سرطان جن: گفتگو با رامبد خانلری

khanlary

«آقا، حالا که گربه را گفتم این را هم بگویم، به خداوندی خدا آدم پاچه پلشتی نیستم، دیشب که برای قضای حاجت بیدار شدم، خواب پلک هایم را سنگین کرده بود و من کورمال کورمال تا پشت در مستراح رفتم. در اتاق کنار گلخانه باز بود و خانمی پشت به در نشسته بود و موهایش را شانه می زد، موهای طلایی براق اش را. اول اش به سرم افتاد که آفتاب افتاده وسط خانه. خلق کزازی به ارث برده از ارباب قبلی ام، تنگ شد. چشم هایم خیره ماند به طلایی موهای رسیده تا نزدیکی زمین. شانه که لابه لای موها به پایین سر می خورد صدا می کرد، مثل صدای ترکیدن بلال روی آتش. بی اینکه زن برگردد در خودش پیش شد و روی هم آمد. از دستشویی که به سمت اتاق ام رفتم، صدای تق و توق بلال روی آتش از پشت در بسته ی اتاق می آمد.»

.

دارم داستان «شلیلاجان» از مجموعه «سرطان جن» نوشته رامبد خانلری را می خوانم. تمام که می شود سایه ای روی دیوار می‌افتد. صدایی توی خانه می‌پیچد مثل صدای ترکیدن بلال روی آتش. بی اختیار می گویم بسم الله‌. نویسنده‌اش گفته نگران نباشم. سرطان جن بدخیم ندارد. گفته خودش خطرناکترینش را دارد ولی نمرده. نفس تازه می‌کنم. یادم می‌آید یک روز گرم تابستانی به دعوت دوستی مهمان شدم به یک ضیافت خودمانی. توی یکی از کافه‌های دنج تهران، بعد از ظهرهای جمعه عده‌ای از دوست داران داستان دور هم جمع می‌شدند و داستان می‌خواندند. جمعه های آن دوران غروب نداشت و این اغراق نیست. بانی، رامبد خانلری بود و می‌دانستم که منتقد خوبی است اما توی دور همی‌های آن روزها به این نتیجه رسیدم که نویسنده‌ی خوبی هم هست . با این حساب نمونه‌ی خوبی بود برای کسانی که می‌گویند منتقدهای خوب نمی‌توانند نویسنده‌های خوبی باشند. بگذریم که بعدها چند نمونه نغز دیگر هم در همان جمع یافتم. پاییز سال گذشته اولین مجموعه‌ی داستانی رامبد خانلری توسط نشر آگه منتشر شد. چاپ اول کتاب در مدت کوتاهی به پایان رسید و این نشان می دهد که علیرغم اینکه همه‌ی ما درگیر روزمرگی، تکنولوژی و دشواری‌های دنیای مدرن شده‌ایم، دلمان می خواهد داستان بشنویم و بخوانیم.

مجموعه داستان  «سرطان جن» نخستین اثر رامبد خانلری، شامل ١٢ داستان کوتاه در ژانر وحشت است که «ظن آباد»، «رقصان روی شیب ملایم تپه»، «ایستگاه مترو برج میلاد»، «با همان رگه‌های بنفش»، «عزیزالله، حلالت کردم»، «داربی»،‌ «حالا دیگر یک لحظه هم تنهایت نمی‌گذارم»، «یک لقمه نان و عسل آن هم از روی حوصله»، «کیک کشمشی، کافه نادری و مرگی که حق است» و «محدوده تله‌گذاری حیوانات موذی» نام داستان‌های آن هستند. داستان «آجی دخیلت، آسمون رُمبید» نیز یکی از داستان‌های این مجموعه بود و در روند ممیزی حذف شد. این داستان را سایت نبشت منتشر کرده است.

با رامبد خانلری در مورد داستان‌هایش گفتگو کردم و بهتر است از زبان او درباره ی جن و سرطان خوش‌خیم‌اش بشنویم.

