چرا «ماجرای رفیق تولایف» را باید خواند؟

case-comrade-layefسالهاست که کتابفروشی‌های تهران پرند از رمان‌های بی‌خطر. افسانه‌های این بار قهرمان ستیز ِ آمریکایی که کلبی مسلکی ِ بازماندگان ِ هیپی‌هایی را به خوردمان می‌دهند که اغلب به طبقه ی متوسط ِ گرفتار رکودی اشاره دارند که یا در حال گذراندن بحران میان سالی هستند و یا غم ثروتی باد آورده و باد برده را می‌خورند. گئورگ لوکاچ گرچه آنقدر زنده نماند تا این رمان‌های به ظاهر عمیق و فلسفی را بخواند اما اسلاف این داستان‌های کم کنش اما دلربا را خوب شناخته بود و «حماسه‌های نوین بورژوازی» خطابشان می‌کرد.

این رمان‌ها همه یک سر فاقد قهرمانند. عموما مردی در دهه ی سوم یا چهارم زندگی را نشانمان می‌دهند که صرف نظر از متاهل یا مجرد بودن تنهایی مزمنی را تاب می‌آورند و معمولا نیمی از وقایع جهانشان نه جلوی چشم‌هایشان که در ذهن خیال پردازشان شکل می‌گیرد. کارآگاه‌های الکلی با اضافه وزنی در آستانه ی چاقی نوع یک، کارمندی که از اداره مرخصی گرفته و حالا تور ِ تک نفره ی فروشگاه ِ زنجیره ای گردی برای خودش ترتیب داده، مرد پولداری که به تازگی عشقی پرالتهاب را از کف داده و دل زده از زندگی شهری راهی روستایی در غرب یا مرکز آمریکا می‌شود و آنجا  یک «بچه باحال» روستایی را ملاقات می‌کند با چکمه‌های آغشته به پِهِن و کلاه پوست پوست شده ی وسترنی.

انگار این داستان‌ها، رژیم مختصر رمان خوانی ِ خواننده ی طبقه متوسط ایرانی را خوش افتاده است. نئواگزیستانسیلیست‌های آمریکایی کتابفروشی‌های ما را درنوردیده اند و شخصیت‌های لاابالی، باری به هر جهت و بیزار از هر پدیده ی اجتماعی جای قهرمانان آرمانی چهار یا سه دهه ی پیش را گرفته اند. اما در آغاز ماه گذشته در یکی از همین کتابفروشی‌ها که کتاب‌های انگلیسی را هم دو برابر قیمت می‌فروشند کتابی پیدا کردم که هیچ شباهتی به حال و هوای رمان‌های محبوب زمانه نداشت. کتاب‌های انگلیسی کابفروشی‌های تهران را اغلب آثار کلاسیک  بریتانیایی و آمریکایی تشکیل می‌دهند. چاپ‌های نفیسی از «غرور و تعصب» یا «بلندی‌های بادگیر» چند کتاب پلیسی و آثاری از همان رمان نویسان محبوب ِ دوران میان این کتاب‌ها پیدا می‌شود اما کتابی که من در قفسه‌های طبقه ی زیر همکف آن کتابفروشی پیدا کردم به شهادت کتابفروش همان تک نسخه بوده و آن هم به سفارش مشتری فراموش کاری خریده شده بوده که سه ماه بود سر و کله اش پیدا نشده بود و کتابفروش تصمیم گرفته بود سفارش مشتری جفاکارش را بفروشد.

«ماجرای رفیق تولایِف» نوشته‌ی «ویکتور سِرژ» (۱۸۹۰–۱۹۴۷)  نویسنده ی روس تبار و زاده‌ی بروکسل نه فقط در ایران بلکه در سراسر جهان امروز خواننده ی کمی دارد. از سال ۲۰۱۱ تا امروز که فورشگاه اینترنتی آمازون نسخه ی جدید این کتاب با مقدمه ی سوزان سونتاگ را به فروش گذاشته تنها بیست و شش نفر به این رمان امتیاز داده اند. وقتی کتاب را برداشتم خوشحال شدم از اینکه احتمالا نمونه ای از ادبیات رئالیسم سوسیالیستی روسی را بین رمان‌های کلاسیک آمریکایی پیدا کرده ام. کهنگی کتاب بیش تر از آن بود که فقط حاصل نادیده انگاری چند ماهه مشتری‌های پرزرق و برق و خوش اب و رنگ شهر کتاب باشد. روی جلد کتاب مرد نسبتا تنومندی در آستانه ی سالخوردگی دیده می‌شد با سیگاری در دست و نگاهی نیم‌بند به کسی که به جلد کتاب زُل زده است.

در صفحه ی اول کتاب سوزان سونتاگ معرفی خود بر این رمان را این طور آغاز می‌کند: «چرا امروز ویکتور سرژ آن طور که باید شناخته شده نیست؟ شاید به این خاطر که  [رمان‌های او] بیش از آنچه نیاز داریم به ما می‌فهماند.» این البته توضیح واضحی نیست و بیشتر شبیه هزاران شرح اغراق آمیز از آثار بزرگان ادبیات است. اما خواندن «ماجرای رفیق تولایف» رفته رفته جمله نخست متن کوتاه سانتگ را معنادارتر می‌کرد.

رمان با شرح زندگی دو کارمند دون پایه در مسکو در آخرین سالهای دهه ی ۱۹۳۰ آغاز می‌شود. روماچکین پیرمرد مریض احوالی است که در اتحادیه تولیدکنندگان پوشاک مسکو دستیار ِ دپارتمان مالیه است. مثل بسیاری از رمان‌های روسی که مرد گوشه گیر و کم حرفی را در برابر جامعه ی خشک و بی‌تفاوت روسی به نمایش می‌گذارند، روماچکین در محل کار خود هر روز شاهد بی‌عدالتی‌های آشکاری است که جانش را به لبش رساانده. او از بازار سیاه حاشیه مسکو اسلحه ای می‌خرد چون گمان می‌کند حالا که آفتاب لب بام است نیروی آن را یافته که یک تنه به اجرای عدالت مشغول شود. اما روماچکین به زودی درمی یابد که توان چنین کاری را ندارد.

در اوج احساس شکست اسلحه را به همسایه اش که مرد جوان بلند قدی به نام کاستیا است می‌سپارد. کاستیا کارمند بخش تاسیسات متروی مسکو است و همچنین رهبری جنبش جوانان کمونیست صنفی را به عهده دارد. کاستیا به عنوان مرد جوانی که عمیقا به کمونیسم باور دارد از اوضاع مملکت خود راضی نیست. او رویای یک روسیه حقیقتا کمونیست را در سر می‌پروراند و آینده همچنان برایش کاملا تیره و تار نشده. اما در عین حال امید ِ رشد کننده و نامیرای یک کمونیست متعهد را نیز دیگر در خود نمی‌بیند. او نمونه‌ی قشری از جامعه‌ی پیش از آغاز جنگ جهانی دوم در روسیه است که باور خود به آرمان‌های لنین را از دست نداده‌اند اما فساد ِ سیاسیون زمانه کفرشان را درآورده. کاستیا به جای اینکه اسلحه‌ی روماچکین را جایی در خانه پنهان کند با خود بیرون می‌برد و نهایتا در شبی سرد در خیابانی تاریک و خلوت رفیق تولایف را می‌بیند. تولایف که یکی از دولتمردان نه چندان والامقام  است به باور کاستیا مسئول صورت گرفتن بی‌عدالتی‌های بی‌شماری در جامعه است. در اقدامی ناگهانی و بی‌اختیار کاستیا اسلحه را بیرون می‌آورد، سر رفیق تولایف را نشانه می‌گیرد.

همان شب جسد رفیق تولایف کشف می‌شود. از فردا صبح پلیس دستور می‌گیرد که نخست میان سیاسیون به دنبال قاتل بگردد. چیزی نمی‌گذرد که در حالی که کاستیا در اتاق نشیمن خود روزنامه‌های شهر را ورق می‌زند بیش از ده دولتمرد ریز و درشت به جرم قتل رفیق تولایف بازداشت می‌شوند. کاستیا که به فاسد بودن برخی از آن سیاسیون اطمینان دارد در آغاز خشنود است. با پیشرفت پرونده به نظر می‌رسد قاتل واقعی تولایف کاملا در امان است و پلیس قصد ندارد ریشه‌ی قتل را در جایی دیگری جز حلقه‌ی کمیته‌های مرکزی احزاب کمونیست و عالی رتبگان کشور جستجو کند. تحقیقات مهمل پلیس به بازداشت پنج تن از معروف ترین چهره‌های سیاسی کشور منتهی می‌شود: اِرچاف، کمیسر سابق امنیت ملی؛ روبلِف استاد نامدار دانشگاه؛ کوندراتیف که انقلابی قدیمی و یکی از دوستان سابق رئیس- یا همان استالین- بوده است؛ ریژیک، یک هواخواه دو آتشه تروتسکی که  از تبعید فرا خوانده می‌شود تا پاسخگوی اتهامات تازه‌اش باشد و سر آخر ماکیف یک روستانشین سابق که نخست به عنوان سرباز به ارتش پیوست و سپس تا فرمانداری کورگانسک پیش رفت. مدتی بعد ارچاف، روبلف و ماکیِف به جرم مشارکت در قتل رفیق تولایف اعدام می‌شوند. ریژیک پیش از فرا رسیدن زمان اجرای حکم اعدامش به سبب اعتصاب غذا در زندان می‌میرد و تنها کوندارتیف به خاطر روابط نزدیکش با رئیس مملکت –استالین- از مرگ نجات می‌یابد.

بعد از گناهکار شناخته شدن سیاسیونی که هیچ ارتباطی با پرونده‌ی قتل تولایف نداشته‌اند، کاستیا که هنوز کمونیستی وفادار است بزدلی خود را مایه عذاب وجدان و سرافکندگی‌اش می‌داند. اما او آنقدر شجاع نیست که در نامه‌ی اعترافش اسمش را بنویسد. نامه‌ی بی‌نام به دست رفیق فیشمان که مسئولیت تحقیق در مورد این پرونده را به عهده داشته می‌رسد، فیشمان نامه را جلوی شومینه ی اداره ی پلیس می‌خواند و سپس آن را می‌سوزاند. همان روز پرونده ی قتل تولایف را به سرانجام رسیده اعلام می‌کند و رئیس شورای امنیت ملی متن اعلام رسمی پایان پذیرفتن تحقیقات را برای روزنامه‌های فردا صبح می‌نویسد. اما نامه ی بی‌نام و نشان کاستیا تنها مدرکی که به دست آتش سپرده می‌شود نیست. رفیق فیشمان هزاران صفحه اسنادی که از بازجویی‌ها و تحقیقات مامورین به دست آمده بود و همگی بی‌ارتباط بودن پنج محکوم اصلی را ثابت می‌کردند نیز آتش می‌زند و در عرض چند دقیقه تمام ماجرا به فراموشی سپرده می‌شود.

فاش شدن خلاصه داستان «ماجرای رفیق تولایف» حسرتی را باعث نمی‌شود مادامی که این رمان انباشته از زیرمتن‌ها و جملات یگانه ای است که لذت خواندن رمان را بار دیگر برایمان یادآوری می‌کند. این رمان داستان پیچیده ای ندارد. حتی از میانه ی راه می‌شود فرجام آن را حدس زد. قرار است حقیقت پوشیده بماند. قرار است کسی به دنبال آن نباشد و همه چیز در دروغ و کتمان پیش رود. برای ما که به پروسه ی قلابی ِ دست و پا کردن مجرم خو کرده ایم و هر چند وقت یک بار تکامل تازه ای را در این روند بیزار کننده تشخیص می‌دهیم «ماجرای رفیق تولایف» مهر تاییدی است بر تمامی بدبینی‌هایی که زندگی در سوی تاریک تاریخ برای شهروندانی چون ما بار آورده است. در جای جای این رمان حقیقت، آزادی و عدالت درست در مجاورت دروغ، استبداد و بی‌عدالتی پرسه می‌زند. تمام سیاسیون کشور مستبد و خون خواه نیستند اما در نظامی که خود تولید کننده ی حقیقت مطلوب خود است کاستیا هم جرئت بازی کردن نقش یک نادم ِ تمام و کمال را ندارد. او به دستگاه قضا اعتماد ندارد پس لازم نمی‌بیند در جهان پرفریبی که فقط ذره ی ناچیزی از آن را اشغال کرده قهرمان بازی دربیاورد تا کمی از تلخی بار عذاب وجدانش بکاهد. او نامه ی اعتراف را بی‌نام می‌نویسد بدون آنکه بداند باید انتظار چه نتیجه ای داشته باشد. ذکر کردن نام قاتل واقعی قطعا به معنی عدم علاقه ی او برای محاکمه در دادگاه‌های استالینی است. اما حالا که سه نفر اعدام شده اند، یک نفر در زندان جان باخته و یک دولتمرد عالی رتبه بدنام شده و به گوشه ای دور از چشم مردم خزیده دیگر نامه ی او چه سودی دارد، جز اینکه به عامرین دستگاه قضای کشور دهن کجی کند و بگوید گناهکار واقعی جایی میان آپارتمان‌های بی‌زرق و برق مسکو نظاره گر تمام این نمایش بوده. او به کومونیسم ایمان دارد اما دل خوش نکردن به اداره ی تمسخرآمیز کشور به دست یاران استالین او را به آدم تنهایی تبدیل کرده که سودای برابری اجتماعی را با خودش به زمین می‌کشد. او مجبور شده با حصر اجباری حقیقت آرمانی اش به زندگی درون دورغ عادت کند.

وضعیت کاستیا من را به یاد روشنفکر نامدار ِ چک، واسلاو‌هاوِل می‌اندازد. او که نمایشنامه نویسی پیگیر و مبارز سیاسی بود علیه آنچه کمونیسم ِ اتحاد شوروی می‌خواند سالها به مبارزه پرداخت تا سرانجام پس از فرو ریختن دیوار برلین – یا با تعبیر دیگری که بارها آن را شنیده ایم پس از غیب شدن دیوار- نخستین رئیس جمهور جمهوری تا کمر لیبرال چک و اسلواکی لقب گرفت. او در ۱۹۷۷ مقاله ای نوشت که کمی بعد به «منشور ۷۷» معروف شد. جالب است درست در همان سال در استراوای ِ چِک مادر میان سالی به جرمی به دادگاه سپرده می‌شود که اگر کاستیا کمی با دل و جرئت تر بود ممکن بود با او هم سرنوشت شود: جرم نابخشودنی «اصرار ِ تک نفره برای انکار دروغ»

 در تابستان سال ۱۹۷۷،‌هانا پاتریوونا، زن چهل و چهار ساله خانه داری که در نزدیکی دبیرستان دختر پانزده ساله اش پرسه می‌زده به جرم تلاش برای برهم زدن نظم عمومی و مبارزه با رژیم حاکم دستگیر شد.‌هانا در آن تابستان نتوانست دخترش را در امتحان جبرانی درس شیمی همراهی کند. دختر نوجوانش یک ماه باقی مانده از تابستان و سه هفته اول پاییز را بدون مادر به همراه دو برادر سیزده و ده ساله و پدرش گذراند و تلاش کرد جای خالی مادر را که اکنون بخشی از جمعیت پرشمار مبارزین علیه دخالت بیش از اندازه اتحاد جماهیر شوروی در چک و اسلواکی بود پر کند. خانم پاتریوونا به دلیل دعوت مردم به پناه آوردن به حقیقت و اجتناب از دروغ گفتن بازداشت شده بود. البته به همراه این دعوت به ظاهر خیالبافانه کاغذهایی در دست داشته که آنها را به آدم‌هایی که حاضر می‌شدند حرف‌هایش را گوش دهند می‌داده. این آدم‌ها اغلب مادران دختران نوجوانی بودند که در تابستان برای شرکت در کلاس‌های اجباری دختران پیشاهنگ به مدرسه فراخوانده شده بودند. او از مردم می‌خواسته تا جایی که از عهده شان برمی آید زندگی خود را بر پایه دروغ‌های‌هایی که رسانه‌های حکومت مخابره می‌کردند پایه نگذارند. به تشکیلات جدیدی که مبلغ رستگاری نوین برای مردم بودند تن ندهند و به سخنان سیاسیونی که خود را برابرتر از سایر اقشار جامعه می‌دانستند گوش ندهند.

همان سال‌ هاول در بخشی از منشور ۷۷ نوشته است: «… زندگی در این سیستم سرشار از ریا و دروغ است: دولتی که با دیوانسالاری اداره می‌شود، دولت مردمی نامیده می‌شود؛ طبقه‌ی کارگر به نام طبقه‌ی کارگر به بردگی کشانده می‌شود؛ تنزل و تحقیر تمام و کمال فرد به آزادی راستین او تعبیر می‌شود؛ محرومیت مردم از اطلاعات به در دسترس بودن آن تلقی می‌شود؛ استفاده از قدرت برای دغل‌بازی کنترل قدرت از سوی مردم و سوءاستفاد‌‌ه‌ی فردی از قدرت رعایت مقررات نامیده می‌شود؛ سرکوب فرهنگی توسعه‌ی آن تلقی می‌شود؛ گسترش نفوذ در زندگی شخصی مردم حمایت از ستم‌دیدگان معرفی می‌شود؛ فقدان آزادی بیان والاترین شکل آزادی عنوان می‌شود؛ منع اندیشه‌های مستقل علمی‌‌ترین دیدگاه جهان معرفی می‌شود؛ اشغال نظامی کمک برادرانه عنوان می‌شود. از آن جایی که رژیم گرفتار دروغ‌های خود است، باید همه چیز را جعل کند. گذشته را جعل می‌کند، حال را جعل می‌کند، و آینده را جعل می‌کند. آمار‌ها را جعل می‌کند. وانمود می‌کند فاقد نظام پلیسی خشن و غیراخلاقی است. وانمود می‌کند به حقوق انسان‌ها احترام می‌گذارد. وانمود می‌کند در تعقیب هیچ کس نیست. وانمود می‌کند از چیزی نمی‌ترسد. وانمود می‌کند هیچ امری را وانمود نمی‌کند.

لزومی ندارد مردم همه‌ی این توهمات را باور کنند اما رفتارشان باید طوری باشد که انگار آنها را باور می‌کنند، یا دست کم در سکوت آنها را تاب آورند یا با دست اندرکاران آن کنار بیایند. به همین دلیل، آنان باید درون دروغ زندگی کنند. اصلا لازم نیست آن دروغ‌ها را در دل بپذیرند. کافی است زندگیشان را با آن دروغ و درون آن دروغ بپذیرند. چون همین پذیرش تضمین کننده تایید سیستم، اجرای آن، ساختن آن و در واقع خود سیستم است. »

تناقضات پرتعداد کاستیا به او مجال نمی‌دهد دست کم قهرمان وجدان خود باشد. او از آن جمله افراد پرتعدادی است که دروغ را تشخیص می‌دهند اما جرئت عرضه‌ی حقیقت به جای آن را نیز ندارند. وقتی نگاهی به زندگینامه‌ی ویکتور سرژ می‌اندازیم با ماجرای پر کش و قوسی مواجه می‌شویم که اگر چیزی بیش از یک داستان تاریخی لبریز از نقطه ی عطف و تعقیب و گریزهای وقت و بی‌وقت نداشته باشد چیزی از بهترین نمونه‌های این ژانر کم ندارد. او خود سندی است بر طغیان یک روح ناآرام علیه دروغ. کمونیست سخت سر و بی‌تابی که به صرف وجود عنوان کمونیسم روی یک نظام آن را کمونیستی نمی‌داند و علیه هر آنچه ممکن است به اشتباه خودی به نظر برسد می‌شورد.

ویکتور سرژ زمانی به دنیا آمد که پدر و مادرش کیلومترها دور از خانه هر شب رویای بازگشت به مسکو را در سر می‌پروراندند. پدر ویکتور، لِف کیبالچین که در بلژیک به لئو معروف شده بود از مبارزان قسم خورده ی تزار و هواخواه دورادور (سَمپاد) حزب «اراده مردم» به شمار می‌رفت در ۱۸۸۷ از روسیه فرار کرد بود. او در سوییس به عنوان کارگر نانوایی و باغبان مشغول به کار شده بود و در انزوا و بی‌خبری از روسیه زندگی می‌کرد تا اینکه زنی به نام وِرا فرولُوا را ملاقات کرد. وِرا همسر یک سرمایه دار میان مایه روسی با اصالت لهستانی بود که پس از به دنیا آوردن دو فرزند دختر از جانب شوهر اجازه یافته بود برای تحصیل و همچنین بهبودی بیماری ریوی اش به سوییس بیاید.

گویا لئو مرد بسیار جذابی بوده و ورا دل خوشی از شوهرش نداشته. ازدواج آنها سبب شد هر دو امکان زندگی در سوییس را از دست بدهند و آن طور که پسرشان ویکتور بعدها نوشت سراسر اروپا را به دنبال «اتاق‌های محقر و کتابخانه‌های عظیم» بگذرانند. ویکتور وقتی در بروکسل زاده شد که برادر بزرگترش چندی پیش مُرده بود و خانواده با فقر گسترده ای دست و پنجه نرم می‌کردند. درست بعد از تولد ویکتور، لئو به عنوان معلم در یک مدرسه استخدام شد و وضع خانواده کمی بهبود یافت. تمام کودکی ویکتور تحت تاثیر ماجراجویی‌های پدر ناآرام و علاقه ی سیری ناپذیر مادرش به رمان خوانی سپری شد. ویکتور که به سوسیالیسم و آنارشیزم به یک اندازه دل باخته بود مجبور شد طلاق پدر و مادرش در ۱۹۰۵ را بپذیرد. در آن زمان ویکتور پانزده ساله بود و آن طور که سن و سال حکم می‌کند آنارشیزم برایش جذاب تر از کمونیسم می‌نمود. در همان سن خانه را برای همیشه ترک کرد. به حزب جوانان سوسیالیست بلژیک پیوست اما این حزب را محافظه کار یافت و به همراه دو دوست کودکی اش رِیموند کالِمین و ژان دِبو تصمیم به جدایی از حزب گرفت.

سه رفیق آسمان جل بعد از ترک بروکسل به یک گروه آنارشیستی جوان که در جنگل‌های اطراف پایتخت ساکن بودند پیوستند و کمی بعد آموختند که چگونه تمام مراحل انتشار روزنامه را سه نفری بدون کمک هیچ کس دیگری انجام دهند. بعد از یادگیری این مهارت که در آن دوران به اندازه ی اداره یک شبکه تلوزیونی که اختصاصا برنامه‌های آنارشیستی پخش می‌کند مهم بوده آنها به همقطاران معروفی بین آنارشیست‌های بلژیک تبدیل شدند. اما بعد از اینکه از همقطار روس خود «هارتِستاین» (آنارشیست‌ها رفقای هم مسلک خود را همقطار خطاب می‌کنند) که بمب دست ساز کوچکی را به طرف اداره ی پلیس در بروکسل پرتاب کرده بود دفاع کردند مورد سوءظن مقامات امنیتی قرار گرفتند. از آن زمان به بعد حوالی کلبه‌ی سه دوست قدیمی در دل جنگل همیشه چند مامور پلیس پرسه می‌زدند. همین شرایط فشار روانی گزنده ای را به همقطاران آنارشیست وارد کرد که شعله ی کم فروغ اختلافی در آینده شد.

ویکتور زندگی جنگلی را ترک کرد و به پاریس رفت و مثل پدرش شغل معلمی را انتخاب کرد. اما او معلم مدرسه نشد. در پاریس به پولدارهای روس که مجبور بودند در محافل ادبی خود، برای اینکه به نظر فاخر و باسواد بیایند، فرانسه حرف بزنند زبان یاد می‌داد. همزمان با نام‌های مستعار متعدد رمان‌های هموما عامه پسند روسی را به فرانسه ترجمه می‌کرد. نخستین مقاله ویکتور در ۱۹۰۹ منتشر شد. از آن پس او مقاله‌هایش را با نام مستعار «بی‌کس و کار»  “Le Rétif”  منتشر می‌کرد. حدود دو سال بعد چپ‌های پاریس ویکتور را به عنوان مقاله نویسی که هواخواه مکتب «آنارشیسم فردگرایانه» individualist anarchism است، می‌شناختند. اگر محبوبیت میان آنارشیست‌هایی که اغلب در خانه‌های تیمی زندگی می‌کردند و بعضی شب‌ها سر گرسنه زمین می‌گذاشتند را بشود پیشرفت دانست، باید گفت که ویکتور تا سه سال بعد یعنی تا ۱۹۱۰ مراحل ترقی را یکی یکی طی می‌کرد. اما در همان سال به اتهام شرکت در یک سرقت که توسط آنارشیست‌های پاریس ترتیب داده شده بود به پنج سال زندان محکوم شد. همقطاران دوران کودکی اش نیز همراه او بودند.

پلیس نتوانست جرم ویکتور را ثابت کند با این حال از زندان آزاد نشد. رِیموند کالِمین را اما اعدام کردند و ژان دِبو نیز به جزیره شیطان تبعید شد. ویکتور در زندان ماند تا اینکه جنگ جهانی اول آغاز شد و طی یک حمله هوایی زندانی‌ها از سلول‌هایشان گریختند. ویکتور به اسپانیا که در زمان جنگ اول جهانی بی‌طرف بود رفت و خیلی زود هم مسلکان خود در این کشور را پیدا کرد و به انقلابیون پیوست. آنجا بود که برای نخستین بار نام ویکتور سِرژ را برای خود برگزید. در ۱۹۱۷ همزمان با قوام یافتن شور انقلابی در روسیه تصمیم گرفت برای اولین بار به روسیه برود. به همین منظور به فرانسه برگشت تا به ارتش شوروی که در آنجا می‌جنگید بپیوندد. چند ماهی آنجا جنگید و سرانجام موفق شد برای نخستین بار کشور پدر و مادرش را ببیند. از آن پس به مدت یک دهه ویکتور زندگی خود را مطلقا با نویسندگی گذراند و از انقلابیون دوآتشه شد. اما در سرزمین مادری خود مثل تمام زندگی اش بدون مشکل زندگی نکرد. ویکتور دیگر می‌دانست زمان دلبستگی به آنارشیسم سر آمده. او بدون شک یک کمونیست انقلابی بود اما در همان ماه‌های اول از برخی تصمیمات بلشویک‌ها خود را مبری می‌دانست. چیزی نگذشت که او در سرزمین اجدادی اش تبدیل شد به آدمی که دیگران او را به عنوان یک عنصر دردسر ساز می‌شناختند. نتیجه ی مخالفت‌های او با جهتگیری‌های بلشویک‌ها سلول انفرادی را برایش به بار آورد. هنوز شش ماه نشده بود که روسیه را می‌دید و حالا برای یک سال به زندان افتاده بود. ادامه ی زندگی ویکتور سرژ را همین اختلاف حل ناشدنی در برگرفت. او خود را یک کمونیست انقلابی می‌دانست اما کومونیست‌های انقلابی شوروی او را یک خائن به انقلاب در نظر گرفته بودند.

در ۱۹۲۹ او دیگر یک مخالف خوان آشکار علیه سیاست‌های استالین بود و انتشار یک مجموعه مقاله در پایان همان سال باعث شد از حزب کمونیست اخراج شود و به زندان جایی که با آن مانوس بود برگردد. در حبس سه رمان به نام‌های «مردها در زندان»، «تولد قدرت» و «شهر فتح شده» و یک اثر تاریخ نگارانه با عنوان «سال اول انقلاب روسیه» نوشت. از زندان که بیرون آمد ترتیبی داد هر چهار کتابش در پاریس منتشر شوند و همین باعث شد دوباره دستگیر شود و کمی بعد در ۱۹۳۳ به آسیای مرکزی تبعیدش کنند. در ۱۹۳۶ به واسطه‌ی فشار نویسنده‌هایی چون رومان رولان و آندره گید که سعی می‌کردند صدای سِرژ را به دنیای ورای کوه‌های آسیای مرکزی برسانند، اجازه یافت شوروی را ترک کند. اما باقی مانده‌ی زندگی اش را زیر سایه ماموران مخفی استالین و فقر در پاریس، بروکسل، جمهوری ویشی (بخشی از کشور فرانسه در زمان جنگ دوم جهانی و اشغال نازی‌ها) و مکزیکوسیتی گذراند. وقتی در ۱۹۴۷ مُرد، سرگذشت نامه ی اش: «خاطرات یک انقلابی» و دو رمان آخرش: «سالهای نابخشوده» و «ماجرای رفیق تولایِف» را در کشوی میزتحریرش داشت. هر سه این آثار تا پنج سال پس از مرگ او منتشر شدند.

سرژ در طول زندگی اش –آن طور که خود در سرگذشت نامه اش نوشته- دست کم ده بار شغل خوبی را که پیدا کرده بود به خاطر مشاجره با صاحب کار رها کرد. تمام این مشاجرات معمولا وقتی رخ دادند که فقط چند هفته از استخدام او می‌گذشته است. درافتادن با قدرت بخشی از هویت او بود و حتی در مکزیک، جایی که به نظر می‌رسید آرام گرفته است و در خفا به نوشتن مشغول شده مردم محلی را علیه شهردار خود می‌شوراند. اما چه طور است که در «ماجرای رفیق تولایف» شخصیتی را نمی‌یابیم که بازتاب دهنده ی اخلاق و رفتار او باشد؟ در این رمان همه به نحوی مغلوب نیروی خدشه ناپذیر رئیس اند. نتوانستم از سِرژ مصاحبه ای قابل استناد بیابم که در آن حرف‌هایی درباره شخصیت‌هایش زده باشد اما بارها در کتاب‌هایش با این جمله برمی خوریم که « ماندن در یک شهر ممکن است آدم را خوشبخت کند اما با آن خوشبختی چه می‌شود کرد؟» انگار نویسنده ی طغیان گر و خانه به دوش ما می‌خواهد به ما بقبولاند که هر وضعیتی جز وضعیت ستیز با نهاد قدرت، حاصلی ندارد جز به جای ماندن یکی از اشکال شکست. خواندن آثار او در حالی که دست کم شصت و هفت سال از مرگ او گذشته در کنار تمام فواید ادبی شاید یک سوال را برای ما تداعی کند؟ آیا امروز در سراسر جهان نویسنده‌هایی وجود دارند که مثل ویکتور سرژ فکر کنند، زندگی کنند، بنویسند و بمیرند؟

سرژ در جایی از کتاب «خاطرات یک انقلابی» نوشته:

«بیست سال دیگر ما به چه آدم‌هایی تبدیل می‌شویم؟ این سوالی بود که سی سال ِ پیش یک روز بعدازظهر از خودمان پرسیدیم. حالا سی سال از آن روز گذشته. ریموند را با گیوتین اعدام کردند. روزنامه‌ها نوشتند: «یک گانگستر آنارشیست اعدام شد!» من بعد از مدتها دوباره ژان را در بروکسل دیدم. او کارگر و سازمان دهنده ی اتحادیه اصنافی بود که پس از تحمل ده سال زندان هنوز برای آزادی می‌جنگید. در مورد خودم، باید بگویم که بیش از ده سال است برای درآوردن نان در هفت کشور مختلف از این شاخه به آن شاخه می‌پرم. در این مدت بیست کتاب نوشته ام اما آس و پاس مانده ام. در چند مورد چند روزنامه پرخواننده به خاطر گفتن حقیقت لجن مالم کرده اند. حالا اینجا ایستاده ام و می‌دانم پشت سر تمام ما انقلاب فاتحانه ای گمراه و سرگردان لمیده است. چه انقلاب‌های عقیمی که برای وقوعشان عرق ریختیم و چه قتل عام‌های عظیمی که جلوی چشممان نقش بستند تا سرگیجه‌های درمان ناپذیر ما را درمان کنند و با خودمان بگویم:«خب؛ هنوز تمام نشده. هنوز تمام نشده….»

.

[پایان]

.

منابع:

 S t a n o v i s k o Generálního prokurátora ČSSR, předsedy Nejvyššího soudu ČSSR, ministra spravedlnosti ČSSR a generálního prokurátora ČSSR k „Prohlášení Charty 77“

 “Former dissident Jaroslav Šabata dies aged 84”Prague Monitor. 2012-06-15. Retrieved 2012-07-07.

The Case of Comrade Tulayev (New York Review Books Classics) Paperback – June 30, 2004

by Victor Serge  (Author), William R. Trask (Translator), Susan Sontag (Introduction)

Memoirs of a Revolutionary (New York Review Books Classics) Paperback – May 1, 2012

by Victor Serge  (Author), Richard Greeman (Editor), Peter Sedgwick (Translator), George Paizis (Translator), Adam Hochschild (Foreword)

Unforgiving Years Paperback – February 19, 2008

by Victor Serge  (Author), Richard Greeman (Translator, Introduction)

درباره‌ی نویسنده

مهام میقانی

۳ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • متن خوب و گیرایی بود. اما موضوع نقد و معرفی کتاب با برخی موضوع های تاریخی در این نوشتار خلط شده بود. می شد این ها را اتهام هایی دید که هنوز ثابت نشده باقی مانده اند. نمی دانم شخصیت نویسنده رمان ویکتور سرژ چقدر در واقعیت انقلابی بوده است اما یک موضوع که به نظرم خیلی با اهمیت و ارزشمند است آرمان گرایی شخصیت واقعی نویسنده است که البته در رمان بازتاب نیافته است ولی هر دو چه قهرمان رمان و چه شخصیت نویسنده هر دو البته واقعی هستند. تضاد شخصیت قهرمان رمان و نویسنده را نویسنده نقد خیلی خوب طرح کرده است. شاید همین ناپیگیری های امثال بنده که در دهه ششم زندگی ام هستم و انقلاب های ناکامی که چه خودمان در آن ها حضور داشته چه برای آن ها سینه چاک کرده ایم باعث سرگردانی و بی آرمانی نسل گنونی شده است. نمی دانم. فقط این را می دانم که هنوز بر این باورم که برای ارمان های مان جنگیدیم اما کم جنگیدیم!

تازه‌ها