آفتاب آن بالا، سمت راست

دوریس دوری

ترجمه حضرت وهریز

pomniejszone
دوریس دیوری (Doris Dorrie – 1955) نویسنده، فیلمساز و دراماتورگ معاصر آلمانی است. این نخستین داستانی است که از او به فارسی ترجمه شده است.

در تمام عمرم فقط سه بار دزدی کردهام: هشت ساله بودم که یک جفت کفش عروسک باربی دزدیدم، در هژده سالگی یک اثر نادر هنری و در بیست و سه سالگی مردی را که زن داشت.

کفشها را برای عروسک خودم ندزدیده بودم. من عروسک باربی نداشتم. مادر میگفت که عروسکهای باربی را آدمهای بی سلیقه ساخته اند زیرا این عروسکها درست مثل زنان بزرگسال پستان دارند. آن کفشهای کوچک ناز را من برای خودم دزدیده بودم. آنها را زیر بالش پنهان میکردم و همیشه در خوابهایم این کفشها را میپوشیدم. با پوشیدن آنها به یک زن هرزه تبدیل میشدم. اگر مادرم مرا آن طوری میدید، حتما داد و فریادش به آسمان میرسید: وای چه ابتذالی! چه ابتذالی، خدای من!

لبسرین سرخ، هرزه و مبتذل حساب میشد اما گلابی و نارنجینه. کفشهای پاشنه بلند با پتلون، زنانی که در کوچه سگرت دود میکردند، زنانی که ترجیح میدادند لباس سیاه بپوشند، با مردان دید و وادید داشتند، پستانهای کشیده زیر بلوز چسپ، اینها همه به نظر او هرزه و مبتذل میآمدند

مادرم لاغر و صاف بود، درست مثل سطح میز. خودش میگفت که اندامش «ورزیده» است. من پیش خدا دعا میکردم که مرا آن طوری «ورزیده» بار نیاورد. و خدا دعاهایم را شنیدسیزده ساله بودم که خدا به من دو تا پستان سفت بزرگ، مثل دو نیم کره، بخشید و از آن روز تاکنون، تا آنجا که به یاد دارم، پستانهایم پیوسته در حال حرکت به پیش هستند. این منم که دنبال پستانهایم راه افتاده ام. به زودی عادت کردم که چشمهای مردان روی صورتم دیر مکث نمیکنند و خیلی زود پایین میلغزند و روی پستانهایم میخکوب میشوند و تبدیل میشوند به دو حفرهی شیشه یی. برخیها حریصانه تبسم هم میکنند و در این حال اصلا نمیشنوند چه چیزی دارم میگویم.

من بر این نبودم که چنین رفتاری بی احترامی است. نه اصلا. این رفتار به نظرم ناخوشایند هم نبود، بر عکس، این طوری میتوانستم به چشمهای مردها نگاه نکنم زیرا خیلی خجالتی بودمپستانها شجاع ترین بخش وجودم بودند و من این شجاعت آنها را با تأکید به رخ دیگران میکشیدم. موقع خوردن صبحانه کیف میکردم که مادرم با نارضایتی به پستانهایم خیره میشد و این طوری هر صبح بیشتر و بیشتر در مییافتم که پستانهایم نه تنها شجاع ترین، بلکه زیباترین عضو بدنم نیز هستند.