از عنوان مجموعه داستانتان شروع می‌کنم. چرا سرطان جن؟

از میان موقعیت های داستانی مجموعه، این که یک نفر بنا به ضرورتی حس کند در حال تبدیل به موجودی ناشناخته است، برای خودم موقعیت جذاب تری بود، از طرفی بحث سابقه هم بود، همان طوری که کاپیتان یک تیم فوتبال با سابقه ترین آن هاست، دوست داشتم اسم مجموعه از قدیمی ترین داستان آن مشتق شود، پس همه ی راه ها به داستان با همان رگه های بنفش منتهی می‌شد. در این داستان یک نفر به زعم خودش به مریضی لاعلاج و وحشتناکی دچار شده است، این می‌شود سرطان، علت این سرطان هم موجودی بود نا شناخته که بیشتر از هر چیزی به جن شبیه است. از این جا به ترکیبی به نام سرطان جن رسیدم که بیشتر از همه ی ترکیب های این داستان دوستش داشتم.

نوشتن از چیزهای ناشناخته جذاب و به همان اندازه خطرناک است. مثل راه رفتن روی لبه ی تیغ. این آگاهی شما در مورد جن خیلی جالب بود. یک جوری تعریف شده بود که نه با آنچه شنیده بودیم دقیق منطبق بود و نه آنقدر مغایر و عجیب و غریب بود که باورش نکنیم. آیا تجربه‌ی شخصی بود یا جهان خود ویژه‌ی باورپذیر خودتان را ساختید؟

تحقیقات میدانی علت اصلی این تقاوت بود، شهر به شهر، مردم تعاریف متفاوتی از شمایل جن دارند، جن برای مردم بوشهر یک چیز است، برای مردم مازندران یک چیز دیگر، انگار که مثل آدم ها ویژگی های اقلیمی بر آن ها هم تاثیرگذار است. اما از طرفی حواسم را جمع این کردم که مخاطب بعد از خواندن مجموعه اولین تصویر ذهنی اش از جن این نباشد که پاهایش سم دارد.

این همه اصطلاح فوق العاده را چطوری جمع کردید؟ لحن و زبان داستانها فوق العاده و مخصوص به خود خود شماست طوری که من وقت خواندن داستانها همه را با صدای خودتان می‌شنوم.

هر داستانی زبان و لحن خودش را با خودش می‌آورد، خانه‌ای که شلیلا جان خدمتکار آن بود در ذهنم خانه ای با معماری قاجاری بود، یک لغت نامه‌ی مربوط به اصطلاحات قاجاری واژه‌های این داستان را برایم آورد. وقتی داستان داربی را می‌نوشتم، به نظرم آمد که قهرمان قصه جز یک جاهل تهران قدیم نیست، صاحب گاراژی را می‌شناسم در خیابان نظام آباد که شبیه به شخصیت هاشم شولاد حرف می‌زند، یا بهتر است بگویم هاشم شولاد شبیه به او حرف می‌زند.

تا به حال کسی گفته که ترس را به مخاطبت القا می‌کنید؟ بی‌آنکه واقعا چیز ترسناکی وجود داشته باشد، از طریق عناصر معمول و آشنایی که همه ما با آنها سر و کار داریم و به خودی خود ترسناک نیستند.

عامل ترساننده هم باید ناشناخته باشد و هم جایی در میان اعتقادات مخاطب داشته باشد، این می‌شود جن، اما این ترس باید از موقعیتی ناشی می‌شد که مخاطب درگیر آن است، میزانسن زندگی روزمره ی همه ی ما. این موقعیت مکانی و چیدمان صحنه ای داستان ها، به همان میزان که دست و پایم را می‌بست به همان میزان کمک می‌کرد که موقعیت ها باور پذیر باشند، باور پذیری برای این داستان ها یعنی ترس مخاطب

تصویری که از جن ها ارائه کردید گاهی ترسناک است و گاهی حس دلسوزی مخاطب را بر می‌انگیزد، این اتفاق خود خواسته و فکر شده بوده یا تصادفا پیش آمده؟

وقتی که قرار است بیشتر داستان های مجموعه در مورد جن باشد، یعنی دیگر مخاطب بعد از داستان دوم یا سوم مخاطب از حضور آن ها در داستان رودست نمی خورد، حتا به علت هم نشینی با آن ها در دو داستان قبلی دیگر آن ها برایش ناشناخته نیستند پس نمی ترسانند، پس باید به افعال دیگر مشغول باشند، باید راحت تر با آن ها برخورد کرد، باید با آن ها معاشرت کرد، این اتفاق در تعدادی از داستان های مجموعه مثل عزیزالله حلالت کردم، می‌افتد.

