موضوع: آرمان زنده‌روح

کلیشه‌ای

ته سیگارش را در زیرسیگاری فلزی کنار دستش خاموش کرد. چشم‌هایش را به من دوخت و با حالتی آمرانه گفت: «چای‌ات رو بخور!»

تشنه بودم اما می‌خواستم این دم آخری لجبازی کنم. نمی‌دانم چرا اما احساس می‌کردم اگر چنین کنم ممکن است نظرش تغییر کند. شاید با تن ندادن به خواسته‌اش می‌توانستم شخصیت قوی‌ام را به رخش بکشم و وادارش کنم که بماند. اما مثل همیشه گند بالا آوردم. چشمان لعنتی‌ام پر از اشک شد و وسط آن کافه‌ی تنگ و ترش نمی‌دانستم چگونه اشک‌هایم را پنهان کنم.