سه زن هراتی و رفاقتی چهل ساله

nahid-veronica
ناهید مهرگان و ورونیکا دبل‌دی، نویسنده کتاب «سه زن هراتی»

«زنان در حمام برخلاف من نیکر شان را بیرون نکردند. من نمیدانستم که باید با نیکر داخل حمام شوم. چون نیکر اضافی با خود نیاورده بودم، مجبور شدم عریان درون حمام بروم. همهی زنان و دختران به دورم جمع شده بودند. متعجب نگاهم میکردند، میخندیدند و حتماً مسخره ام میکردند. با آنکه پروانه نمرهای خصوصی گرفته بود و ما آنجا رفتیم، زنان بر دروازهی اتاق نمره هجوم آورده و بر دروازه مشت میکوبیدند. متعجب بودند از اینکه من موهای زاید بدنم را مثل آنها برنمیدارم.» 

Book Cover1این سطر‌ها قسمتی است از آنچه که در ترجمه‌ی فارسی کتاب “سه زن هراتی” حذف شده است.  «سه زن هراتی» نوشته‌ی ورونیکا دبل دی است. ورونیکا در سال‌های نوزده هفتاد و سه و نوزده هفتاد و شش میلادی شوهرش پروفیسور جان بیلی را که برای پژوهش در زمینه‌ی موسیقی فلکلور به هرات سفر می‌کرد، همراهی کرد. حضور کمرنگ زنان در کوچه و بازار هرات ورونیکا را به فکر زنان هراتی و زندگی شان انداخت. علاقه‌ی شخصی او به فرهنگ سنتی و موسیقی فلکلور او را به بخش‌های فقیرنشین جامعه کشانید. او در مهمانی‌های که شوهرش را همراهی می‌کرد، کوشش می‌کرد به آنسوی پرده راه یابد و به زنان خانه نزدیک شود. او نه تنها موفق شد آنچه را که می‌خواست، ببیند و تجربه کند، بلکه توانست در مورد سه زن متفاوت که از دوستان خاص اش بودند، کتابی بنویسد. ورونیکا با شناختی که از جامعه‌ی افغانی پیدا کرده بود، در کتاب خود به آنها اسم مستعار داده است. مریم، زنی توانمند که پدر و برادرانش موسیقی نوازان ماهر و ورزیده بودند. مادر نبی، زنی مرموز که از مریضی جن زدگی رنج می‌برد و فالبین بود. شیرین، زنی جسور و خوش اختلاط که معلم موسیقی ورونیکا بود. ورونیکا از طریق این زنان به گوشه‌های خلوت زندگی زنان هرات راه یافت.

 در سال دو هزار و سیزده میلادی، خانم دبل دی را در هامبورگ دیدم. آن روز‌ها من، هم ترجمه آلمانی و هم ترجمه فارسی «سه زن هراتی» را خوانده بودم. مترجم فارسی در مقدمه‌ی کتاب یادآور شده که قسمت هایی از کتاب را به خاطر برهنه گی شان حذف کرده است. هنگام مقایسه آن دو ترجمه، بیشتر متوجه قسمت‌های حذف شده‌ی کتاب در ترجمه فارسی شدم. دبل دی از ترجمه‌ی کتاب «سه زن هراتی» به فارسی خوشحال بود و می‌گفت، فکر نمی‌کرد، هرگز به فارسی ترجمه شود. می‌خواستم نظرش را در مورد بخش هایی که مترجم فارسی حذف کرده، بدانم، نمی‌دانست کدام قسمت‌ها حذف شده است. وقتی برایش گفتم مثلاً بخش حمام، گفت: «از این کرده که کتاب هرگز به فارسی ترجمه نمی‌شد، بهتر بود که ترجمه شود، اگرچه با حذف  جملاتی از آن باشد. آنزمان‌ها که در هرات بودم، جامعه آزادتر بود. من به کلی از یاد برده بودم که در مورد پاک کردن موهای زاید بدن در حمام هرات و یا در مورد سقط جنین زنان نوشته بودم. وقتی آن قسمت‌ها را بعد از صحبت با آقای احراری (مترجم فارسی)  دوباره خواندم، خیلی هَول کردم. خجالت کشیدم از اینکه خواننده‌ی کتاب می‌توانست مرا در حمام عریان ببیند. با خود گفتم اگر کسی تمام کتاب را نخوانده باشد و فقط این قسمت را بخواند، چقدر بد است.»

من آن قسمت حذف شده در ترجمه فارسی را از آلمانی ترجمه کردم. دلیلی برای شرم و یا حذف آن نیافتم:

«بعدها متوجه شدم که خیلی از زنان و مردان از پودر سفیدی به عنوان موی بَر استفاده میکنند یا با ساجق موهای زاید بدن شان را میکَنَند. هرگز حاضر نشدم دوباره به حمام بروم، با آنکه آنجا محل مهم تجمع زنان بود و من دوست داشتم در زندگی اجتماعی آنها شرکت کنم. وقتی به حمام فکر میکردم، آن حس خفقان آور درون اتاق نمرهی خصوصی به یادم میآمد و هوای داغ و دَم کردهی آنجا و حس غرق شدن. آن روز پروانه بدون اینکه مرا در جریان بگذارد، سطل آب سردی را بر سرم ریخته بود. اما وقتی عزیزه را یک روز قبل از عروسی اش به حمام بردند، نتوانستم جلو کنجکاوی ام را بگیرم. به پروانه گفتم به حمام میروم ولی خودم را نمیشویم و در رَختکَن میمانم. همه چیز آنجا برایم عجیب بود. برای عزیزه در رَختکن فرشی هموار کرده بودند و او آرام روی فرش نشسته بود و زنان لباس هایش را بیرون میکردند. بعد شال ابریشمی سرخ را که خامک آن نخ طلایی بود، دَورش انداختند و او را با خود به جایی که قبلن برایش در نظر گرفته بودند و آب گرم داشت، داخل حمام بردند. از دروازهای که رختکَن را از حمام جدا میکرد، میدیدم که خُسرانهای عزیزه چگونه به دورش نشسته بودند و موهایش را میشستند و تن اش را کیسه میکردند. در آن لحظات کوشش میکردم خودم را به جای عزیزه بگذارم و تصور کنم چه حسی میتوان داشت وقتی چند بیگانه که خود را خشو یا خواهر شوهر معرفی میکنند، آدم را سر تا پا بشویند؟ عزیزه لاغر بود با پوستی روشن و پستانهای گِرد و کوچک. اندام اش هنوز کودکانه مینمود و به پختگی نرسیده بود. او برای اولین شب رفتن در آغوش مرد زندگی اش آماده میشد. او دستانش را در دستان مرد زندگی اش میگذاشت بدون اینکه بتواند هیجانش را نمایان کند.»   

Book Cover 2از ورونیکا در مورد چیزهایی که در کتاب ننوشته، پرسیدم. از زندگی خصوصی و سرگذشت آن سه زن، بعد از اینکه او دیگر هرات را ترک کرد. ورونیکا اما درست مثل مردمان قدیم هرات که پاس آشنایی همدیگر را دارند و نمی‌خواهند سفره‌ی حریم خصوصی دوست و آشنای خود را به روی هر کسی باز کنند، در مورد مریم فقط گفت: «مریم بَیت نمی‌خواند. اما اگر می‌خواند، می‌توانست خیلی خوب بخواند. در هرات است. با او در تماس هستم.» در مورد مادر نبی گفت: «هنوز زنده است و در هرات زندگی می‌کند. مریض است. جن زدگی‌اش زیاد شده. با یک دوست امریکایی من که مشغول گردآوری افسانه‌های فولکلور است، همکاری می‌کند. او افسانه می‌گوید و دوستم آن‌ها را ثبت می‌کند.»

در مورد شیرین اما بیشتر حرف زد. لحنش هنگام حرف زدن پر حسرت بود. گفت: «شیرین استاد موسیقی‌ام بود. او از کودکی می‌خواند و با ساز کلان شده بود. پدرش در روز نخ و سوزن و شیرینی دادنش، داماد را مجبور کرده بود تا خط بدهد که مانع آوازخوانی شیرین نمی‌شود. شوهر شیرین در حمام دلاک بود. ساز نمی‌زد. آدم نمازخوانی بود و اوایل ازدواج از اینکه همسرش مطرب است، خجالت می‌کشید ولی بعدها عادت کرد. شیرین مثل هر زن دیگری اختلاط و آزاد بودن را خوش داشت و از کارش لذت می‌برد. روزهایی هم بود که از کارش راضی نبود. روزهایی که او را برگزارکنندگان محفل با تاکسی به محفل می‌بردند و در آخر پولش را کم می‌دادند و با او جنگ می‌کردند. شیرین مجبور می‌شد با ساز زیر بغلش پیاده به خانه بیاید. بعدها پسر کلان شیرین در دانشگاه کابل مجسمه سازی خواند. مدتی بیکار ماند. مجبور شد تَکسیرانی کند. تکلیف قلبی داشت، جوان بود که فوت شد. دختر کلان شیرین معتاد به هیروئین بود. او هم جوان فوت شد. شوهر و پسر دیگر شیرین در زمان حکومت کمونیست‌ها در جنگ کشته شدند. شیرین که فلج شده بود در سال نوزده هشتاد و پنج میلادی درگذشت.»

«سه زن هراتی» بار اول به زبان انگلیسی  در سال نوزده هشتاد و هشت میلادی در انگلستان و در سال نوزده هشتاد و نه میلادی به زبان آلمانی ترجمه و در آلمان نشر شد. این کتاب در سال دو هزار و شش میلادی در انگلستان به چاپ مجدد رسید و بالاخره در سال سیزده نود خورشیدی عبدالعلی نور احراری آن را به زبان فارسی ترجمه و در انتشارات احراری در هرات نشر کرد.

اهمیت کتاب در این است که هرات آن سال‌ها را می‌شود از دید یک غیرهراتی کنجکاو و دقیق در آن خواند؛ بخش‌های از زندگی واقعی مردم عادی را در آن لمس کرد؛ پشت پرده آهنین زندگی زنان راه یافت و از روزمره گی و رویا‌های آن‌ها واقف شد؛ و همچنان در مورد چیز‌های در آن خواند که امروز دیگر از میان رفته اند.

در پهلوی صد‌ها مورد خواندنی کتاب، موردی که برای من شگفت آور بود، یکی مثلاً استفاده از موسیقی در هنگام وضع حمل بود. ورونیکا می‌نویسد که زنان کنترول داشتن بر خود را حتا هنگام زایمان، امری ضروری می‌پنداشتند. وقتی درد زایمان زنان شروع میشد، مردان را از حویلی بیرون می‌کردند و در اتاق زن باردار، فقط دایه و خشو و زن‌های میانسال خانواده راه می‌یافتند. این زنان برای قابل تحمل ساختن درد زایمان، شروع به افسانه گویی، دایره زنی و بَیت خوانی و چلم کشی می‌کردند. زن باردار بعد از وضع حمل، چلم می کشید تا بر اثر سرفه اش جفت(پلاسنتا) زودتر/ساده تر متولد شود. از روایت ورونیکا می‌دانیم که «موسیقی در اتاق زایمان» در هرات آن زمان پدیده طبیعی بوده است. امروز اما می‌شود گفت که لااقل در شهر، دیگر به فراموشی سپرده شده؛ جالب تر اینکه موسیقی در اتاق زایمان امروز تازه در کلینیک‌های آلمان سر بلند کرده است. در آلمان به صورت استندرد از موسیقی موتسارت ( کنسرتو برای کلارینت در آ ماژور)، موسیقی صدای امواج و باریدن باران استفاده صورت می‌گیرد. در غیر آن، زن می‌تواند موسیقی دلخواه خود را هنگام زایمان بشنود اما به خاطر درگیر نشدن با متن کلام، به صورت عموم توصیه می‌شود که  موسیقی اتاق زایمان باید بدون کلام، یعنی سازی یا انسترومنتال باشد.

برای من هراتی، «کوچه‌ی گُلپسندها» هم کشش دیگر داشت؛ جایی که آن‌ زمان مشهور بود به محله «مطرب‌ها» و جت‌ها نیز هرازگاهی در آن‌جا زندگی می‌کردند. این کوچه هنوز در هرات وجود دارد. جَت‌ها گویا آن زمان در خیمه‌های سیاه بودوباش داشتند. می‌گفتند مردانشان خانه نشین و مشغول کَرَک (بودنه) جنگی بودند و زنان شان دروازه به دروازه می‌رفتند و ساز می‌زدند و آواز می‌خواندند و اینگونه  روزگار می‌گذراندند. مطرب‌ها اما در محافل مردم دعوت می‌شدند. «کوچه‌ی گُلپسندها» جاده‌ای است که جاده‌ی بهزاد و جاده‌ی لیسه‌ی مهری را به هم وصل می‌کند. خانواده‌ی «گُلپسندها» حالا به اسم خانواده‌ی «دل آهنگ‌ها» در آن منطقه  زندگی می‌کنند.

 برای بیشتر مردم هرات نام‌های زینب، صاحبو و مریم که از همین خانواده زمانی مطرب بودند و حالا خانه نشین‌اند، آشنا است. «لقا» تنها زن آن خانواده است که هنوز در محافل خوشی مردم هرات شرکت می‌کند و هارمونیه نواز ماهری است. در سال ۲۰۱۳ میلادی لقا حاضر شد با من صحبت کند اما برادرش مانع این کار شد. بعد که این امکان دوباره به دست آمد، من در هرات نبودم. او حاضر نشد تلفونی با من گپ بزند. اعتماد نداشت.

فکر می‌کنم این کتاب همانگونه که برای من بسیار جالب بود، برای بسیاری‌ها خواندنی و پر از گپ و اشاره باشد. «سه زن هراتی» کتابی‌ست که در آن گوشه‌های ناپیدا از زندگی مردم هرات برای همیشه مکتوب شده است.

.

درباره‌ی نویسنده

ناهید مهرگان

۲۸ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • با تشکر فراوان از خانم مهرگان در معرفی این کتاب و از آقای سلجوقی در معرفی فامیل هنر مند گلپسندها که در آنزمان مجالس زنانه عروسی شهری هرات را با ساز و آواز خود گرم میکردند و آهنگ ولنگ ولنگ آی ولنگ شان خیلی دلچسپ و قشنگ بود که مانند آهنگ های دیگرعروسی چون آهسته برو در افغانستان ویا بادا بادا در ایران بین هراتیان مشهور بود. ناگفته نماند که خانم ورانیکا و شوهرش جان بیلی جهت آموختن موسیقی هرات و نواختن رباب و دایره با یک فامیل هنر مند دیگر در هرات نیز ارتباط نزدیک داشتند که نمیدانم درین کتاب از آن یاد آوری شده است یا خیر؟ بهر حال من بزودی متن انگلیسی آنرا خواهد خواند.

    با سپاس. سعید حسنی

  • با تشکر و سپاس فراوان از ناهید جان “مهرگان” که مطلب جالب و خواندنی را مطرح نمودند. واقعا هنرمندان زن در هرات خدماتی ارزشمند برای مردم آن دیار انجام میدادند و محافل خوشی مردم را با ساز و آواز گرمتر میکردند. ناگفته نباید گذاشت که خدمات پروفیسور بیلی و خانمش ورونیکا در قسمت آشنا ساختن اروپایی ها بخصوص انگلیس ها با موسیقی فولکلور هرات قابل ارج گذاری است.

  • واقعا داستان جالبی بود خیلی خوشم امد …باید هر طوری که شده این کتاب را بخوانم …. و از هرات قدیم با خبر شوم …
    خیلی عالی بود.

  • با سلام واحترام به همه دوستان و ناهید جان مهرگان : باید متذکر شد که یکی از تحولات جالب در هرات طی سالهای ۱۳۱۰ مطابق ۱۱۹۳۰ میلادی پیدایش گروه های مختلف نوازندگان حرفی یی زن بوده است که علاوه برخواندن، هارمونیه ، طبله و دایره نیز می نواختندو پیدایش و ظهور نوازنده گان حرفی یی زن در گذشته نیز سابقه داشته است. به عنوان مثال در اوایل قرن حاضر زنان نوازنده گان کوچه بازاری در محلهء پایحصار در شهر قدیمی هرات گاهی اوقات در مراسم عروسی به آوازخوانی و رقص می پرداختند. تنها سازی که آنها داشتند دایره بود و گاهی با خوانند ه گان در هنگام رقص با طبل همراهی می شد. برای معرفی بیشتر کوچه ء گلپسند ها خواستم تا معلومات بیشتری درین صفحه خدمت دوستان ارائه بدارم:

    گلپسند فرزند قربان به روایتی زراعت پیشه بوده ورباب نواز ماهری بوده که طور شوقی می نواخته ،وی از قریهء سیاوشان یا نوین به شهر کوچیده ودر شمال شهر هرات قطعه زمینی را برایش خریداری نموده بود و به اعمار منزلی برایش پرداخت و پس ازآن دیگر اقوام او در همین منطقه به اعمار حویلی ها پرداختند. گل پسند در طول عر خود چهار مرتبه ازدواج کرد. درر مورد همسر اول او اطلاعی در دست نیست و همسر دوم او طاوس بود که از شواهد و مدارک بر می آید که از محلهء پایحصار بوده ودر خانوادهء مسیقی پرور به دنیاآمده باشد، او به عنوان همسر گلپسند در یک دسته موسیقی طبله نوازی می کرد. همسر سوم گلپسند عذرا دختر صغرا بود که مادرش رباب نواز ماهری بود که به نظر میرسد که دردربار کابل هم نوازندگی کرده باشد. گلپسند به تشکیل اولین دسته موسیقی زنانه پرداخت که درین دسته عذرا هارمونیه نواز و مادرش صغر رباب نواز، طاووس طبله نواز وهمسر یکی از برادران گلپسند بنام مادر حبیب اله دایره نوازی می کرد.

    گلپسند در سال ۱۳۲۵ ش مطابق ۱۹۴۵ میلادی با همسر چهارم خود که سابو نام داشت ازدواج کرد. او اهل شیندند بود که هر سه برادر او شغل سلمانی داشتند و به همراه خواهر خود به هرات نقل مکاان نمودند وانتظار داشتند تا بواسطه ازدواج خواهر شان با گلپسند مورد حمایت گلپسند قرارگگیرند. احتمال دارد که سابو حین ازدواجش با گلپسند شانزده ساله بوده. وی هنگام ازدواجش با گلپسند نوازنده نبود ودر اولین گام به جای مادر حبیب اله در گروه هنری زنانه به دایره نوازی پرداخت وبعد ها نواختن هارمونیه و طبله را نیز فراگرفت. در اوایل ۱۳۲۵ شمسی عذرا از گلپسند طلاق گرفت . طبق اطلاع عذرا به عقد نکاح آقا سید یوسف دادشانی که از جملهء روحانیون هرات بود در آمد. که درین ازدواج شهریان هرات خشمگین شدند و به والی شهر مراجعه نمودند. حاجی اسماعیل سیاه شاعر هذال هرات اورا هجو نمود جنانچه فردی به یاد دارم که گفته بود ( شنیده ام که به پایحصار غوغا شد) و غیره مطالب به هرصورت والی شهر عبالرحیم خان نائب سالار آقا سید یوسف را مجبور ساخت تا عذرا را طلاق دهد.

    بعدا از جدایی عذرا سابو رهبری گروه نوازندگان زن را عهده دار شد و علاوه بر آواز خوانی ، هارمونیه نیز می نواخت ، نگار دختر طاووس ، طبله می نواخت وطاووس دایره نوازی می کرد. این گروه هنرمندان زن در هرات منحصر به فرد بودند >آنها آهنگهای پاپ را از مجموعه آهنگ های رادیویی همان وقت که توسط نوازندگان مرد اجرا می شد با سایر آهنگهای محلی هرات در عروسی ها و شیرینی خوری های زنانه اجرا می نمودند.

    داستان توسعه بعدی این گروه در کوچه ء گلپسند ها پیچیده است که نمیتوان با جزئیات بیشتر ارائه نمود. این گروه ها بر حسب گروه های خویشاوندی مادر ، دختران ، دختر خوانده ها ، همسران برادر یا زنان کاکا و ماما به گروه های مختلف بمرور زمان سازماندهی شدند. و همه این گروه ها در محافل مختلف عروسی های زنانه به اجرای موسیقی میپرداختند. ازدیاد گروه ها هم بر حسب ضرورت بود چون در یک شب چندین عروسی بود یک گروه نمیتوانست به همه محافل بپرازد. از آن گروه های موسیقی زنانه کسی باقی نمانده است طبق اظهار جلیل حمد دل آهنگ فرزند گلپسند همهء آنها با مردمان متمولی ازدواج نموده اند و زندگی خوبی دارند و با موسیقی سروکاری ندارند.

    هم باید علاوه نمود که یکی دو گروه موسیقی مردانه هم درین کوچه به شمول فرزندان گلپسند فعالیت داشتند که دراین گروه ها نوازندگان و آوازخوان های پشتونی چون غنی لندی ، و کسی دیگری چون وردک ، سرور روحنواز ، کریم حسن پور و ده ها تن دیگر که مربوط به خانوادهء گلپسند نبودند در دسته های آنها می نواختند .

    منبع : ترجمه و تحشیه ء موسیقی افغانستان و هنرمندان حرفوی شهر هرات اثر جان بیلی به ترجمه وتشیهء نصرالدین سلجوقی چاپ وزارت اطلاعات فرهنگ سال ۱۳۹۱٫

    موسیقی و تئاتر در هرات: نصرالدین سلجوقی. نشر مرکز ین المللی گفتگوی تمدن ها تهران ایران انتشارات طوس سال ۱۰۰۴

    • آقای سلجوقی عزیز، ممنون و سپاسگزارتانم به خاطر پیام مفصل و خوب تان. و هچنان تشکر از ذکر منبع، حالا می توانم آن کتاب مهم را هم پیدا کنم. تشکر.

  • خیلی ممنون ناهید جان.روایت شما چیزی خیلی بیشتری به این کتاب اضافه کرده است. در همین ماه می وقتی درکتابخانه ی سلطنتی کپنهاگن از زمینه ی داستان هایم در هرات گفتم.آقایی گفت که سالهل پیش به عنوان یک اروپایی و توریست به هرات سفر کرده و حتی شب ها به راحتی در بین سبزه های سرک و درتابستان می خوابیده .مردم بسیار مهربان بودند و شهر آنقدر امن بوده …چیزی که حالا دیگر محال است. بهر صورت دست مریزاد.

    • سافت اش را متاسفانه یافته نتوانستم. باز هم در جستجویش هستمف اگر یافتم همینجا برایتان خواهم نوشت. سلامت باشید.

  • خانم مهرگان عزیز در مورد این کتاب شنیده بودم ولی به این اندازه در موردش معلومات نداشتم، امیدوارم این کتاب را از مزار شریف پیدا نمایم و به خوانشش بگیرم.
    سپاس از معلومات شما.

  • کوچهٔ گلپسنده ها را من نشنیده ام که کسی به نام محله جت ها گفته باشد. جت ها که در آن زمان آنان را چلو (به تشدید لام) می گفتند در بیرون شهر در زیر خیمه های سیاه زندگی می کردند و … اصلن کوچه گلپسندها با جت ها هیچ نوه مناسبتی ندارد.

    • آقای الیاس عزیز، منهم فکر نمی کنم نوشته باشم که کوچه ی گلپسندها را کسی به نام محله ی جت ها یاد می کرده است. در سال ۱۹۳۰ میلادی “امین” سازنده زمین محل “مطرب ها” را به مبلغ سه صد افغانی خریده بود. در صحبت تلفونی که با خانم دبل دی داشتم، گفت که در آن محل دسته های زیادی از مطرب ها زندگی می کردند. اینکه بعدها چرا این محل فقط به نام “محله ی گلپسندها” یاد میشد را نه من می دانم نه هم خانم دبل دی می دانست. از آن محل، حالا فقط یک کوچه مانده که مدتی به نام کوچه ی “گلپسندها” شهرت داشت و حالابه نام کوچه ی “دل آهنگ ها”. اینها معلوماتی بودند که من به دست آورده توانستم. اگر معلومات بیشتری به آن اضافه شود، واضح است که بهتر است. به نظر من و خانم دبل دی، کار مطرب ها و جت ها به هم ربط داشت. هر دو از راه موسیقی امرار معاش می کردند و به نوعی “رقیب” هم بودند. با آنهم گفته می شود که خیمه های جت ها حوالی محله ی مطرب ها بوده.

      • این هم نوشته شما ناهید جان:[برای من هراتی، «کوچه‌ی گُلپسندها» هم کشش دیگر داشت؛ جایی که آن‌ زمان مشهور بود (به محله زندگی مطرب‌ها و جت‌ها.)] که البته این درست نیست. جت ها اگر آوازخوانی و دوره گردی می کردند درست است اما مردم این دوره گردان را به خانه ها و محافل شادی خود نمی آوردند. اصولن جت ها بیشتر(با تاسف) از راه تن فروشی زنان خویش امرار معاش می کردند. شاید در مورد این گروه مردم سرزمین ما تحقیقاتی صورت گرفته باشد که من بی خبرم. بعد از آغاز جهاد فی سبیل الدالر برادران، به گمان اغلب ظلم های فراوانی بر این مردم رفته است…

        • معلوماتی که من بدست آورده بودم، همانی است که در بالا برایتان نوشتم. اینکه در آن محله دسته های مطرب ها زندگی می کردند وآن محله به نام “محله ی مطرب ها” یاد میشده. خیمه های جت ها هم در همان حوالی بوده. هنگام ویرایش مقاله، متاسفانه این یک جمله به صورتی درآمده که آدم فکر می کند محله ی مطرب ها به نام محله ی جت ها هم یاد میشده. حالانکه احتمالن چنین نبوده باشد. در این زمینه باید تحقیق شود و این امکان را من متاسفانه ندارم.

  • درود فراوان به بانو مهرگان عزیز، امیدوارم خوب و سر بلند باشید، مقاله تانرا مطالعه کردم جالب و خواندنی بود لطف نموده اگر سافت فارسی کتاب سه زن هراتی را نزد خویش دارید لطف نموده برایم به نشانی ایمیلم بفرستید.

    شاد و رها باشید
    هادی

    • سلامت باشید، آقای ایوبی عزیز. من متاسفانه سافت کتاب را ندارم. باید با انتشارارت احراری در تماس شوید. منهم جستجو می کنم، اگر به نتیجه ای رسیدم، برایتان خواهم نوشت.

  • خیلی موضوع جالبی بود. منتهی اینکه این کتاب را از کجا پیدا کنیم؟
    منظورم اینکه آیا میتوانیم که از طریق انترنت پیدا کنیم یا نی.

    • این کتاب توسط انتشارات احراری در هرات چاپ و نشر شده است. من آن را از بقالی های هامبورگ خریده بودم. با انتشارات احراری در تماس شوید، شاید راه های دیگری هم برای به دست آوردنش وجود داشته باشد.

  • ﺧﻴﻠﻲ ﺟاﻟﺐ. ﺯﻣﺎﻧﻲ ﻳﺎﺩﻡ آﻣﺪ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺭﺩ ﺳﺎﻟﻲ ﺑﻮﺩﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻋﺮﻭﺳﻲ و ﻟﻘﺎ ﺧﻮاﻧﻨﺪﻩ ﺩاﺷﺖ ﺧﻮاﻧﺪﻥ اولنگ اولنگ ﺭا ﻣﻴﺨﻮاﻧﺪ و ﻣﺎﺩﺭ ﻋﺮﻭﺱ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺑﺮاﻳﻢ اﺣﺴﺎﺱ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﺩﺳﺖ ﺩاﺩﻩ ﺑﻮﺩ و اﺯ ﺩاﻣﺎﺩ ﺑﺪﻡ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ آﺩﻡ ﺑﺪی اﺳﺖ.

  • این کتاب را دو سال قبل با ترجمه فارسى خوانده بودم البته با حذف بعضى قسمتهاى که در ترجمهء کتاب صورت گرفته بود .
    براى من که کنج و کنار فرهنگ و داشته هاى بومى هرات ، بخشى از دوران حیات من است ، خواندن این کتاب خالى از لطف نبود . اگرچه نواقصى نیز نسبت به عدم شناخت خانم ورونیکا از بافت هاى تعاملى و هنجارهایى اجتماعى هرات در بعضى موضوعات در کتاب مشهود بود اما در کل این نقیصه ها آنقدر کلى نبود که از وجاهت کتاب بکاهد .
    خانم ورونیکا در سرتاسر کتاب سعى بر خفظ انتقال امانت داشته است و الحق که از عده ى این مهم به خوبى برآمده است .
    براى عزیزانى که تا کنون این کتاب را نخوانده اند بنده نیز همچون جناب کاکه توصیه میکنم که این کتاب را مطالعه کنند ، ارزش خواندن را دارد .

  • با سپاس از خانم مهرگان و معرفی بیشتر کتاب سه زن هراتی. من نسخه فارسی کتاب را مطالعه نمود بودم از مطالب سانسور شده اطلاعی نداشتم. پروفیسور جان بیلی وویرونیکا را در ایام جوانی ام در هرات در منزل خود ملاقات نموده بودم . با ایشان سفر های ددر کرخ و کبرزان هم داشتم و خاطرات زیادی ازان سفر ها دارم که جه چگونه به پزوهش میپرداختند.

    گاهی هم ضرورت می افتد که بعضی مطالب سانسور شود. منهم زمانیکه کتاب موسیقی افغانستان و هنرمندان حرفوی شهر هرات را ترجمه و تحشیه می نمودم به سانسور بعضی مطالب پرداختم. به یاد دارم که روزی این زوج در یکی از دانشگاه های آیرلند برای شاگردان دوره ماستری ورکشاپ های موسیقی را دایر نموده بودند منهم از طرف دانشگاه مذکور دعوت شده بودم تا در صنف حضور داشته و به تائید آنچه آنها ارائه میدارند بپردازم. در ختم کورس جان بیلی با معرفی مختصر من با تبسم ملیحی به شاگردان گفت که همین شخص کتاب مرا ترجمه می نماید ومطالبی را از کتاب مرا سانسور نموده است که من راضی نمیباشم. ددر همانوقت برایش چیزی نگفتم وقتی به راه بصوب هوتل پیاده در حرکت بودیم علت سانسور آنرا برایش گفتم و بعد آء او در زمینه موافقه نمود. به آن اکتفا ننموده دوباره با ظبط صدایش که خود میدانست بااو در زمینه حک بعضی مطالب به موافقه رسیدیم . به هر صورت مطالعه این بخش بمن جالب بود.

  • سال های ۱۹۷۲ الی ۱۹۷۷ در یک پروژه یونسکو برای احیای فرهنگ غنی و گذشته پر بار هرات همکاری داشتم، ما در یک تیم بزرگ در مورد ثبت آثار معماری کار می کردیم، کوچه ها ودالان ها تیمچه ها و حمام ها کارونسرا ها مساجد و زیارت ها و خانه ها مردم را دروازه به دروازه رفتیم، نقشه گرفتیم و عکاسی کردیم، از هرات تصویری در ذهن دارم که با زمان همین کتاب همخوانی دارد، بسیاری روز ها نان چاشت را دردکان حیدرکبابی نزدیک چارسو می خوردیم، وقتی از هتل محل اقامت سوی شهر کهنه می آمدیم، فکر می کردیم تعداد هراتی ها و توریست هادر جاده مساوی است،
    ممنون شما که در پهلوی نکات حذف شده ی کتاب ،یکبار دیگر حال و هوای آن زمان را برایم زنده ساختید،
    آنوقت ها استاد عطار و استاد محمد سعید مشعل زنده بودند ،کاشی و مقرنس و کلالی و شیشه گری و گچبری و هزار هنر دیگر هم زنده بود بازار و مردم هم زنده بودند و عجب امنیتی بود.
    ممنون شما که از برکت تولد تان یک بار دیگر زیارتجاه و گازرگاه و کوهسان و اوبه و کرخ و گذره و…. رفتم و لذت بردم

  • سالروز تولد ناهید مهرگان گرانقدر، خجسته تر باد. از برکت آن متن بالا را خواندم ومتوجه نکات سانسور شده نیز شدم. افزون بر اطلاعات جفت بیلی از موارد بسیار دلچسپ ویژه گی هنای زنده گی درهرات، معرفی فلکلور آنهم با خواندن ونواختن از طرف خودشان، سزاوار تحسین است. باری که ایشان را درهامبورگ دیدم، جالب رفتار گرم وسلوک صمیمانه هم دارند.

  • از هنر های خانم ورونیکا دبل دی یکی هم اینکه سال ها پس از آنکه دیگر در افغانستان نیست، هنوز هم فارسی با لهجۀ هراتی را مثل بلبل گپ می زند.

تازه‌ها

پرخواننده‌ترین‌ها