از کتاب یا کتاب های بعدی چه خبر؟ حال و هوای کتاب های بعدی آیا به سرطان جن شبیه است یا خیر؟

مجموعه داستان دومم به نام آقای هاویشام در آینده ی نزدیک منتشر خواهد شد. این مجموعه شباهت زیادی با سرطان جن ندارد، داستان ها اجتماعی هستند و از اشکال مختلف روابط انسانی می‌گویند. راوی این داستان ها به خودم نزدیکتر است و هیچ کدام از داستان ها زبان پیچیده ای ندارند. در حال حاضر هم به نگارش رمانی به نام سورمه سرا مشغول هستم، که به سرطان جن بی شباهت نیست اما جن ندارد. حس می‌کنم از سرطان جن تا آقای هاویشام بزرگتر شدم و تعدادی از عادت های بد نوشتن را پشت سر گذاشتم، تا زمانی که حس کنم این روند رو به رشد ادامه دارد، کارهایم را منتشر می‌کنم.

دوست دارید در مورد انیمیشنی که قراراست از یک داستان شما ساخته شود هم حرف بزنید؟ اینکه قصه چطور شکل گرفت و چه شد که به ساخت انیمیشن رسید؟

داستانی داشتم به نام گربه‌زاد با حال و هوای فانتزی سیاه، شاید بهترین طرح داستانی باشد که تا به حال به سراغم آمده، دلم نمی‌آمد که سرنوشت گربه زاد چاپ در یک مجموعه داستان با تیراژ هزار نسخه باشد. گربه زاد از طریق یکی از دوستانم در بلژیک به دست یک انیماتور فرانسوی رسید (کارگردان انیمیشن گربه ای در پاریس) ایشان از داستان خوششان آمده و تا مرحله‌ی ثبت قرارداد هم رفته‌ایم، البته به تازگی یک پیشنهاد انیمیشن داخلی هم داشته ام، نوشتن سناریوی انیمیشن سینمایی بزرگ ترین آرزوی من است که شکر خدا این روزها در حال تحقق است.

شما برای مدت طولانی جلسه های داستان خوانی برگزار می‌کردید که کاملا دوستانه بودند و ورود هم برای همه آزاد بود. اینکار فقط از کسی که بر می‌آید که عاشق ادبیات و داستان خواندن و نوشتن و شنیدن باشد.

در دنیای داستان نویسی بیشتر از هرچیزی عاشق خلق کردن هستم، دوست دارم جهان خودم را ترسیم کنم، جهانی که قوانین رامبد خانلری بر آن حاکم باشد. بیشتر نویسندگان دنیای داستانی خودشان را در انزوا خلق می‌کنند، اما من دوست دارم داستان هایم از تعامل با دیگران شکل بگیرد، داستان معاشرت باشند. دوست داشتم مردم نویسنده ها را از نزدیک ببینند، ببینند امیرحسن چهلتن یا ابوتراب خسروی یا محمود حسینی زاد، حسین سناپور و دیگر دوستان نویسنده چه شکل آدم هایی هستند، در مناسبت های روزانه شان چه برخوردی می‌کنند؟ تماشای این مواجه تجربه ی نابی بود، گذشته از این فرصتی بود تا از تجربیات بیشتر دوستان نویسنده در دنیای داستان نویسی باخبر شوم، دوستان عزیزی هم که در این دوسال همراه من بودند و در جلسه های آتی در کنارم خواهند بود، مزید بر علت شدند. با این همه دلیل به نظر شما هنوز لازم است که عاشق باشم؟

.

لینک مرتبط

داستان کوتاه | آجی دخیلت، آسمون رُمبید | رامبد خانلری

 

درباره‌ی نویسنده

مریم دهکُردی

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها