سفر به باغ شیاطین

گروه پنج نفره‌ای که هافمن آنها را «تیمِ من» و گاهی به شوخی «بچّه‌های من» صدا می‌زد روی صندلی‌های رنگ و رو رفته‌ی اتاق کنفرانس ولو شده بودند. اعضای...

گروه پنج نفره‌ای که هافمن آنها را «تیمِ من» و گاهی به شوخی «بچّه‌های من» صدا می‌زد روی صندلی‌های رنگ و رو رفته‌ی اتاق کنفرانس ولو شده بودند. اعضای تیمِ تازه از ماموریت برگشته ترجیح می‌دادند به جای شنیدن حرف‌های رییس‌شان خود را زودتر به تختخواب‌ برسانند؛ امّا منشی هافمن اصرار کرده بود که این ملاقات اضطراری و «فوق سرّی» است.

وقتی هافمن وارد اتاق شد قیافه‌اش داد می‌زد که مضطرب است. او چشم گرداند و همه را نگاه کرد. معلوم بود مطمئن نیست از کجا باید شروع کند. عاقبت نفس عمیقی کشید و به حرف آمد. «امروز به من خبر دادند که پروژه‌ی ماشین زمان به بهره‌برداری رسیده.»

اعضای گروه از جا پریدند. حتّی ملویل چشم آبی و صورت سنگی، که معمولاً احساسی در چهره‌اش دیده نمی‌شد، نیز به هیجان آمده بود.

«رئیس، کسی هم باهاش سفر کرده؟» این جیمی بود که از طرف همه سوال می‌کرد.

«خوب، این‌طور که فهمیدم تا حالا سه تا ماموریت چند ساعته باهاش رفتند؛ البتّه بدون اینکه چیزی را در گذشته دستکاری کنند. فقط می‌خواستند مطمئن بشوند که دستگاه درست کار می‌کنه. خارج از دفتر ریاست جمهوری شما اوّلین کسانی هستید که از این موفّقیت باخبر می‌شوید.»

لینو دست‌های بزرگش را روی میز گذاشت و با لحن مشکوکی گفت: «چرا ما؟ قاعدتاً باید این خبر را فوری پخش کنند. این طوری رییس‌جمهور می‌تونه کنار دستگاه بایسته و عکّاس‌ها هم چِرق چِرق ازش عکس بگیرند. حتماً تو انتخابات بعدی کمکش می‌کنه.»

«فعلاًاین خبر جزو اطّلاعات فوق سرّیه؛ امّا وقتی برگشتید علنی می‌شه.»

«مگه قراره دوباره بریم ماموریت؟»

«شما انتخاب شدید تا در زمان سفر کنید و گذشته را تغییر بدهید.»

این پنج نفر بیش از هفت سال بود که وارد ذهن آدم‌ها می‌شدند و بسته به موضوع ماموریت‌شان آن را دستکاری می‌کردند. گاهی اوقات فکری را به کسی تلقین می‌کردند و گاهی برعکس، اندیشه‌ای را از خاطرش می‌بردند. نام رسمی این نوع عملیات «پروژه‌ی هاگزان» بود؛ امّا خود اعضای گروه به کاری که می‌کردند «سفر به باغ شیاطین» می‌گفتند. این اصطلاح را ملویل سرِ زبان بقیه انداخته بود: «تنها چیزی که شیطان آفریده، ناخودآگاه آدم‌هاست.»

گذر زمان به زیردستان ملویل ثابت کرده بود که بدبینی‌اش بی‌جهت نیست. ناخودآگاه هر کسی سرزمینی است که بیشتر آن در تاریکی فرو رفته و در هر گوشه‌اش ممکن است ناگهان با موجودات اساطیری یا هیولاهایی که از عمق خواب‌ها می‌آیند سینه به سینه شود. تاریکی همه‌ی مشکل نیست. راهروهای بی‌انتها یا لابیرنت‌های تو در توی باغ شیاطین حتّی در روشنایی‌ هم غریبه‌ها را سرگردان می‌کنند. ورود به ذهن آدم‌ها و تغییر دادن فکرشان رویایی کهن بود که در قرن بیست و دوّم تبدیل به واقعیت شد.

ملویل و گروهش جزو اوّلین نسل متخصّصانی بودند که برای کار کردن با دستگاه «تروا» آموزش دیدند و یاد گرفتند چگونه با کمک آن وارد ذهن دیگران شوند. پروژه‌ی هاگزان مستقیماً زیر نظر رییس‌جمهور اداره می‌شد؛ امّا به طور رسمی وجود خارجی نداشت. ملویل و زیردستانش می‌دانستند که در صورت لو رفتن عملیات نباید توقّع پشتیبانی هیچکس را داشته باشند. سال‌ها قبل و پیش از اعزام به اوّلین ماموریت، هافمن به آنها گفته بود: «من تنها رابط شما با رییس جمهورم. نه ارتش، نه پلیس، و نه حتّی سازمان امنیت ملّی از پروژه‌ی هاگزان خبر نداره. اگر به هر دلیلی دستگیر بشوید، صرفاً چند دیوانه خواهید بود که به سر قربانی‌‌شون الکترود وصل کرده‌اند.»

اعضای گروه خطر این کار را پذیرفته بودند و حتّی از آن لذّت می‌بردند. توانایی تغییر دادن فکر آدم‌ها یا تلقین خاطره‌ای جعلی به آنها لذّتی شیطانی در خود داشت. شاید به این دلیل که حدّ نهایی قدرت همین بود؛ کیمیایی که همه‌ی پادشاهان در حسرتش بوده‌اند.

سامسون که هنوز نفهمیده بود منظور هافمن از «تغییر دادن تاریخ» چیست، سرش را بلند کرد و خیلی جدّی گفت: «رییس، ما فقط فکر آدم‌ها رو تغییر می‌دیم. تاریخ برای ما خیلی گل و گشاده.»

همه خندیدند. هافمن که تا این لحظه سعی می‌کرد اضطرابش را پشت لبخندی که روی صورتش ماسیده بود پنهان کند، از موقعیت استفاده کرد و مزّه پراند تا حال خودش و بقیه را کمی تغییر دهد: «نگران نباشید. قرار نیست کسی را بدزدید و با خودتون به زمان حال بیاورید.» کسی به شوخی بی‌نمک او نخندید.

جیمی رو به سامسون کرد و با لحنی مطمئن گفت: «بذار بهت بگم قراره چکار کنیم. مطمئنّم که می‌فرستنمون به زمان گذشته تا فکر یک سیاستمدار یا ژنرال را تغییر بدیم و جلوی جنگ جهانی سوّم را بگیریم.» بعد دوباره به سمت هافمن چرخید و نگاهش کرد: «درست حدس زدم رییس؟ آره، حتماً همینه. صد و پنجاه ساله که بزرگ‌ترین حسرت مردم دنیا این بوده که چرا نتونستند جلوی جنگ جهانی سوّم را بگیرند.»

هافمن: «حق دارند. اون جنگ خیلی چیزها را برای همیشه از بین برد.»

لینو: «از کجا معلوم که وضعیت دنیا بدون جنگ سوّم جهانی بهتر از این چیزی می‌شد که الان هست؟»

هافمن با ناباوری نگاهش کرد: «شوخی کردی دیگه؟»

ملویل: «می‌تونم حدس بزنم که باید ذهن چه کسی را تغییر بدیم؛ پرزیدنت کریستوفر هَسِل وانتر، رییس‌جمهور آمریکا در سال ۲۰۲۶، که دچار جنون شد و بدون دلیل دستور حمله‌‌‌ی اتمی به چین را داد.»

هافمن: «حتماً می‌دونید که طبق تمام اسناد و مدارک هَسِل وانتر سابقه‌‌ی هیچ نوع بیماری روانی نداشت، مواد مخدّر مصرف نمی‌کرد، و همه‌ی عمر یک سیاستمدار صلح‌طلب بود.»

جیمی: «پس این تمایل ناگهانی‌اش به شرارت از کجا اومد؟»

سامسون: «شرارت؟ چرا مثل کشیش‌ها حرف می‌زنی؟ اون دیوانه شده بود. فقط همین.»

ملویل: «شاید هم دیوانه نبوده، بلکه فقط می‌خواسته مثل نرون بعد از آتش زدن شهر رُم گوشه‌ای بنشینه و درباره‌ی درد و رنج بشریت پس از یک فاجعه‌‌ی اتمی شعر بگه.»

لینو: «فرقش چیه؟ شعر گفتن هم یک جور جنونه.»

هافمن: «تا شب ۱۵ نوامبر سال ۲۰۲۶ هیچ رفتار غیرعادی از هَسِل وانتر سر نزده بود. همه چیز از اون شب شروع می‌شه. هیچ کس هم دلیلش را نمی‌دونه.»

پیتر: «منطقی‌ترین فرضیه اینه که هَسِل وانتر تونسته بوده مدّت طولانی نقش یک آدم موجّه را بازی کنه و همه را گول بزنه؛ امّا از اون شب به بعد دیگه نیازی به این کار ندیده.»

هافمن: «تا وقتی وارد ذهنش نشوید نمی‌تونیم بفهمیم حقیقت چی بوده؛ هرچند که وقتی فکرش را تغییر دادید دونستن حقیقت دیگه اهمیتی نخواهد داشت.»

 

 ***

 

«داریم فرود می‌آییم.» این ملویل بود که به عنوان سرپرست گروه آخرین مرحله از سفرشان را پشت بلندگو اعلام می‌کرد. او می‌دانست «فرود آمدن» فعل مناسبی برای وضعیت آنها نیست؛ با این حال، هنوز سفر کردن در زمان برایش شبیه پریدن با هواپیما بود و ترجیح می‌داد از اصطلاحات مربوط به هوانوردی استفاده کند. در واقع سفینه‌ی زمان‌نورد جایی فرود نیامد؛ بلکه ناگهان پشت یک تپّه‌‌ی کوچک ظاهر شد. ملویل مانیتورها را چک کرد و پس از اطمینان از عادی بودن اوضاع به بقیه اجازه داد کارشان را شروع کنند.

اعضای گروه از صندلی‌هایشان پایین پریدند. سامسون لباس‌هایی را که از روی مجلّات مُد سال ۲۰۲۶ دوخته شده بود از محفظه‌ی مخصوص بیرون آورد و بین اعضا پخش کرد. آنها ابتدا روی بسته‌ها را نگاه کردند تا اسم صاحب هر لباس را پیدا کنند؛ امّا چیزی ندیدند.

ملویل توضیح داد: «ما پنج نفر تقریباً هم قدّ و قواره‌ایم. بنابراین لباس‌هامون را اندازه‌ی هم دوختند. فرقی نمی‌کنه چه کسی کدوم بسته را برداره.»

همگی با تعجّب به او نگاه کردند. تقریباً صد سال بود که تولید انبوه دیگر معنایی نداشت. برای هرکس لباسی منحصر به فرد ساخته می‌شد. این نوع لباس‌ها جزئیات بدن را به خاطر می‌سپردند و به محض پوشیده شدن الیاف خود را با توجّه به عادات حرکتی و انحناهای بدن صاحب‌شان می‌کشیدند یا به هم می‌فشردند تا متناسب‌ترین شکل را به اندام او بدهند. جیمی خودش را داخل صفحه‌ی نمایشگر رو به رویش نگاه کرد: «با این لباس‌ها احساس حماقت می‌کنم.»

پیتر رو به ملویل کرد و پرسید: «چرا انقدر گشادند؟»

ملویل: «گشاد نیستند؛ فقط حافظه ندارند.»

لینو: «این پارچه‌ها را از کدوم گوری پیدا کردند؟»

ملویل: «از روی نمونه‌های موزه‌ی متروپولیتن ساخته شدند. خیلی هم بد نیستند. خوبی پارچه‌های بدون حافظه این بود که اجازه می‌داد هرکسی لباس کس دیگری را که هم قدّ و قواره‌ی خودش بود تنش کنه.»

سامسون: «چندش آوره. مثل این می‌مونه که مسواک‌ کس دیگه‌ای را توی دهنت بکنی.»

ملویل: «خوب، صد سال پیش اینطوری فکر نمی‌کردند.»

 

***

 

ویلای ییلاقی رئیس جمهور از دور دیده می‌شد. عمارت آن روی تپّه‌ی جانسون هیل و مشرف به دریا ساخته شده بود. سگ‌های نگهبان و ماموران مسلّح از همان فاصله هم قابل تشخیص بودند. طبق مدارک به جا مانده، در شب ۱۵ نوامبر سال ۲۰۲۶ رئیس جمهور در اتاق خواب ویلایش تنها بوده است. همسر و پسر او برای شرکت در مراسم تولّد فرزند ولیعهد انگلستان به لندن رفته بودند و تا سه روز بعد از آن به آمریکا باز نمی‌گشتند. ملویل و تیمش می‌بایست در همین شب و پیش از تصمیم هَسِل وانتر برای شروع جنگ فکرش را تغییر می‌دادند.

اعضای گروه ابتدا تصمیم داشتند به محض بیرون آمدن از ماشین زمان خود را با دستگاه انتقال دهنده‌ی «تله‌پاد» به ویلای رییس‌جمهور منتقل کنند؛ امّا ملویل گفته بود: «بهتره ریسک نکنیم. هرچقدر به نقطه‌ی هدف نزدیک‌تر بشویم دقّت تله‌پاد بیشتر می‌شه. در ضمن، چند دقیقه پیاده‌روی برای آروم کردن اعصاب همه قبل از شروع عملیات لازمه.»

به همین دلیل آنها فاصله‌ی دو کیلومتری بین محلّ ظاهر شدن‌ سفینه و جانسون هیل را پیاده آمده بودند. حالا آنقدر نزدیک‌ ویلا شده بودند که می‌توانستند بازتاب نور چراغ‌ها را روی شیشه‌های بالکن ببینند. کمی جلوتر مرز منطقه‌ی ممنوعه شروع می‌شد. همگی ایستادند. پیتر چمدانی را که تا آنجا با خود آورده بود زمین گذاشت و در آن را باز کرد. دو تله‌پادِ بسیار کوچک داخل چمدان بود. کوچکی حجم تله‌پادها همه را متعجّب کرد. پیتر که ذهن بقیه را خوانده بود گفت: «جدیدترین مدله. سفارشی برای همین ماموریت ساخته شده.»

روز قبل پیتر نقشه‌ی کامل اقامتگاه تابستانی رئیس جمهور هَسِل وانتر را از آرشیو کاخ سفید روی حافظه‌ی تله‌پادها کپی کرده بود. قرار بود یکی از دستگاه‌ها پیتر و دوستانش را تبدیل به امواج کند و از میان دیوارهای بتنی، سیم‌های خاردار، نگهبانان مسلّح، و سگ‌های تیز دندان به اتاق خواب رئیس جمهور بفرستد. دستگاهِ دیگر با آنها منتقل می‌شد تا همین کار را موقع برگشت برایشان انجام دهد.

پیتر از بقیه‌‌ی گروه خواست کنار تله‌پاد بایستند و سپس دستگاه را روی مختصّات اتاق خواب تنظیم کرد؛ امّا پیش از آنکه دکمه‌ی سبز رنگِ «شروع» را فشار دهد هواپیمایی از بالای سرشان گذشت. هر پنج نفر ناخودآگاه به آسمان نگاه کردند. وسوسه‌ی تماشای تکنولوژی قرن بیست و یکمی بر اراده‌ی آنها به انجام دادن ماموریت در زمان معیّن غالب شد. لحظه‌ای فراموش کردند که هر ثانیه از این عملیات باید طبق برنامه پیش برود. سامسون زیر لب گفت: «چقدر هواپیماهاشون ابتدایی بوده.»

چند کیلومتر بالای سر آنها دختر بچّه‌ی کوچکی که کنار پنجره‌‌ی هواپیما نشسته بود متوجّه مردانی شد که به آسمان خیره شده بودند. دخترک برای آنها دست تکان داد؛ امّا انگار آن پنج نفر او را نمی‌دیدند، چون بدون آنکه جوابش را بدهند سرهایشان را پایین انداختند و ناگهان ناپدید شدند.

 

***

 

کمتر از یک ثانیه بعد از فشردن دکمه‌ی سبز رنگ، اعضای گروه در اتاق خواب رئیس جمهور هَسِل وانتر ظاهر شدند. دستگاه فرستنده کارش را بی‌نقص انجام داده بود. ملویل نگاهی به بقیه کرد تا مطمئن شود همه سر جایشان هستند. با اینکه آنها پیش‌تر هم از تله‌پاد استفاده کرده بودند، امّا کوچکی این مدل جدید همه را نسبت به توانایی‌اش مشکوک می‌کرد.

وقتی نگاه ملویل با پیتر تلاقی کرد هر دو برای لحظه‌ای لبخند زدند. لبخندی چنان کمرنگ و گذرا که جز خودشان هیچکس متوجّه آن نشد. آن دو در یک لحظه خاطره‌ای مشترک را به یاد آوردند. رفاقت بین ملویل و پیتر از بقیه‌‌ی اعضای گروه قدیمی‌تر بود. آنها در دانشکده‌‌ی افسری با هم آشنا شده بودند. دانشکده‌ی آنها جزو معدود ساختمان‌هایی بود که سالن سینمایش را به عنوان بخشی از میراث فرهنگی آمریکا حفظ کرده بود. تعطیلی سینماها پیش از جنگ سوّم جهانی شروع شده و پس از خاتمه‌ی جنگ سرعت گرفته بود. سالن‌هایی که بر اثر بمباران تخریب شده بودند دیگر هرگز بازسازی نشدند. به تدریج دیدن تصاویر دو بعدی روی یک پرده‌ی عریض برای مردمی که به تماشای تلویزیون‌های سه بعدی عادت کرده بودند تبدیل به تجربه‌ای دل‌انگیز شد که گاهی اوقات برای فرار از روزمرّگی‌هایشان به آن پناه می‌بردند.

ملویل نیز عادت داشت روزهای یکشنبه بعد از ظهر سری به سالن سینمای دانشکده‌ بزند و فیلم‌های قدیمی نگاه کند. نشستن در سالن سینما به او حسّی از بودن در گذشته می‌داد. پیتر نیز گاهی اوقات او را در این آیین نوستالژیک هفتگی همراهی می‌کرد. یک بار که آن دو با هم سینما رفته بودند فیلمی از آخرین سال‌های قرن بیستم دیدند که اختراع تله‌پاد را پیش‌بینی می‌کرد. چیزی که در این فیلم باعث خنده‌ی آن دو شد ماجرای مخلوط شدن قهرمان داستان و مگسی بود که به طور اتّفاقی وارد تله‌پاد می‌شد و موقع انتقال قهرمان به نقطه‌ای دیگر، او را به یک انسان- مگس تبدیل می‌کرد.

ملویل و پیتر تا مدّتی به این تصوّر ابتدایی از تله‌پاد خندیدند؛ امّا کمی بعد ملویل گفته بود: «بی‌رحم نباشیم. حتّی بزرگ‌ترین نوابغ هر دوره هم آینده را فقط در چارچوب چیزی که می‌شناسند- یعنی زمان حال- تصوّر می‌کنند. ذهن ما به غلط آینده را امتداد زمان حال می‌بینه؛ امّا تجربه نشون داده تاریخ یک خط صاف نیست که با دونستن نقاطی در گذشته و حال بتونیم نقطه‌ی بعدی را پیش‌بینی کنیم. مثلاً وقتی امروز داستان ۱۹۸۴ را می‌خونیم متوجّه می‌شویم که بیش از پیش‌بینی آینده، درباره‌ی طرز فکر مردم زمان خودش و نگاه اونها به سیاست بوده.»

وقتی دو دوست قدیمی در اتاق هَسِل وانتر با هم چشم در چشم شدند، ملویل در نگاه پیتر خواند که «نگران نباش، هیچکس تبدیل به مگس نشده.» هر دو به این شوخی به زبان نیامده لبخند زدند و بعد با اشاره‌ی ملویل اعضای گروه در سکوت کامل کار خود را شروع کردند.

آنها از روی عکس‌های به جا مانده از ویلای رییس‌جمهور ماکت اتاق خواب او را ساخته و بارها درون آن تمرین کرده بودند. به این ترتیب هرکس دقیقاً می‌دانست کجا باید مخفی شود. سامسون داخل کمد رفت و آنجا کمین نشست. پیتر و جیمی زیر تخت خزیدند. ملویل پشت مجسّمه‌ی برنزی بزرگ کنار در، و لینو پشت پرده‌ی بلند کنار پنجره پناه گرفتند. آنها مدّتی در همان وضعیت ماندند. وقتی ملویل دوباره به ساعتش نگاه کرد متوجه شد بیست و پنج دقیقه است که انتظار می‌کشند. دلش شور می‌زد. یادش آمد که برای نپذیرفتن این ماموریت با هافمن چانه زده بود: « انسان قرن بیست و یکمی از ما درجه‌ی تمدّن پایین‌تری داشته؛ بنابراین محتویات ناخودآگاهیش بیشتر و پیچیده‌تر از ما بوده. ممکنه با چیزهایی مواجه بشویم که نتونیم از پس‌شون بر بیاییم.» هافمن گفته بود: «مقامات بالا هم به ریسک این ماموریت واقفند. امّا بهترین و کم‌هزینه‌ترین راه جلوگیری از جنگ جهانی سوّم تغییر دادن فکر کسی است که باعث جنگ شده بوده. فقط کافیه بتونید به هَسِل وانتر این فکر را القا کنید که او واقعاً همان سیاستمدار صلح‌طلبی است که همه تصوّر می‌کردند. به همین راحتی می‌شه جلوی جنگ را گرفت.»

«وقتی صحبت از ضمیر ناخودآگاهه هیچ چیز به همین راحتی نیست، رییس!»

«تو تا حالا تو هیچ ماموریتی شکست نخوردی. این تنها چیزیه که باید بهش فکر کنی.»

ورود رییس‌جمهور به اتاق رشته‌ی افکار ملویل را برید. صدای شب به خیر گفتن مامور محافظ و جواب دادن هَسِل وانتر شنیده شد. رییس‌جمهور در را پشت سرش قفل کرد، جلوی آینه ایستاد، کراواتش را باز کرد و به سمت کمد لباس‌هایش رفت. به محض باز کردن در کمد سامسون دستگاه شوک الکتریکی‌اش را به سینه‌ی رئیس جمهور چسباند. او بدون آنکه حتّی فرصت نالیدن پیدا کند روی زمین افتاد.

 

***

 

متّصل کردن هَسِل وانتر به دستگاه تروا کمتر از پنج دقیقه زمان برد. ملویل اوّلین کسی بود که الکترودها را به پیشانی خود چسباند و کنار رئیس جمهور دراز کشید. سامسون، جیمی، و لینو نیز خود را به دستگاه وصل کردند و روی زمین خوابیدند. پیتر به هرکدام از اعضای گروه یک میلی‌لیتر «دایدالوس» تزریق کرد. این داروی خواب‌آور ظرف سی ثانیه تاثیر می‌کرد و بیدار شدن از خواب آن اختیاری بود. یعنی هرکس می‌توانست به محض تمام شدن ماموریتش یا پیش آمدن مشکل با اراده‌ی خودش بیدار شود؛ چون موقع خواب یادش می‌ماند که دارد خواب می‌بیند.

بعد از اینکه هر چهار نفر به خواب رفتند، پیتر دستگاه ارتباطی‌اش را روشن کرد، گوشی آن را روی گوش‌هایش گذاشت و میکروفنش را تا جایی که ممکن بود نزدیک دهان گرفت. سپس با صدایی آرام پرسید: «ملویل می‌شنوی؟»

 «آره. »

«اونجا چطوره؟»

«با اون چیزهایی که تا حالا دیدیم یک کمی فرق داره؛ امّا جای نگرانی نیست.»

«راستش رو بخوای خیلی دلم می‌خواست اون پایین همراه‌تون بودم.»

«تو فقط حواست به نگهبان‌ها باشه. در ضمن هزار بار تا حالا بهت گفتم وقتی درباره‌ی ناخودآگاهی حرف می‌زنی نگو اون پایین. یاد نویسنده‌های قرن نوزدهمی می‌افتم.»

پیتر ناراحت شد و سکوت کرد. چند دقیقه‌ای به همین منوال گذشت. ناگهان صدای جیمی بلند شد: «خدای من!»

پیتر با صدای خفه‌ای پرسید: «چیزی پیدا کردید؟»

جیمی: «یک دشت پر از جنازه. تا افق جسد آدم روی هم تلنبار شده.»

ملویل: «احتمالاً تاثیرات قرن بیستمه که هنوز در ناخودآگاهی مردم قرن بیست و یکم دیده می‌شه. می‌دونی که قرن بیستم دوره‌ی کشتارهای دسته جمعی بوده.»

لینو: «دوره‌ی تولید انبوه همه چیز؛ از لباس گرفته تا جنازه.»

پیتر یادش آمد که در این دوره آدم‌ها گاهی اوقات لباس‌های همدیگر را می‌پوشیدند و دوباره چندشش شد. او برای آنکه حواس خود را پرت کند علائم حیاتی رئیس جمهور را چک کرد. همه چیز طبیعی بود. اعضای گروه هم مشکلی نداشتند. پیتر دستگاه تله‌پاد را روشن کرد و روی حالت انتظار گذاشت. آنها می‌بایست در صورت وقوع هر اتّفاق نامطلوب بلافاصله بیدار می‌شدند و با استفاده از تله‌پاد به محلّ سفینه‌ می‌گریختند تا به زمان خودشان برگردند. کمی بعد لینو غرید: «لعنتی!»

«چی شده؟»

«وارد منطقه‌ی تاریک شدیم.»

«چقدر زود.»

سامسون: «ظاهراً مردم این دوره تاریکی ناخودآگاهی‌شون بیشتر از اون چیزیه که ما بهش عادت داریم.»

پنج دقیقه‌ی بعد در سکوت کامل گذشت. پیتر می‌توانست حدس بزند «آن پایین» چه خبر است. خودش مشابه این موقعیت را بارها تجربه کرده بود. همه موقع راه رفتن در تاریکی سکوت می‌کردند و جز صدای نفس‌هایشان چیزی شنیده نمی‌شد. با وجود آنکه چراغ قوّه‌های پر نوری داشتند و می‌توانستند دور و برشان را ببینند، امّا تاریکی ذهن انسان اضطراب‌آور بود. چندبار هم پیش آمده بود که چیزی از دل تاریکی بیرون بجهد و به آنها حمله کند. این مهاجمان شکل‌های مختلف داشتند؛ مثل انسانی با سر شغال، شیر بالدار، یا جنازه‌های متعفّنی که موقع راه رفتن تکّه‌هایی از بدنشان کنده می‌شد و می‌افتاد.

اعضای گروه همیشه توانسته بودند از شرّ هیولاها خلاص شوند، امّا از این می‌ترسیدند که روزی با چیزی مواجه شوند که از پس آن برنیایند. لینو می‌گفت: «هیچ‌وقت نمی‌دونی توی باغ شیاطین چی در انتظارته.»

ناگهان صدای شلیک چند گلوله پیتر را از جا پراند.

پیتر: «چی شکار کردید ملویل؟»

ملویل: «اون بود که شکار کرد.»

پیتر: «راجع به چی حرف می‌زنی؟»

ملویل: «حتّی نمی‌تونم بگم که چی بود. انقدر سریع بود که هیچ کدوم از ما نتونستیم ببینیمش. یک لحظه حمله کرد و جیمی رو با خودش کشید توی تاریکی.»

پیتر به جیمی نگاه کرد. او دیگر نفس نمی‌کشید. پیتر: «ملویل، جیمی مرده.»

ملویل سکوت کرد. پیتر نگاهی به بقیه‌ی اعضای گروه انداخت. آنها هنوز نفس می‌کشیدند. پیتر بدن بی‌جان جیمی را لمس کرد و با ناامیدی نبض او را گرفت. بالاخره پذیرفت که جیمی هرگز برنخواهد گشت. یک لحظه او را مجسّم کرد که جایی در عمق تاریکی روی زمین افتاده است. جیمی در تنهایی مرده بود. صدایی از دور دست به گوش می‌رسید. این ملویل بود که حرف می‌زد. صدایش کم‌کم نزدیک شد. پیتر به خود آمد. ملویل از آن سوی خط می‌غرّید و فحش می‌داد.

پیتر: «چی شده؟»

ملویل: «دارم می بینمش.»

صدای چند شلیک دیگر. نفس سامسون و لینو نیز قطع شد.

پیتر: «اونجا چه خبره؟»

ملویل با صدایی که از ترس به زحمت شنیده می‌شد گفت: «نمی‌تونم بگم چی جلوی چشممه. وحشتناک‌ترین چیزیه که تا حالا دیدم.»

پیتر: «بیدار شو لعنتی!»

ملویل: «دیگه دیر شده…»

پیتر: «ملویل، ملویل!»

جوابی شنیده نشد. بدن ملویل شروع به لرزیدن کرد. معلوم بود بین مرگ و زندگی دست و پا می‌زند. ناگهان تشنّجش آرام گرفت. ملویل هم مرده بود. پیتر نالید: «ملویل!» در این لحظه ترسناک‌ترین صدایی که پیتر در عمرش شنیده بود جوابش را داد: «اینجا همه مرده‌اند جز من!»

پیتر با وحشت از جا پرید و گوشی‌اش را زمین انداخت. بعد با حدّاکثر سرعتی که می‌توانست جنازه‌ی دوستانش را کنار دستگاه تله‌پاد کشاند. ناگهان چشم‌های رییس‌جمهور باز شد و او را نگاه کرد. چیزی حیوانی در نگاهش بود. پیش از آنکه رییس‌جمهور بتواند محافظانش را صدا کند یا کاری انجام دهد، پیتر دستش را به دکمه‌ی تله‌پاد رساند و آن را فشار داد. او و جنازه‌ی دوستانش از مقابل چشمان رییس‌جمهور ناپدید شدند. در آخرین لحظه، و پیش از ناپدید شدن، وقتی پیتر دوباره به چشم‌های رییس‌جمهور نگاه کرد همه چیز برایش روشن شد. ناگهان به حقیقتی پی برد که تا آخرین روز زندگی‌اش به او احساس گناه می‌داد.

سال‌ها بعد موقعی که پیتر در بستر مرگ افتاده بود این راز هولناک را به پسرش اعتراف کرد: «عامل دیوانگی هَسِل وانتر خود ما بودیم؛ مایی که به گذشته سفر کردیم تا جلوی دیوانگی‌اش را بگیریم، امّا نور چراغ‌هایمان چیزی را در باغ شیاطین بیدار کرد. «

 

 

 



دیدگاهی وجود ندارد

پاسخ

*

*

آخرین دیدگاه‌ها

از همین نویسنده: