ادبیات، جامعه، سیاست

  • تازه‌ترین‌ها
  • پرخواننده‌ها

Tag: ادبیات ارمنستان

فقط آقایان مراجعه بفرمایند

بی صبرانه منتظر مستاجر جدید بودند که بلافاصله پس از قرار دادن آخرین اطلاعیه در صفحه اینترنتی زنگ زده و خواهش کرده بود تا منزل را عجالتاً به کس دیگری نشان ندهند. از پشت تلفن صدایش کمی کودکانه، کمی زنانه می‌نمود، خود را دانشجوی یکی از دانشکده‌های پایتخت معرفی کرده و برای دیدن منزل وقت تعیین کرده بود. دختر نونیک با تقبل زحمت پیدا کردن مستاجر و خلاص کردن مادر از پرسش و پاسخ، خودش با دانشجو صحبت کرده بود.

لیلیت

خداوند پس از آن که آسمان و زمین و تمامی حیوانات و نباتات را تنها با یک کلمه خلاقه خویش پدید آورد، تکه‌ای از خاک زیر پای حیوانات را برداشت و از آن انسان را سرشت. انسان را آفرید تا مبهوت کارهای والای خدا شود و نام باری تعالی را بستاید. و برای سکونت وی بهشت عدن را مقرر فرمود. آدم نو آفریده مفتون معجزات خدا گشت. حیوانات، پرندگان و گیاهان گوناگون را یک به یک مشاهده کرد، شگفت زده شد و نام استاد اعظم را ستود. و چون خود را تنها و بی‌همدم احساس کرد، حوصله اش سر رفت، به شدت سر رفت.با دیدن تنهایی آدم خداوند با خود سخن گفت: «بیایید برای آدم همدمی نازک طبع بیافرینیم تا انسان در لذت بردن از جذبات بهشت تنها نباشد.»‌

بازگشت یک روح

آدمها که از غم و یأس عقل از کف داده بودند به کامیون‌ها حمله می‌کردند و تابوتهای به شتاب ساخته شده و رنگ نشده را از دست همدیگر می‌قاپیدند. شنیده بود مردم از دست هم نان، روزی، زن یا پول بربایند، اما تابوت؟!…  پناه بر خدا…  مافوق تصور بود…خودش دیگر رمقی نداشت، زندگی در زندان همه قوایش را فرسوده بود، زیر دست و پاها می‌افتاد. دیدن اینکه مردم چطور تابوتها را از دست یکدیگر می‌کشیدند، وحشت آور بود.

گربه عیسی

شاگرد کلاس پنجم یا ششم بودم که در این ماجرا سهیم شدم. معلم ارشد و دخترها در کلاس نبودند، پسرها دور یکی از نیمکت‌ها جمع شده بودند و می‌خندیدند. برای اینکه بدانم سر چه موضوعی دارند می‌خندند، نزدیک‌تر رفتم. وسط جمع نارِک را دیدم که داشت توی کیف نیمه بازش یک گربه خاکستری ترسان را نوازش می‌کرد.

قهوه سیاه

سکوت مطلق. قهوه می‌خورم. نفسم را تقریبا حبس کرده‌ام. سرم را با احتیاط به طرف میز مجاور بر می‌گردانم تا مطمئن شوم یارو مرد است، همانی که یک رحم دارد. بله، خودش است، تازه ریش هم دارد. نه میتوانم نامه‌ها را بخوانم و نه اخبار را. اخبار جهان در برابر شنیده‌هایم چیزی نیستند. سرم را بیشتر به سمت فنجان قهوه خم می‌کنم وبدون پلک زدن به مایع درونش نگاه می‌کنم که حالا کاملا سیاه شده است.

قندان

از بازار «سالداتِسکی» تفلیس، محل فروش خیارشور، روغن قلابی، لباسهای دزدی و کفشهای کهنه، مرد جوانی با بسته‌ای کوچک در دستش می‌گذشت. جوان با قدمهای سنگین و سر در گم راه می‌رفت و مرتب دور و برش را نگاه می‌کرد، مثل غریبه ای که به دنبال نشانی خانه می‌گردد. چهره اش هم آنچنان حالتی داشت که معمولا شعرای سخت انتقاد شده به خود می‌گیرند: کمی جریحه دار و کمی خجالت زده.