به برف گرما می‌بخشید. من بی خبر از حضور مرگ که در انتها کوچه‌ٔ تنهایی لنگر انداخته بود، قدم برمی‌داشتم. آخرین قدم‌های روی زمینم را.