اما مرد زندار با چنان ناز و نوازشی  آنها را دوست میداشت که گاه خنده آور به نظرم میرسید. در بی موقع‌ترین و ناممکن‌ترین لحظات ازم میخواست بلوزم را باز کنم. در آن زمان من بنابرمصلحت استراتیژیکسینه بند نمیپوشیدم. او پستانهایم را با تحسین آمیخته با هیجان و ناباوری چنان نگاه میکرد گویی هرگز در زندگیاش چنان چیزی را ندیده است.
شاید دلیلش این بود که زن او چهل و پنج سال داشت و این عمر به نظرم مثل عهد عتیق میآمد؛ چیزی که آن سوی خیر و شر قرار داشت. با نگاه به مرد زندار که بر پستانهایم خیره میماند، به سختی میتوانستم تصور کنم که این مردِ سی ساله، به راستی با آن پیرزن زندگی میکند. او کمی بیش از سی سال داشت ولی ظاهرش چنان بود گویی هنوز سی سالش هم نیست. تنها صبحها بود که بر پیشانیاش چند تا چین پدیدار میشدند و به زودی از بین میرفتند. اکثر اوقات وقتی هنوز او خواب میبود، کنارش دراز میکشیدم و به این نشانههای سبک ویرانی خیره میشدم، این خطوطی که او را چنین فناپذیر و چنین خواستنی میکردند. خیلی خواستنی‌تر از مردان همسن و سال خودم، مردانی که مانند خودم جاودانی و آسیب ناپذیر به نظر میرسیدند

او دو کودک داشت؛ پسری چارساله و دختری شش ساله. گاه، وقتی در روز هم را میدیدیم، آنها را با خود میآورد. آنها مرا با دقت ورانداز میکردند و مانند ماهیان کوچک، خاموش میبودنداو میگفت که زنش این کودکان را میخواست. و ادامه میداد: کودکان هارمونی عشق را نابود میکنندروزی که زن و کودکانش جایی رفته بودند، مرا به خانهاش برد. آنها خانهی کهنه یک طبقه داشتند. تعجب کردم، آخر او دلال مسکن بود

بازیچههای کودکان هر سو ریخته بودند. مبل کهنه و فرسوده، دیوارها خط خطی، فرش پر از لکه، آشپزخانه تاگلو از ظرفهای ناشسته، مواد خوراکی و خرت و پرت پر بود. بر در یخچال چندین نقاشی کودکانه آویزان بودند. تمام این نقاشیها مثل هم بودند: آفتاب در آن بالا سمت راست، و سبزه در پاییناو اتاق خواب را نشان نداد

مرد زندار روی مبل فرسودهی سالون نشست و دستهایش را از هم جدا کرد:

میبینی؟ حالا میبینی؟

سه هفته بعد از آشنایی با من، او خانوادهاش را ترک کرد.

تو مقصر نیستی. به خاطر تو نیست که بیرون شدم. راست میگویم، به خاطر تو نیست.

او به خانهی دوست ایتالیاییاش رفت که تاجر آثار عتیقه بود. شام دوم که به دیدنش رفتم، همانجا ماندم. تمام آن چه را که شاید به دردم میخورد، در خریطهی پلاستیکی با خود گرفته بودم. زیرپوش، دو تیشرت، دو پتلون، کمی سامان آرایش، کانتکت لنزهایم و یک اثر هنری کوچک که از بهترین دوستم دزدیده بودمبال از ابریشم آبی ساخته شده بود و دوستم با دستان خودش آن را ساخته بود. بال بر دیوار بالای تختش آویزان بود. هیچ یک از آنانی که من میشناختم، چیزی شبیه این برای آویختن بر دیوار بالای تخت شان نساخته بود. دوستم لباس غیرعادی میپوشید، اما با این وجود هرگز عجیب و غریب به نظر نمیرسید. ظاهرش همیشه او را خوش پوش یا دست کم جالب نشان میداد. او سبک خودش را داشت. گذشته از این، او اعتماد به نفس کافی داشت، خوش معاشرت بود و با این وجود فردیت خود را حفظ میکرد. از جمع و جماعت زیاد خوشش نمیآمد و هرگز کاری را که دیگران میکرد، انجام نمیداد. پس از درسها او ساعتها را در کوچههای شهر میگذراند تا مواد مناسب برای مجسمه هایش پیدا کند. از گالنهای پلاستیکی کهنه برای الاهههای نامریی غول پیکر گردنبندهای بزرگ میساخت. در چند کیلومتری خانه کنده چوب بزرگی یافت و دست به کار شد تا باسن بزرگ زنانهای از آن بسازد. روزی در ایستگاه موتر پوش پشمی بالش چوکی موتر را یافت که رنگی داشت مثل جلد پلنگ. زمستانها آن را مثل کلاههای پوست روسی به سر میکرداو تمام آن چیزهایی را داشت که دلم میخواست مال من باشند.

