شریک

پرده‌ی کرم رنگ پذیرایی را کنار می‌زند، از پنجره به حیاط نگاهی می‌اندازد، آسمانِ بدون ماه، سایه‌ی درخت انجیر و لباس‌های سر طناب در سکوت حیاط انگار دلتنگی‌اش را...

پرده‌ی کرم رنگ پذیرایی را کنار می‌زند، از پنجره به حیاط نگاهی می‌اندازد، آسمانِ بدون ماه، سایه‌ی درخت انجیر و لباس‌های سر طناب در سکوت حیاط انگار دلتنگی‌اش را دو چندان می‌کند. دخترانش را که جلوی تلویزیون به خواب رفته اند بلند کرده و سر جایشان می‌برد. بعد به اتاق خواب می‌رود و روبروی آینه می‌نشیند. چند لحظه به صورت رنگ پریده و چشمان سیاهش خیره می‌شود. لب سرین سرخ را از میان لوازم آرایش روی میز بر می‌دارد و تند تند و بی احتیاط روی لب‌هایش می‌کشد. شبیه بازیگران تئاتر می‌شود.

می‌دانست که بالاخره این اتفاق خواهد افتاد. روزی نبود که به واقعی شدن این کابوس فکر نکرده باشد. حالا این اتفاق رخ داده بود. حتی فهمیده بود که رقیبش جوان‌تر و زیباتر است. عکسش را با پیراهن و لب سرین سرخ در موبایل جلیل دیده بود. بعد از آن، شب‌ها با بالش خیس و سردردهای عجیب و تمام نشدنی دست به گریبان بود. روزها هم دلش می‌خواست فقط بخوابد؛ نه به جبران بی خوابی‌های شبانه، بلکه می‌خواست آن ساعت‌های رنج آور زودتر بگذرند.  

یک‌دفعه چشمش به قاب عکس روی دیوار می‌افتد. جلیل در لباس دامادی با موهای مجعد، پیشانیِ کشیده ، قدی نسبتا بلند و چشمان خرمایی رنگی که حالا برای لیلا غریبه می‌نمود.

یاد حرف‌های دیشب شوهرش می‌افتد که با تحکم گفته بود:

– کار خلاف شرع نکرده ام، زندگیِ تو همین‌طور که هست باقی می‌ماند.

برای او خانه‌ی جداگانه می‌گیرم و لیلا روزِ صدبار با نفرت این جمله را تکرار می‌کرد: «کار خلاف شرع نکرده‌ام». به یکباره  خاطرات پانزده سال زندگی مشترک برایش زنده می‌شود. از عروسیِ پر جنجال تا روزهای نداری، زایمان‌های سخت و آزارهای خانواده‌ی همسر. همه را صبورانه پشت سر گذاشته بود و حالا رسیده بود به اینجا. به راه‌های بسیاری برای نجاتش از این وضعیت فکر کرده بود. اگر طلاق می‌گرفت، که آن هم دست خودش نبود، باید سربار پدر و مادر پیرش می‌شد. در آن‌صورت تکلیف دخترهایش چه می‌شد؟ بعد از اینهمه سال مردم چه می‌گفتند؟ ماندن و تحمل کردن هم کار ساده‌ی نبود چطور می‌توانست شوهر و زندگی‌اش را با کس دیگری تقسیم کند. گاهی تصمیم می‌گرفت قرص‌های ضد بارداری را رها کند و با آوردن یک فرزند دیگر دل جلیل را گرم کند. حتی در اوج ناتوانی به خودکشی هم فکر کرده بود. یکدفعه صدای ماشین او را به خود می‌آورد. با عجله اشک‌ها و لب سرینش را با گوشه‌ی دامن پاک می‌کند و به سمت آشپزخانه می‌دود. جلیل ماشین را در حیاط پارک می‌کند و وارد خانه می‌شود. غذا در سکوت صرف می‌شود. لیلا سفره را جمع می‌کند و چای می‌آورد. جلیل اخبار تلویزیون را می‌بیند.

ساعتی بعد چراغ‌ها خاموش بود و همه در خوابی سنگین. تنها لیلا با‌یک دنیا تردید و اضطراب در آشپزخانه راه می‌رود، یک لحظه می‌ایستد و مثل اینکه تصمیم جدی گرفته باشد چند بسته قرص را از کشو بیرون می‌آورد. باز هم چند دقیقه تعلل می‌کند و به نقطه‌ای خیره می‌شود. اشک‌هایش را پاک می‌کند. این بار مصمم‌تر به نظر می‌رسد. قرص‌ها را درون سطل زباله می‌ریزد. در تاریکیِ اتاق، خود را آرام به بستر می‌رساند و مثل کودکی که از سایه‌های شبانه ترسیده باشد، میان بازوان جلیل فرو می‌رود.



۲ دیدگاه
  • پروانه
    ۲۱ مرداد/اسد ۱۳۹۶ at ۰۶:۲۶
    پاسخ

    خوب بود .
    ممنون

  • نويد
    ۲۰ مرداد/اسد ۱۳۹۶ at ۰۷:۳۴
    پاسخ

    نوشته بسیار زیبا و جالب است.

  • پاسخ

    *

    *

    آخرین دیدگاه‌ها

    از همین نویسنده: