سفر محمودخان به هامبورگ

کاکه‌تیغون

.

mahmood
محمود فرجامی، طنزپرداز ایرانی

روزگاری بود که هر وقت با محمود فرجامی گپ می‌زدیم، بدون هیچ قصدی به یاد محمود غزنوی می‌افتادیم. شاید از این می‌ترسیدیم که اگر این محمود به دست آن محمود می‌افتاد، به ظن این که قرمطی شده، ما را از داشتن یک دوست ایرانی و فارسی زبان‌ها را از داشتن یک طنز پرداز خوش‌اندام محروم می‌کرد. او هم هر بار با ما گپ می‌زد، حتماً از محمود افغان یا همان محمود هوتکی خود ما یاد می‌کرد. دلیل آن را هم که هیچ کس نداند، دانایان تاریخ صفوی خوب می‌دانند. پس از آن که محمود احمدی نژاد رئیس جمهور شد، دیگر نه ما به یاد محمود غزنوی افتادیم و نه او از محمود افغان یاد کرد. محمودی به میدان آمده بود که دیگر برای هیچ محمودی آبرو باقی نگذاشته بود الّا از نوع فرجامی آن. ما کوشش می‌کردیم شباهت نام میان محمودین را تا آنجا که ممکن است، نادیده بگیریم. او کوشش می‌کرد به هر وسیلۀ مشروع که می‌شود، لااقل از انواع ارزان‌تر و با درصدی کمتر هم که شده باشد، هالۀ از نور بالای سرش درخشندگی کند. آخر نمی‌شد که محمود از محمود پس بماند. شاید به همین منظور هم دست به اشتهار «بیشعوری» زد.

با استناد به اسناد افشا شده از انتشارات زریاب در کابل، گفته می‌توانیم که صادر کنندۀ «بیشعوری» به افغانستان هم همین محمود است. در این راستا آن قدر پروپاگندا کرد که گوگل بیچاره نمی‌داند، وقتی «بیشعوری» را می‌خواهید سرچ کنید، چرا اولین نام همین محمود خود ما روی صفحه ظاهر می‌شود. هر چه برایش توضیح می‌دادیم که محمود جان، اگر هالۀ نور نداری، دکتورا داری؛ اصلاً تو اولین طنزپرداز فارسی زبان هستی که جدا از هزار و یک عیب دیگر، یک داکتر هم به نامت چسپیده است. ولی با محمود طنز گو و طنز خو که نمی‌شود گپ جدی زد. با دیگر محمودین اگر به دلایل تاریخی نمی‌شده با این محمود به دلایل طنزی نمی‌شود. این روز‌ها که ما پشت اسکایپ کردن هایش دق شده بودیم، نوشت: آغا! این غافلۀ عمر عجب می‌گذرد؛ نشود تو هم روزی داکتر شوی و دیگر کسی نباشد که لیاقت گپ زدن با من را داشته باشد. یا علی، من آمدم هامبورگ.

کاکه تیغون و بی‌بی‌تیغون برای سه ساعت با هم نشستند و یک برنامۀ مفصل برای محمود خان طرح کردند که شامل تمام جزئیات یک سفر آبرومندانه برای یک رفیق طنزپردازشان باشد. نان افغانی، تعیین جاهای دیدنی هامبورگ، تهیۀ موسیقی مخصوص مهمان و غیره.

محمود آمد و ما مشغول تطبیق برنامۀ پذیرایی شدیم. بی‌بی‌تیغون برنامه‌های خانه را پیش می‌برد و کاکه تیغون برنامه‌های بیرون خانه را.

با آشنایی که با روانشناسی شرقی داریم، حدس زدیم اولین جایی که از دل و جان علاقمند دیدن آن خواهد بود، سنت پاولی است. منطقۀ در هامبورگ که شهرت جهانی دارد و زیارت آن برای هر مرد جوانی که تجربۀ کافی در جستجوی پورنوگرافی انترنتی داشته باشد، فرض است. بردیمش مستقیماً همان جا. آنچه را او در طنز‌های سوزنی سمرقندی و ایرج میرزا خوانده بود، به صورت عریان‌تر و ملموس‌تر در روی جاده و در ویترین مغازه‌ها دید. با هر ده پانزده متری که پیش تر می‌رفتیم، بعضی قسمت‌های پتلون او بزرگتر می‌شد و رویش سرخ تر. می‌ایستاد و تقاضای آب سرد می‌کرد. حالش که بهتر می‌شد، پیش می‌رفتیم. بعد از چند متر همان آش بود و همان کاسه. در جادۀ که تمامِ کمال آن پنجصد متر نیست، لااقل هزار تا عکس گرفت. دستش می‌لرزید و عکس‌ها خراب می‌شد. دیدیم آنجا احتمالاً کمربند خود را از دست خواهد داد. بردیمش بندرگاه. یکی از مشهور ترین بندر‌های تجارتی آلمان و اروپا. تشریح می‌دادیم که اینجا فلان قسمت است، آنجا بهمان قسمت است، چه وقت ساخته شده و چقدر توریست روزانه آنجا می‌آید. یکبار بدون مقدمه گفت، آقا ببر ما را خودِ بندر. گفتیم، همین است دیگر. گفت: چی؟ همین؟ این که هیچی نیست. ما در ایران صد تا از این‌ها داریم. مرا ببر جایی که مهندسی اصیل آریایی داشته باشد. این‌ها را خود ما کیلوی ده تومان داریم.

۱۰۹۸۹۴۷۱_۱۰۲۰۳۹۱۰۶۷۴۸۷۰۵۹۸_۵۸۶۰۴۴۶۵۳۹۲۸۷۳۲۰۲۹۴_o
عکس: محمود فرجامی (ایستگاه مرکزی هامبورگ)

هر چه کردیم آنجا عکسی بگیرد، نگرفت. نمی‌خواست کمره‌اش بیهوده پُر شود. بردیمش مرکز شهر. روبروی راتهاوس یا همان مقام ولایت البته که ولایت افغانی. به سوی عمارت قدیمی  اصلاً نگاه نکرد. گفتیم اینجا مجلس سنای شهر دایر می‌شود. گفت،  برای دهاتی و روستایی جالب است.  بهتر از این‌ها را ما در زمان محمد علی شاه قاجار به توپ بستیم. دیدیم باز تیر ما به سنگ خورد. به بی‌بی‌تیغون تلفونی گزارش دادیم و طلب کمک کردیم. گفت، ایرانی‌ها پس از سی سال حکومت آخوندی، به کمتر از خدا راضی نمی‌شوند. ببرش کلیسا. ظاهراً مفکورۀ خوبی می‌نمود ولی مثل آنکه ما سوراخ دعا را گم کرده بودیم. گفتیم محمود جان، برویم نزد خدا. جواب داد: نه، من هنوز جوانم. اگر خواستی، خودت برو. گفتیم، عزیز، بیا برویم کلیسا را ببینیم. با تعجب گفت: ها! من فکر می‌کردم شما افغانی‌ها هنوز غیرت دینی دارید. چه خاکی می‌خواهی بر سر کلیسا بکنیم؟ آغا جون من مسلمونم!

گفتیم، محمود جان، پس تاریخ چه؟ مگر طنز نویس نیستی؟ همان قدر که در حوالی مسجد و ملّا، سوژه است در کلیسا هم است بیا برویم شاید چیزی گیرت بیاید. با بی تفاوتی پاسخ داد: من طنز دینی کار نمی‌کنم! نرفت. عکس هم نگرفت که شگون بد دارد. فهمیدیم که هنوز مزۀ سنت پاولی از دهانش نرفته. کسی که سه چهار ساعت را در سنت پاولی کیف کرده باشد، چگونه می‌تواند سه چهار دقیقه وقت شریف خود را در کلیسا ضایع کند؟ حیران ماندیم. زیر زبان به خود گفتیم: بیشعور! مگر نمی‌توانستی برنامۀ بهتری بسازی؟ (راستی در حضور محمود خان وقتی بخواهیم کسی را دشنام دهیم، فقط و فقط از مشتقات «بیشعوری» استفاده می‌کنیم.)

یک باره مثل آن که انگلا مرکل به کمک ما آمده باشد، به ذهن ما خطور کرد که ببریمش بازار. در اولین مغازه حمله کرد بر یک بوت سرخِ دختر کُش. محترمانه گوشزد کردیم که اولاً به فرهنگ ما و تو نمی‌خواند و ثانیاً که سه صد ایرو قیمت دارد. فایده نکرد. آن قدر صدقه و قربان آن کفش نازنازی رفت که مجبور شدیم برایش یاد آوری کنیم که یک نویسنده و پژوهشگر و داکتر نام آور است و لازم نیست با این کفش سرخ ما را نزد بی‌بی‌تیغون خجل سازد. دیدیم با سلیقۀ که دارد، رنگ‌های خواهد خرید که پوشیدن آن حتی در هندوستان هم عجیب به نظر برسد. تعلل روا نبود. دستش را گرفته آوردیمش راساً به خانه.

۱۱۲۶۳۰۷۷_۱۰۲۰۳۹۱۰۶۷۴۵۹۰۵۹۱_۶۰۲۴۹۳۱۵۷۳۴۹۹۳۰۲۴۶۱_o
عکس: محمود فرجامی

بی‌بی‌تیغون پاچه‌ها را بَر زده بود، اما از نان هنوز خبری نبود. محمود خان در عوالم گرسنگی شروع کرد به بحث‌های تاریخی. از تربت جام گفت. از مشهد، از خراسان. از نزدیکی فرهنگ‌های مان. از ایران بزرگ و علاقۀ شدیدش به مردم افغانستان. بحث‌ها هر لحظه داغ تر و داغ تر شده می‌رفت. محور بحث شده بود ایران بزرگ. یک بار دیدیم که در آشپزخانه چیزی شبیه آتشبازی برپا شده. با توجه به خطابه دادن‌های پرحرارت محمود خان، دور از انتظار نبود که داغی بحث‌ها برای یک لحظه تا آشپزخانه نفوذ کرده باشد. چِک کردیم. خوشبختانه دیگ نسوخته بود. محمود که تاثیر حرف‌های خود را دید، بر نمک کلام افزود و اندر بیان مزیت‌ها و فضیلت‌ها و فزونی‌ها و کرامات تربت جام چنان داد سخن داد که ما صد لعنت بر زنده یاد جنرال دوگول فقید فرستادیم که چرا مانع نشده که پاریس را عروس شهر‌ها گویند. در لابلای حرف‌ها گفت که آهنگ «ملامحمدجان» هم از تربت جام است. هر بار که بی‌بی‌تیغون می‌خواست حرفی بگوید، محمود خان او را مجال نمی‌داد و افاضاتی تازۀ بر فضایل تربت جام می‌افزود. یک دفعه مثل آنکه داوود نبی توجۀ او را از موسیقی به جانب دیگری معطوف کرده باشد با دهان باز از پنجره به بیرون نگاه کرد و صدا زد: ها! این سنجاب است؟ با دست به سوی درخت کنار پنجره اشاره کرد. بی‌بی‌تیغون که در حاضر جوابی، کاکه تیغون را شاگردِ دست چپ خود هم نمی‌گیرد، از همان آشپزخانه با آواز بلند صدا زد: بلی سنجاب است، سنجاب تربت جامی!

بحث ایران بزرگ داغ تر شده می‌رفت. به نظر ما آمد که ایران بزرگ مثل حفره‌های سیاه که هر چیز را در فضا می‌بلعد، تمام بود و نبود و دار و ندار منطقه را ناجویده قورت می‌کند. محمود، افتخارات منطقه را که با سِرش هم نمی‌شد به ایران چسپاند، مربوط جهان می‌دانست و باقی همه را ایران بزرگی! آن لحظه با خود فکر کردیم، اگر محمود روزی کابل برود نشود برای «پُل محمود خان» کدام قبالۀ شرعی بکشد. در همین چُرت‌ها بودیم که محمود به شوخی گفت: هرات بیشتر از افغانستان به ایران می‌خورد. تازه تا یک صد و پنجاه سال پیش جز ایران بود. بی‌بی‌تیغون که در این نوع صحبت‌های دوستانه مانند نود و نُه در صد افغان ها، پیرو هیچ قانون اساسی نیست، یک باره اعلام موضع کرد: هرات از هیچ کس نیست. از هراتی‌ها است. هرات خودش یک امپراتوری است.

دیدیم که بحث با امپراتور، بدون لشکر و ساز و برگ، محمود را به جایی نمی‌رساند، با اعلام امپراتوری هرات، شروع کردیم به خوردن قابلی پلو. قابلی نبود، بلا بود. به مجردی که خورده شد، گویی محمود خان پیرو حکومت فعلی افغانستان باشد، چشم هایش عین و غین شد و بر روی چوکی خوابش برد.

یک ساعت. دو ساعت. سه ساعت. چهار ساعت. پنج ساعت. باور ما نمی‌شد که دعاگوی ایران بزرگ با یک قابلی پلو امپراتور هرات از بحث و فحص وامانده باشد. خُروپُف نگو، صور اسرافیل بگو. این محمود آقا گویی در خواب هم با معبران قدیمی چون ابن سیرین و معبران تازه کار مثل زیگموند فروید جر و بحث و تبادل نظر می‌کرد. خُروپُف او که به اوج خود رسید، دروازۀ آپارتمان را باز گذاشتیم تا همسایه دلش جمع باشد. بیم داشتیم برود به پولیس اطلاع دهد که شما مصروف مذاکره با ایران هستید، اینجا نمایندۀ آن آمده و در هامبورگ سلاح اتومی را نصب می‌کند. هر چه بیخ گوش او می‌گفتیم محمود جان، صدقه ات شوم، قربانت شوم، بیدار شو. اگر هم نمی‌شوی لااقل سیگنالی بفرست که بدانیم زنده ای. زمین جُنبَد، نجنبد گل محمد. نه می‌شنید و نه عکس العملی نشان می‌داد. بی‌بی‌تیغون را به مناجات خواجه عبدالله انصاری قسم دادیم که مبادا با قابلی پلو چیزی مخلوط کرده باشد. گفت، برو بابا همرای رفیقت! زور خوردن یک بشقابِ خوردِ قابلی را ندارد، گپ از ایران بزرگ می‌زند.

وقتی محمود خان به عون الهی چشم باز کرد، فوراً برایش آهنگ «ملامحمدجان» را گذاشتیم که به یاد تربت جام بیافتد و قوت بگیرد. بعد دو رکعت نماز شکرانه به جا آوردیم که خداوند رفیق ما را زندگی دوباره داده است. بعدش نشستیم و او به ما و ما به او کتاب تحفه دادیم و امضا کردیم و به حال نویسنده‌های اظهار تاسف عمیق کردیم که کتاب‌های شان را کسی نمی‌خرد و مجبور می‌شوند کتاب را تحفه بدهند.

روز دیگر را هم با برنامه‌های مشابه گذشتاندیم. با این تفاوت که نگذاشتیم بی‌بی‌تیغون هنر آشپزی خود را دور از چشم ما به خرچ دهد.

وقتی محمود رفت، با خود فکر کردیم که از دید علما، محمود انواع مختلف دارد که بهترین آن‌ها نوع فرجامی آن است. زیرا هم ترجمه می‌کند، هم می‌خواند، هم محمودیات خواندنی دارد و از همه مهمتر که رفیق کاکه تیغون خود ما است.

.

درباره‌ی نویسنده

کاکه تیغون

۲ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها

پرخواننده‌ترین‌ها