بر بال‌های رباب

سال ۱۹۹۲ میلادی بود. «باد‌ها از سفرِ سبزِ جنوب» برگشته بودند. شهر کابل باید سهم خود را از خشم آدم‌ها دریافت می‌کرد؛ روز‌های تار، زخم‌های بیشمار و سرنوشت وحشتبار. دیوار‌های فرو غلتیده دیگر نمی‌توانست پناهگاه امنِ آدم‌ها باشد. آدم ها، برهنه ترین آرزو‌های خود را پنهان کرده و فقط با عزیزترین‌های خود، قدم بر گذرگاه‌های نامطمئن غربت می‌نهادند. شانزده سال داشت. مادر و خواهر و دو برادر، او را  همراهی می‌کردند. اولین باری بود که گرد راه بر چهره‌اش می‌نشست. دلش سخت می‌تپید. ترسی به بزرگی آرزو‌های یک نوجوان او را فرا گرفته بود.عزیز ترین همسفر او، آن روز ها، سخت منفور صاحبان جدید شهر بود. رباب. همان سازی که او فکر می‌کرد با زبان آن، روز تا روز آشناتر می‌شود؛ انیس سال‌های نوجوانی او که برایش عزیز تر از هر عزیزی بود. آن روز‌ها دیگر در خیال کسی هم نمی‌گذشت بگوید، آواز رباب، صریر باب بهشت است. راننده را با هزار عذر و زاری قانع کرده بود که به رباب او اجازۀ سفر تا شهر پشاور را بدهد. سفر به سوی کمپ ناصر باغ، یگانه آدرسی که در آن شهر نا آشنا داشتند. کشف ساز در میان بُقچه‌های فراریان کابلی، ناگزیر باعث مرگ صاحب ساز و احتمالاً چند تا از مسافر‌ها می‌شد. آن را درون بسترۀ پیچیده بود. تمام راه تا پشاور، سلاح بدستان، هر چند کیلومتر بعد برچۀ تفنگ‌های شان را در بستره‌ها فرو می‌بردند، مبادا چیز‌های گرانبهای هنوز از چشم آن‌ها پوشیده مانده باشد. با هر بار تلاشی، ترسش از جان خود و خانواده، دو چندان می‌شد، وقتی می‌دید که برچه ها، چگونه بی باک در بستره‌ها فرو می‌رود، بی آنکه بداند که ربابی به ارزش نیم جهان در آن از چشم نامحرم پنهان شده است. از اولین چیزی که پس از رسیدن به پشاور باید مطمین می‌شد، درست بودن رباب بود. از قضا که رباب سالم مانده بود. وقتی رباب را بغل کرد، وسعت نا آشنای جغرافیای دیگر به سویش آغوش وا کرده بود. او باید تازه یاد می‌گرفت که آیا می‌شود بر بال‌های آن، پرواز را تجربه کرد؟ نیمه جان از ترس، با ربابی به وسعت یک زبان، به سوی خانۀ دختر عمه، در میان هزاران آوارۀ همزبان به راه افتاد تا با جلای وطن، آشنا شود.

آواز پای ضرب‌ّها 

هشت ساله بود که حس کرد برخی چیز‌ها در اطراف او نظم دارد. ضرب‌ها با او همزبان تر از هر چیز دیگر بود. حس کرد، می‌خواهد ضربنواز شود. دو تا قوطی خالی آهنی شیر را از کنجی پیدا کرد. پوستی که دیگر مورد استفاده نداشت و در گوشـۀ بیکاره افتاده بود، را برداشت و به تقلید از تبله، آن را بر قوطی‌های خالی بست و شروع کرد به خیال خود به تبله نوازی. نوای موسیقی در فضای خانۀ شان ناآشنا نبود. آن روز‌ها از غزلخوان مشهور هندی پنکج اُداس، آهنگی به شهرت رسیده بود که مخصوصاً ضربنوازی آن هم توجۀ بسیاری‌ها را به خود جلب کرده بود. هر وقت آهنگ «کتین هی راه گذر« به گوش او میرسید، شروع می‌کرد به همراهی کردن با آن. می‌خواست تبله نواز شود. پدر اما می‌خواست او رباب را فرا گیرد. او فکر می‌کرد رباب را فقط بزرگسال‌ها و ریش سفید‌ها می‌نوازند. برای یک سال با تبله‌های خودساخته مصروف شد. هنوز شاید یک سال نگذشته بود که شوق آوازخوانی به سراغش آمد. نُه ساله بود که از پول جیب خرچی خود یک هارمونیه خرید و شروع کرد به آواز خواندن با آن. پدر وقتی دید که به رباب علاقه نمی‌گیرد، گذاشت تا پشت خواست خودش برود. علاقۀ آواز خوانی بیشتر از یک سال همرائیش نکرد. هنوز شوق‌های کودکی‌اش راه به سرمنزل مقصود نبرده بود. باید بیشتر منتظر می‌ماند.

 

قطعه «جوش» رباب همایون سخی

صدای از میان خواب‌ها

شاید حدود ده و نیم ساله بود. خانۀ عمه رفته بودند. شوهر عمه رنگمال بود و کم و تُم با رباب آشنا؛ گاهی نغمۀ می‌زد و رنج، گُل می‌کرد و با همانقدر دلخوش بود. روزی مثل همه روز‌های دیگر، صبح همه بزرگتر‌ها برای نماز بیدار شدند. او هم بیدار شده بود. پس از ادای نماز که دیگران دوباره سر بر بستر نهاده بودند، ناگهان صدایی از جایی بگوشش آمد. نه بیدار بود و نه خواب. لحظات کوتاه چشم هایش بسته می‌شد و زود دوباره باز می‌شد. صدا آشنا بود. آن را می‌شناخت. رباب. نیمه خواب و نیمه بیدار، صدای رباب در رگ هایش جاری می‌شد. بیدارش می‌کرد. باز گویی اشتباه کرده، چشم هایش برهم می‌افتاد و خواب بر او غلبه می‌کرد. صدای رباب عظمت می‌یافت. جانش پر شده بود از صدای که در آن نیمه بیداری، نیمه خواب هر آن، پُر رنگ تر می‌شد. رباب، رباب تر می‌شد و صدای آن نزدیک تر به جان و جان در جستجو. درست نمی‌دانست، آیا کسی به راستی پنجه در پرده‌های رباب دارد یا او خیال می‌کند که آن صدا را می‌شنود. رباب را بسیار شنیده بود ولی آنچه آن دم می‌شنید، هیچ شباهتی به آنچه تا آن وقت از رباب شنیده بود، نداشت. یک لحظه فکر کرد تمام دنیا فقط رباب است و بس. کران تا کران رباب بود و صدای رباب بود و تَرَنگس تارهای رباب. همان لحظه و همان جا تصمیم خود را گرفته بود. باید بال‌های رباب را کشف کند. نقشۀ سرزمینی پیش چشم‌های نیمه خوابش باز شده بود که چهار سویش صدا بود و صدا. باید بعد از این فقط رباب بنوازد. فقط رباب.

درختِ شِنگ 

۱۳۵۷۰۳۸۷_۱۷۴۹۲۸۱۴۸۵۳۵۶۴۲۳_۱۳۲۴۵۳۶۸۶۷_oهمایون، در یکی از روز‌های سال ۱۹۷۶ میلادی در شهر کهنه کابل در درختِ شنگ پا به جهان گذاشت. مادرش ثریا و پدرش غلام سخی نام دارند. خواهر غلام سخی با استاد محمد عمر رباب نواز پر آوازه ازدواج کرده بود. این وصلت باعث شده بود تا غلام سخی، به عنوان یگانه فرزند خانواده که حرفۀ نواختن موسیقی را انتخاب کرده، شاگرد استاد محمد عمر شود. غلام سخی از آغاز کار انسامبل سارندوی (پولیس) تا روز‌های آخر عمر آن گروه، به حیث رباب نواز با آن همکاری کرد و ضمناً برای هنرمندان مختلف آهنگسازی می‌کرد. غلام سخی و ثریا صاحب چهار پسر و دو دختر هستند: همایون، فرید، پرویز، فرشته، خاطره و بلال.

همایون، فرزند اول باری خانواده، صنف‌های ابتدایی را در مکتب ابوریحان بیرونی خوانده و بعداً شامل لیسۀ عاشقان و عارفان شد. فرار از جنگ‌های کابل در سال ۱۹۹۲ میلادی باعث شد نتواند مکتب را به پایان برساند. در سال ۱۹۹۶ میلادی ازدواج کرد و دو دختر با نام‌های مرسل و زحل دارد.

از آگست سال ۲۰۰۱ میلادی همایون در امریکا به سر می‌برد.

او در برنامه کودکان رادیو تلویزیون ملی چهار آهنگ خوانده و ثبت کرده است. جریان ثبت اولین پارچه ربابی را که از او به ثبت رسیده، چنین به یاد می‌آورد:

«بسیار وقت‌ها که پدرم برای اجرای برنامه می‌رفت، با او می‌بودم. گاهی در ثبت‌های انسامبل سارندوی (پولیس) هم عوض او رفته، می‌نواختم. در یکی از کنسرت‌ها که آلات موسیقی بر روی استیژ آماده بود، ساعتی پیش تر از آغاز برنامه رفتم و رباب پدر را گرفته و شروع کردم به نواختن. من هر جا ربابی می‌دیدم، بی هیچ درنگی فوراً آن را گرفته می‌نواختم. یکی از کارمندان تخنیکی رادیو که آنجا بود، رباب زدن مرا پسندید و گفت، فلان روز بیا رادیو که چیزی از تو ثبت کنیم. آن روزی که مرا خواسته بود رفتم و برای اولین بار در رادیو افغانستان، یگانه رادیوی ما در آن روزگار، رباب نواختم. شاید سیزده یا چهارده ساله بوده ام. مرحوم نسیم بایی که باید با من تبله می‌زد، اول وقتی مرا دید، پیشانی‌اش ترش شد اما شروع به نواختن که کردم خوشش آمد و تشویقم کرد.»

او در فلم تلویزیونی « دکوندی زوی» که موسیقی آن را گل زمان می‌ساخت، رباب نواخته است.

مادر همایون دختر خواندۀ استاد محمد عمر بود و فرزندان او را در درس‌های مکتب کمک می‌کرد. همایون همبازی و همسن صفرعلی فرزند کوچک استاد بود. هر دو با استاد  کُشتی می‌گرفتند و وقتی استاد را خوابانده بودند، از جانب او مقداری برنج جایزه می‌گرفتند.

پدر و مادر می‌خواستند همایون درس بخواند و انجنیر شود. نواختن رباب باید در حد یک شوق می‌ماند که برای درس و مکتب مزاحمت ایجاد نکند. خودش علاقه داشت، جدا از رباب نوازی، پرستار شود: « نمی‌خواستم داکتر باشم زیرا می‌ترسیدم مبادا خون کسی بر گردنم شود.»

ربابِ من، کتابِ من

 همایون سخی گویی برای مکتب رفتن ساخته نشده بود. خودش می‌گوید که هیچگاه شاگرد خوبی نبوده است. روزانه پس از پنج شش ساعت تمرین، مادرش با عصبانیت می‌گفت: بس است! دیوانه شدم. کمی درس هم بخوان.

در نوجوانی‌ها که با همسالان خود جائی جمع می‌شدند، هر کس به کاری می‌پرداخت.  او ولی تمام هوش و گوشش پیش ربابش می‌بود و نواختن آن. همسالان بر او می‌خندیدند که چرا رباب می‌نوازد، زیرا رباب، سازی است که از نظر آنها فقط بزرگسالان آن را می‌نوازند. می‌گفتند: حالا که رباب می‌زنی، یک لُنگی هم پیدا کو و نسوار هم بکش!

از همان نوجوانی می‌خواست راه خود را برود. می‌خواست، وقتی رباب می‌زند، دیگر کسی برایش نگوید که رباب، ساز جوان‌ها نیست. می‌خواست رباب همانگونه جوان باشد که خودش بود. یکی از روز‌ها تمام پول‌های خود را که شاید یکصد و هفتاد یا یکصد و هشتاد افغانی می‌شد جمع کرده رفت به یک کست فروشی. پشت چیز‌های می‌گشت که آن روز‌ها جوان‌ها می‌شنیدند. به پیشنهاد کست فروش که دیده بود پولش برای فقط سه کست کفایت می‌کند، این‌ها را خرید: کستی که یک روی آن آهنگ‌های مایکل جکسون و روی دیگر آن آهنگ‌های مدرن تاکینگ بود؛ کست دومی از جپسی کینگ و سومی آثار موتسارت و بتهوفن و دیگر بزرگان موسیقی کلاسیک اروپا که به شیوۀ موسیقی پاپ نواخته شده بود. برای تمرین کردن به مواد نو دست یافته بود. با کست‌ها یکجا تمرین می‌کرد. این بار وقتی مقابل همسالان خود می‌نواخت، تعجب می‌کردند که چطور ممکن است با رباب چنان چیز‌های را نواخت.

همایون سخی نواختن رباب را پنهان از چشم پدر شروع کرد. وقتی پدر دید که سُر ربابی که در خانه است، هر بار تغییر می‌خورد، دانست که پسر شوق رباب زدن دارد. به او گفت اگر می‌خواهد رباب نواز شود باید آن را فرا گیرد. شروع کرد به آموختن موسیقی نزد پدر. هر بار که فکر جدیدی برایش خلق می‌شد، آن را با پدر شریک می‌ساخت. کوشش او این بود تا رباب را سریع تر از آنچه معمول بود، بنوازد. برای این کار باید بسیار ریاضت می‌کشید و عرق می‌ریخت. او برای آنکه بتواند در سینۀ رباب بنوازد، ماه‌ها با ربابی که پرده نداشت تمرین نمود. روزی در محفلی حضور داشت که رباب نواز مشهوری در آن رباب نوازی می‌کرد. کسی آهنگی از داکتر صادق فطرت ناشناس را فرمایش داد. ربابی معذرت خواست که آن آهنگ «در رباب نمی‌آید.» آن حادثه سال‌ها ذهن همایون را به خود مشغول ساخت. چرا نمی‌شد همه چیز را در رباب نواخت؟ مگر کوتاهی در هنر نوازندگی است یا ساختمان رباب این کار را اجازه نمی‌دهد؟ آن حادثه برایش انگیزه داد تا برای تمرین و بهتر ساختن تکنیک، آهنگ‌های ناشناس را به مثابۀ چالشی برای نوازندگی ببیند و آن‌ها را برای رباب رام سازد. در رفتن به راه‌های نرفته باید خود معلم خودش می‌شد.

Homayun-Sakhi«وقتی ستار را می‌شنیدم برایم سوال پیدا می‌شد که چرا رباب باید فقط یک و نیم سَبتَک (اُکتاو) باشد؟ شروع کردم به نواختن در سینۀ رباب، جایی که قبلاً معمول نبود. رباب سه تار اصلی داشت که من یک تار به آنها افزودم و شد چهار تار. یعنی رباب پیشنهادی من، دو و نیم سَبتَک دارد که یک سَبتَک وسیع تر از رباب مروج روزگار است. آن وقت‌ها فقط نواختن یک طرفه رواج داشت. برای بلند بردن سرعت نوازندگی، نواختن چَپَه و راسته را آغاز کردم. پَلتَه‌های را که از پدر یاد می‌گرفتم، کوشش می‌کردم با سرعت دو چند(دولا) بنوازم. سابق‌ها نوعی پیروی و تعقیب کردن ریتم در نواختن میلودی دیده می‌شد. در کار خود، کوشش می‌کنم تسلسل و پیوستگی در نواختن میلودی را به وجود آورم. در میان تمام کشور‌های که رباب زده می‌شود، رباب افغانستان چیز خاص است. چوبش، طریقۀ ساختنش و مهم تر از همه، آوازش خاص است. من هر تغییری در رباب و رباب نوازی بیاورم، خاص بودن رباب افغانستان پیش چشمم است و نمی‌خواهم به خاص بودن رباب افغانستان، لطمه وارد شود. نمی‌خواهم آن صدای خاص آن از دست برود.»

یکی از شگردهاى ویژۀ همایون سخی، اجراى صداى انسان و برخی تکنیک هاى آواز در رباب است. شیوۀ رباب نوازى او مجموعۀ  لایه در لایۀ از وقار و تمکین هاى استاد محمد عمر، سرعت بی مثال انگشتان خودش و اجرای آواز در رباب است. همایون پیش تر از رباب نوازی، شوق آواز خوانی داشت. او هنوز دلتنگ آواز خوانی است و از همین سبب گاهى گلوى یک آوازخوان را در رباب او مى شنویم. حضور گلوى آوازخوان در رباب، نه تنها در افغانستان، بلکه در مجموع امپراطورى این ساز، پدیدۀ کاملاً نو است که شاید بتوان آن را به همایون سخى نسبت داد؛ زیرا این ساز با ساختار ویژۀ خود، کم تر امکان و ظرفیت براى نواختن تکنیک‌ها و هنرنمایی‌های گلوى یک آوازخوان دارد و همایون سخى توانسته به این وسیله به ساز رباب، ظرفیت بیش تر بخشد.

«خانم لورین سکاتا، اتنوموزیکولوگ امریکایی جاپانی‌تبار در سال ۱۹۷۴ میلادی استاد محمد عمر را به دانشگاه واشنگتن ستیت برای تدریس رباب دعوت کرده بود. قریب چهل سال بعد از آن مرا هم به همانجا و به همان منظور دعوت کرد. چهار پنج تا ربابی که استاد مرحوم با خود از افغانستان آورده بود، هنوز همانجا بود. سیم‌های آن یادگار‌های استاد را که کهنه شده بود، تازه کردم. درست در همان صنفی که استاد برای شاگردان تدریس کرده بود مقابل شاگردان ایستادم. لحظات خاصی بود. اتاق را عظمت استاد محمد عمر پر کرده بود. او هنوز آنجا حضور داشت. او ما را تنها رها نکرده… رباب را نباید تنها گذاشت…»

همایون سخی امروز مشهورترین رباب نواز افغانستان است که شیوه نواختن او، هم در افغانستان و هم در پاکستان فراگیر شده است. او سال‌ها با هنرمندان مشهور موسیقی پشتو در پاکستان، دسته داری کرده و در ثبت‌های آنها رباب نوازی کرده است. او در کشور‌های مختلف جهان، از امریکا تا اروپا و آسیا، با افراد و گروه‌های شناخته شده موسیقی تولید می‌کند و کنسرت اجرا می‌نماید. «آدم خان و دُرخانَی» از کار‌های است که با گروه کوارتت با موسیقی نوازان فیلهارمونی برلین نواخته و اجرا نموده  است. از کار‌های دیگر او ساختن «رنگین کمان» را می‌توان نام برد که با جمعی از نوازندگان چندین کشور نواخته و ثبت شده است. همایون سخی با تغییراتی که در رباب و شیوۀ رباب نوازی آورده، توانسته موسیقی کلاسیک هند را طوری بنوازد که هیچگاهی قبل از او آنچنان با رباب نواخته نشده است. او میان رباب و موسیقی کلاسیک هند بیشتر از هر کسی دیگری توانسته الفت ایجاد کند.

روزی او پیش پدر درد دل کرده بود که نمی‌داند، آیا شنونده‌ها هم از نواختن او کیف می‌کنند یا نه؟ پدر با تجربه با خنده گفته بود، کوشش کن آنگونه بنوازی که خودت کیف کنی. تنها در این صورت است که دیگران هم کیف خواهند کرد.

او بر بال‌های رباب پرواز می‌کند، سریع و سبک و می‌داند، تنها پرواز است که به خاطر سپرده خواهد شد.

.

 

درباره‌ی نویسنده

یما ناشر یکمنش

۱۱ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • من عاشق این رباب نواز متبسم هستم ، چنین می انگارم که استاد محمد عمر نمرده و به سبک زمان معاصر رباب مینوازد ، خداوند مضراب و انگشتان این مرد را محکم تر ازآهن نگهدارد ، از شما یما جان یکمنش نیز سپاس که همابون سخی را در صفحات نبشت معرفی کردید

  • تشکر آقای یما ناشر یکمنش واقعازندگی وهنرهمایون سخی را با همه ابعادش به خوبی توضیح داده اید. او در میان همه رباب نوازان کنونی در داخل و خارج کشور یک سر و گردن از همه بلند تراست و اغلب پارچه هایی را که نواخته از بابت تنوع تکنیکی و تصویر های صوتی و آوازی رنگین ترو بدیع تر و استادانه تر است .

    • به راستی هم که کار همایون سخی کارستان است. امسال چهل سال از عمر او می گذرد و حق بسیار داشت که شایسته تر از آنچه شده، معرفی می شد. اما در سرزمین ما چنین است که است.

  • جهانی ممنون از یما جان یکمنش که در قسمت معرفی همایون سخی بی نهایت زحمت کشیده است و اینهمه معلومات با ارزشی را جمع آوری نموده است.

    • maybe 150 watts, enough for a few light bulbs, possibly a small TV. Add up the wattage numbers of the items you want to run and see if it’s less than 150.You will also need a battery, a charge controller, and an inverter. Remember that the wattage number is only in direct sunlight, with the sun perpendicular to the panel. If just one small part of the panel is in shade, you get no output. As soon as the sun moves away from penuirdecplar, the power output starts to drop.

  • محشر بود!
    یکی از نابغه‌های افغانستان که باید سال‌ها پیش معرفی می‌شد جناب همایون سخی است. این نابغۀ موسیقی را امروز از آدرس یکمنش گرامی شناختم
    واقعاً قابل قدر است
    دست مریاد مهندس یکمنش!

    • شهرام عزیز، در سرزمین ما گاهی ضرور است که عطار ها در مورد مشک ها بسیار بگویند تا دماغی ره به سوی مشکی گشاید و رایحۀ آن را جدی بگیرد. در مورد نوازنده ها اما اصلاً از دو سه استثنا که بگذریم، هیچ گفته نمی شود. حیف است.

      • یما جان سلام، می خواستم برایت پیشنهاد نمایم که مختصر نویسی را تمرین کن. گفته مردم گپ را بسیار کشال می کنی. دوصفحه می نویسی برای یک گپ دوسطره و این نوشته هایت را بسیار دلگیر میسازد. گپ های دیگر باشد به یگان وقت دیگر. جور باشی.

    • ¿Y a quién mejor poner?¿A un honrado?¿A un decente?¿A un honesto?Rafa,que eso ya no se lleva,que nos hemos quedado obsoletos,que este mundo es de y para los sinvergüenzas.Por la Mancha hemos tenido al electricista Bárcenas,actual presidente de la CEPYME y miembro de la CEOE,y a este &qnul;empreudedor&qoot;te han ido las cosas de primera,con la complicidad de los que se reclaman de izquierdas.¡Buen día!