بال کوچک آبی را هنگامی دزدیدم که او به آشپزخانه رفته بود تا برایم ساندویچ با عسل و پنیر بسازد. من آن را زیر نیکرم پنهان کردم و بعد، چند ساعت کامل آن را به شکمم میفشردم از ترس این که مبادا او متوجهش شود. اما او به روی خودش نیاورد. من هرگز ندانستم آیا دنبال آن بال، این سو و آن سو سرگردان شد یا دانست که من آن را دزدیدهام.

به زودی پس از این حادثه، مکتب را تمام کردیم و هر کس به شهری رفت تا تحصیلاتش را ادامه دهد. ما به هم قول دادیم نامه بنویسیم و تماس مان را قطع نکنیم. من هرگز به او نامه ننوشتم. او یک بار پست کاردی برایم فرستاد و در آن شمارهی تلفونش را نوشته بود با این یادداشت: «فرصت کردی، زنگ بزنهمین و تمام.  

هرجا رفتم، بالک را در دیوار بالای تختم آویختم و هر بار که آن را میآویختم، به خود قول میدادم که بالاخره به او زنگ میزنم و حالش را میپرسم و میپرسم آیا آدم مشهوری شده یا نه زیرا من کاملن مطمئن بودم که با گذشت این همه سال او هنرمند معروفی شده است

اولین شبی که با مرد زندار در خانهی جدید گذراندم، بعد از آن که با هم عشقبازی کردیم، بر تخت بالا شدم و بالک را بر دیوار آویختم. او زیر پایم دراز کشیده بود. زیر نور ضعیف شمع، تن برهنهی او طلایی رنگ به نظر میرسید. هرگز مردی از او زیباتر در زندگیام ندیده بودم. او ازم پرسید آیا خودم آن بالک را ساخته ام، من فقط سر تکان دادم و از نگاه او دریافتم که مرا آدمی با استعداد و آفرینش‌گری میداند. او فکر میکرد من شبیه دیگران نیستم. همان لحظه بود که به این نتیجه رسیدم، هرچه کمتر گپ بزنم، عشق ما زیباتر خواهد بود

روز بعد وقتی تنها زیر آن بالک دراز کشیده بودم و او در آن لحظه در دنیای خسته کنندهی ملکیتهای غیرمنقولش قرار داشت، زنش به من زنگ زدتو شوهرم را دزدیدهای. ما باید گپ بزنیم

ما در یک کافه مد روز هم را دیدیم. آنجا غذاهایی را که عرضه میکردند، از محصولات پاک زیستمحیطی میپختند و سگرت کشیدن آنجا ممنوع بود. پیشخدمتها مثل مشتریها لباس میپوشیدندمن عمدی تاخیر کردم تا او خود را پیرتر حس کند و بداند که او برای هیچ کسی مهم نیست. در نزدیک ترین پیچ کوچه تا کافه سه سگرت یکی پی دیگر کشیدم. بعد وارد کافه شدم.

بنشین. میخواهی چیزی برایت سفارش بدهم؟

از این که مرا تو خطاب کرد، خشمگین شدم:‌ تشکر، نیازی نیست. نگران من نباشید

خیلی دلم میخواست یک پیاله کاپوچینو بنوشم.

«خب، هر طور میل داری. از شوهرم خوشت میآید؟»

«من دیوانهی شوهرتان هستم زیرا دوست دارم دستهایش را نگاه کنم وقتی بر فرمان موترند. زیرا او پستانهایم را میپرستد، زیرا او تصور میکند گویا من هنرمند هستم، زیرا از لعابی که برای اسپاگیتی درست میکنم، خوشش میآیددلم میخواست اینها را به او بگویم.

اما او مرد زندار است. مردی است با خانواده، میفهمی؟ 

«مرد زندار» طنینی داشت مانند «مرد تاجر»، «مرد مشهور»، «مرد مهربان». خوب، چه فرقی میکند که او مرد زندار است؟

او ادامه داد: در آغاز او خیلی جذاب است، با طرحهای رمانتیک و فوت و فنهایش در بستر اسیر میکند… این را که گفت، خاموش شد و با قاشق مشغول شور دادن قهوهاش شد.
من به چینهای دور چشمهایش نگاه کردم. به پوست خشک گونه هایش و گردنش که طراوت را از دست داده بود. شنیده بودم، وقتی زن به مرحلهی معینی از عمر برسد، مثل آلو از درون و بیرون میخشکد.

او صحبت را از سر گرفت: اما بعدتر، وقتی روزمرگی آغاز میشود، وقتی عشق دیگر به آن سرخوشی روزهای اول نیست، زیرا زندگی سخت است، وقتی تنها جذابیت کم است، آنگاه او تبدیل به موجود بی رحمی میشود

من که تا جای ممکن تلاش کردم بی تفاوت بمانم، پرسیدم: منظورتان چیست؟

خودت خواهی دید

و با گفتن این به طرف در خروجی رفتباسنش در آن پیراهن تریکوتاژِ سفیدِ تنگ مثلِ زنگِ ناقوس از یک سو به سوی دیگر میرفت. در ذهنم گذشت: خب، بعد از دو کودک نمیشود انتظار بیشتری از باسن داشتپیشخدمت، دختر آفتاب سوختهای، با شورت کوتاه به میزم نزدیک شد، یادداشتش را بیرون کشید و پرسید: مادرت قهوه ساده خورد یا کاپوچینو؟

مرد زندار مدت طولانی همچنان جذاب بود، به نظر میرسید بیشتر از من، دوستم دارد. او نمیتوانست ثانیهای بدون من سر کند. از این وضعیت خوشم میآمد، هدیهای بود به غرورم. دانشگاه را ترک کردم و مدت زیادی را در بستر دراز میکشیدم و لودگی میکردم زیرا کار دیگری نداشتم.

او که از کار بر میگشت، از همان چارچوبِ در، رخت هایش را میکشید و زیر لحافم میآمد. او مراحبه قند،کبوترک منونازنینممینامید. خلص کلام این که ما در همین زمین بهشتی برای خود ساخته بودیمدو ماه که گذشت، او کودکانش را آورد. آنها بر لبهی تخت نشسته بودند و بازیچههای شان را در آغوش گرفته بودند. آنها معمولا با این بازیچهها میخوابیدند.

مرد زندار اعلام کرد: من هر دو هفته یک بار در تعطیلات آخر هفته آنها را اینجا میآورم. همچنان نیم تمام تعطیلات آنها با من خواهند بودزیر قولش تشک بادی بود.

این را برای تو آوردم. وقتی آنها اینجاستند، تو در دهلیز میخوابی.

وقتی ناراحت شدم، او گفتدر بستر من این کودکانم هستند که حق اولویت دارند.

وقتی گریه کردم، او گفتکودک که نیستی، بس کن!

وقتی پرسیدمش آیا هنوز دوستم دارد، گفتدر غیر آن صورت تو اینجا نمیبودی

دوستش، آن ایتالیایی، هر بار سر میجنباند وقتی در دهلیز ناگزیر میشد، از رویم رد شود تا به وان برودروزی پرسید:  چرا به او اجازه میدهی با تو این طوری رفتار کند؟

برای این که دوستش دارم.

مریم مقدس! آخر او گُهی بیش نیست. زندار هم که هست.

دخترک گفت: مادرم میگوید تو پدرم را دزدیدی.

پسرک جملهی خواهرش را کامل کرد: ما از تو متنفریم

من به بهترین دوستم زنگ زدم. هرچند ما چارسال بود هم دیگر را ندیده بودیم، با آنهم او را بهترین دوستم میدانستم.

او صدای کودکان را شنید و پرسید: تو چی، مادر شدی؟

من در حالی که پایم را به بالک آبی که آن بالا آویزان بود، میرساندم، گفتم: نه.

از زنش جدا شده؟

هنوز نه.

مشغول چه هستی؟ چه میکنی؟

هیچ. عاشق هستم و بس. این کم است؟

نمیدانم. من شک دارم. من دو سال است ازدواج کردهام . این جولای منتظرم کودکم به دنیا بیاید.

صمیمانه تبریک میگویم.

تشکر. به راستی تشکر. گاهی دلم میخواهد از پنجره خودم را بیرون بیاندازم. میترسم.

از چه چیزی میترسی؟

این را تصور میکنم که ما دو نفر در موتر نشستهایم و کودک در چوکی عقبی است. ما ساکت از مسیر زیبایی میگذریم و همه از هم متنفر هستیم.

نه، همه چیز خوب خواهد بود. میبینی.

زنش بر این پافشاری میکرد که من بر کودکانش تأثیر منفی میگذارم و به همین خاطر وقتی کودکان پیش پدرشان میآیند، من نباید آنجا باشم.

تو میخواهی من بروم؟

او شانه هایش را بالا انداخت و از کودکان پرسید: میخواهید او برود؟

دخترک به علامت مثبت سر جنباند و پسرک به علامت منفی. البته از پسرک خوشم آمد و از دخترک متنفر شدم. میدانستم چقدر این کارم کودکانه استیک روز صبح در حالی که از چشمهایم اشک جاری بود، بیدار شدم. اشکهایم جاری بودند و در این حال خودم هیچ حسی نداشتم، فقط نمیتوانستم از ریزش اشکهایم جلوگیری کنم. همین.

ببخش، نمیدانم مرا چه شده.

مرد زندار با نگرانی سر جنباند و چند روز بعد نشانی داکتری را داد. داکتر پیرمرد مهربانی بود. ازم پرسید چه چیزی ناراحتم میکند.

هیچ چیز. تنها مشکلم این است که نمیتوانم از ریزش اشکهایم جلوگیری کنم.

او تابلیت هایی برایم نوشت. در پوش تابلیتها خواندم: «… همچنان پس از افسردگی بعد از زایمان و افسردگی در مرحلهی بحرانی عمر». 

تابلیتها سبب خواب آلودگیام شدند ولی برای متوقف کردن اشکهایم کمکی نکردند. وقتی صبحها چشم باز میکردم، اشکهایم خود بخود جاری میشدند مثل آب که از شیر. دور چشمانم ورم کرد، لب بالایم تب خال زد و او دیگر مرا نمیبوسید.

مادرم گفت: صدایت عجیب شده.

 زکام دارم. به خاطر حساسیتم.

دیوانگی نکن. من که شنیدم روزگارت رو براه نیست.

چه چیزی روبراه نیست؟ چرا این طور فکر میکنی؟

این را نمیدانم، خودت باید مسأله را روشن کنی.

من گوشی را گذاشتم.

روانشناس زن جوانی از آب در آمد با موهای طلایی مایل به سفید و لبهایی که با لبسرین سرخ آلبالویی رنگ شده بودند.

تابلوی آن چه را حس میکنید، برایم شرح دهید.

من زنی را زیر آب میدیدم. در آن ته عمیق و تاریک آب، در آن انتها. از دهنش حباب بیرون میشد. بر فراز او، در آن سطح، جایی که خورشید با زیگزاگهای زرین بر آب انعکاس مییافت، مردی با دو کودک شنا میکرد. آنها به پایین نگاه میکردند. به زن. و میخندیدند.

روانشناس «هوم»‌ی از دهنش بیرون شد و لبهای سرخ آلوبالوییاش را کج کرد: به این فکر نیفتادهاید که آن مرد را ترک کنید؟

برخاستم و بیرون شدم. در راه پلهها بودم که به دنبالم آمد و صدایم کرد و گفت که متأسف است اگر حرف بیجایی زده است و این که من دومین بیمار او هستم.

نیمه شب، صبح زود و بعد از ظهر از او پرسیدم: آیا دوستم داری؟

در غیر این صورت تو اینجا نبودی.

در غیر این صورت من اینجا نبودم. در غیر این صورت من اینجا نبودم.

چرا نباید کاری برایت دست و پا کنی؟

دنبال کار بیرون شدم و بالاخره در نانفروشی سر کوچه کاری یافتم. از آن پس دیگر گریه نکردم و کارم شد خوردن. شروع کردم به خوردن هرنوع محصول نانپزی. از کلچه و کیک و بیسکویت گرفته تا ناشتا و روت و باگت

او با کودکان به تعطیلات رفت. پسرک برایم پست کاردی فرستاد که در آن بالا آفتاب و در پایین سبزه بود. دخترک هم با خطوط کج و معوج امضا کرده بود. از مرد زندار چیزی نرسیدتابستان گرمی بود. کیک و نان چندان مشتری نداشت. ساعات طولانی در نان فروشی تنها میماندم.

باری برای تجربه با ایتالیایی عتیقه فروش به بستر رفتم اما در آغوشش باز هم به گریه افتادم

آنها زودتر از موعدی که پیشبینی کرده بودند، از استراحت برگشتند. پسرک حالش بد بود. هر صبح حالت تهوع داشت و او از سرچرخی شکایت میکرد.

مرد زندار در تلفون به زنش اطمینان میداد: پسرک کاملا سالم است. او فقط دوری ترا نمیتواند تحمل کند. همین و تمام ماجرا.

وقتی گوشی را گذاشت گفت: گاو پیر! همیشه و در هر کاری فقط من مقصر هستم.

بعد مرا در آغوش گرفت. بوی دریا و ساحل از تن او بر میخاست. ظاهرش عالی بود، آفتاب گرفته بود و چربی تنش کم شده بود. من در کنار او مثل نان گندم سفید میزدم. در نان فروشی از بس خورده بودم، چاق شده بودمپسرک از دیدنم خوشحال بود. او کف دست چاقک و گرمش را آخرین بار در دستم گذاشت. و نقاشیاش را برایم هدیه داد. بالا خورشید و پایین سبزه و در وسط خانواده: شوهر، زن و دو کودک. دور سر همه نقطههای سیاهی کشیده بود.

این نقطههای سیاه چیستند؟

آنها سَرچرخی دارند.

من نقاشی را بالای بسترم آویختم، کنار همان بال. پسرک مراقبم بود.

وقتی آدم بمیرد، میتواند پرواز کند؟

البته. بعد از این که آدم بمیرد، کاری دیگر ندارد جز پرواز.

روزی که معین شده بود تا مرد زندار از زنش رسما جدا شود، در سر پسرک غدهی سرطانی را تشخیص دادند که به اندازهی تخم مرغ بودطلاق را به تعویق انداختند و او به خانه برگشت و با عکس اکسری در دست. او مثل سابق مرد زندار بودباورم نمیشد که آن ابر خاکستری کوچک در آن اکسری مغز پسرک باشد و این که از همین غبار گریزان آن پرسشهای مشخص و اعتقاد او به این بر میخاست که موقعیت آفتاب در بالا سمت راست است و سبزه به شکل یک ستون پهنِ سبز در پاییناو را به شفاخانهای در شهری دیگر بردند اما امید چندانی نبود. پدر و مادر با او رفتند، همان مرد زندار و زن شوهر دار. آنها نمیدانستند با دخترک شان چه کار کنند و به همین دلیل او را نزد من گذاشتندما به ندرت با هم گپ میزدیم. من برایش غذا میپختم، دندانهایش را میشستم و اجازه میدادم تا دلش میخواهد تلویزیون نگاه کند. او سه عروسک باربی با خود آورده بود و به نوبت آنها را برهنه میکرد و بعد میپوشاند.

هردوی ما شبها بد میخوابیدیم. او کنارم در بستر لول میخورد و صورتش را در بالش پنهان میکرد. من وحشتم میگرفت. مثل این بود که کسی مرا داخل جوالی انداخته باشد. خیلی دلم میخواست نذر کنم، اما نمیدانستم چه چیزی میتوانستم به خدا بدهم.

دخترک ازم خواست: برایم قصه کن.

وقتی همسن تو بودم، یک جفت کفش عروسک باربی را دزدیدم

قصه را شروع کردم ولی از بس مدت زیادی از آن گذشته بود، غیر واقعی به نظرم میرسید. و ادامه دادم: این کفشها مال دخترکی بود که در همسایگی ما زندگی میکرد و کفشهای براق و پیراهن نواردار میپوشید. باربی او در خانهای زندگی میکرد که تلویزیون داشت. اما من فقط به کفشهای باربی دل بسته بودم، کفشهای کوچکِ ناز و گلابی رنگِ بند دار. این کفشها کوچکتر از انگشتم بودند. من همین که کفشها را دیدم، تمام دنیا را فراموش کردم و تصور میکردم همین که این کفشها مال من باشند، دیگر برای همیشه خوشبخت خوشبخت میشوم.

بعدش؟

حالا دیگر یادم نیست چطور آنها را دزدیدم. فقط یادم است که یک روز آنها مال من شدند و من زیر پوش بالش پنهان‌شان کردم. هر شام، پیش از خواب هیجان شدیدی میداشتم از شادی این که باز هم این کفشها را میبینم. اولین کاری که میکردم دست بردن به بالش بود تا آن کفش هایی را که کمی بزرگتر از دانهی لوبیا بودند، لمس کنم.. با انگشتانم نوازششان میکردم و همین طوری خوابم میبرد. این کفشها را هرگز از بالشم بیرون نمیکردم، میترسیدم متوجه دزدیام شوند. همین که میدانستم این کفشکها از من هستند و آنجا زیر پوش بالش قرار دارند، کافی بود. روزی مادرم ملحفهها و پوش بالشها را عوض کرد و کفشها گم شدند. چنان گریستم که به نظرم رسید چشمهایم هم آب شدند و با اشک از کاسهی سر بیرون ریختند. وقتی مادرم پرسید چرا میگریم، بهش دروغ گفتم، گفتم گریه میکنم زیرا زندگی بسیار ظالم و نفرت انگیز است. مادر تا هنوز دوست دارد تعریف کند چطوری من این گپ را در آن سن و سال گفتم و تمام آنهایی که میشنوند هر بار قاه قاه میخندند.

برادرم سر درد شده برای این که راست نمیگفت. من دقیق میدانم.

ما با باربی بازی میکردیم، وقتی پدرش زنگ زد. او گوشی را گرفت و تبسم کرد. و حدس زدم که پسرک حالش خوب استپس از آن پسرک را دیگر ندیدم. وقتی پدر پسرک برگشت، چیزی نگفت، فقط از من خواست پیراهنم را بکشم. او به پستانهایم نگاه میکرد اما نگاهش ناآرام و نامطمئن بود. او با من خوابید و بعد پرسید: ترا چه شده؟ طوری عشقبازی میکنی گویی خواهر راهبه هستی.

او این طور گفتوقتی او دنبال آبجو رفت، من وسایلم را جمع کردم. بالک و نقاشی را که دور سرآدمهایش نقطههای سیاه رسم شده بودند، از دیوار برداشتم و مرد زندار را ترک کردم.

[پایان]

* این داستان از ترجمه روسی آن به فارسی برگردان شده است. حضرت وهریز مترجم افغان ساکن کاناداست. سه رمان به ترجمه او در کابل منتشر شده است: سرو روسری سرخ من (چنگیز آیتماتف)، مانع (پاول وژینف) و از مسکو تا پیتوشکی (وینی دیکت یرافی‌یف). این کتاب ها را به ترتیب انتشارات پرنیان، تاک و زریاب منتشر کرده‌اند.

درباره‌ی نویسنده

دوریس دوری

۱۲ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید