سنگ صبور و ناصبوری‌های کارگردان

PATIENCE_STONE3

فلم سنگ صبور را می‌شود از زاویه های مختلف دید. اما نکاتی که در این یادداشت آمده، از نظر ها پنهان مانده است. یکی از علت‌ها می‌تواند این باشد که فلم سنگ صبور هنوز در تمام کشورها به نمایش نیامده است. با وجود زیبایی و ارزش این فلم، من به نکاتی برخوردم که درک آن برای کسی که روزانه با بیماران و شفاخانه سروکار دارد، دشوار نیست.

بیهوشی نامعمول

در فلم، «مرد» که نام ندارد، در اثر اصابت مرمی زخمی شده است. بعضی چیزها هستند که با تمام کوشش هم نمی‌شود از آنها توقعات رمانتیک داشت، یکی‌اش همین زخمی شدن با مرمی است. یک زخم، همیشه خونریزی و ترشحات چرکی دارد که در این فلم دیده نمی‌شود. اصابت یک مرمی در پشت گردن، اگر باعث مرگ نشود،  شخص را یا فلج می‌سازد یا به حالت کوما می‌برد. ولی فلج شدن به معنای بی‌واکنش شدن مطلق شخص نیست.

مرمی در پشت گردن مرد یعنی در ساقه‌ی دماغ که  قسمت بالایی گردن است، اصابت کرده. این مرمی مرکز تنفس را فلج می‌کند ولی شخص را می‌توان با ماشین تنفس داد. او می‌تواند کاملاً بیدار باشد؛ یعنی گپ زدن و حرکات چشم و چهره او مختل ناشده بماند ولی سیستم تنفسی بیشترین صدمه را می‌بیند. در فلم اما با آنکه وسایل طبی برای تنفس دادن او موجود نبود، آن مرد اصلاً نفس تنگ نشد، سرفه نکرد و تنفس‌اش از حالت طبیعی بیرون نشد. او هیچگاه عرق هم نکرد، تب‌اش بالا نرفت، بزاق دهانش بیرون نریخت، دهانش قفل نشد، ادرارش بند نشد، و شکم اش نپندید. به عبارتی دیگر: ظاهرا این مرمی مرد را به طور نامعمولی بیهوش کرده بود.

تغذیه

تغذیه‌ی مرد توسط پیپی که همسرش در حلقش می‌گذاشت، بدانگونه که در فلم نمایش داده می‌شود، ممکن نیست. چرا که کاردیا نمی‌تواند به صورت بیست و چارساعته باز باشد و این مایع را به معده برساند. غیر ممکن است در حلقوم، جایی که شروع لوله‌ی تنفسی (نای) و مری و اپیگلوت وجود دارد، مایع مذکور به جای مری وارد لوله‌ی تنفسی نشود. در فلم معلوم می‌شود که پیپ مذکور ده تا پانزده سانتی از طریق دهان مرد، وارد مری یا شش‌اش می‌شود.

اینجا دو حالت ممکن است. اگر پیپ وارد شش شود، شخص به شدت سرفه می‌کند و نفس تنگ می‌شود، رنگش کبود می‌گردد، که این ها در فلم اتفاق نیفتاد. ولی اگر پیپ وارد مری شود، این مایع از بخش کاردیا نمی‌تواند عبور کرده و وارد معده شود. چرا که در حالت عادی کاردیا منقبض است و مانع بازگشت غذا یا اسید معده از درون معده به مری می‌شود. و آن مایع طبیعتاً بر می‌گردد به طرف حلق، یا وارد شش‌ها می‌شود و یا از دهان بیرون می‌ریزد. اما این اتفاق هم در فلم نیفتاد. پس این مایع به کجا می‌رفت؟

از طریق بینی  می‌شود به معده سُند انداخت تا برای مدتی دوا یا مایعات به شخص برسد. آن سُند در معده گذاشته می‌شود نه در مری و مایعات مذکور توسط سُرُنج با فشار وارد معده می‌شود. در قسمت های آخری فلم، مرد درون درتاقی برده شده و به صورت نیمه نشسته باقی می‌ماند. آن خریطه‌ی حاوی آن مایع شور و شیرین از سر مرد به فاصله‌ی شاید ده یا بیست سانتی متر بالاتر به دیوار آویخته می‌شود.چون این فاصله برای این منظور خیلی کم است باید در سرعت جریان آن مایع به معده‌ی مرد اختلالی به وجود می‌آمد که البته نیامد ؛ حتا یک قطره از آن از دهان او بیرون نچکید. بدین ترتیب از قدرت جاذبه‌ی زمین هم توقعات رمانتیک رفته بود.

زخم بستر

زخم بستر، ضایعه ای است که در پوست و بافت های زیر پوستی بر اثر فشار ممتد و طولانی که باعث کاهش یا قطع خونرسانی به پوست و بافت های زیرین می‌شود، به وجود می‌آید. زمان، یکی از مهمترین عناصری است که در شکل گیری زخم بستر نقش دارد. به طور کلی نظر به سن و وضعیت پوست و وزن شخص، بعد از دو ساعت نرسیدن یا کم رسیدن اکسیجن به نسج، نسج تخریب می‌شود. زخم بستر در نقاطی از بدن ایجاد می‌شود که پوست روی یک برجستگی استخوانی قرار گرفته و در بین آنها عضله‌ی وجود نداشته باشد. مانند پاشنه‌ی پاها، بیلک شانه ها، سر، آرنج ها، کمر…

در اول فلم و رمان گفته می‌شود که شانزده روز از زخمی شدن مرد می‌گذرد و زن اولین نام خدا را که ذکر می‌کند «القهار» است که در قرآن نام شانزدهم خداست. ولی بعدها این سلسله به هم می‌خورد و نام ها در هم و بر هم ذکر می‌شود، بنابر این نمی شود از روی نام‌ها پی برد که آن مرد چند روز زخمی و زمین‌گیر بوده است.

اما اگر آن شانزده روز را با رفت و آمدهایی که زن به محل بودوباش عمه خود می‌کند و شبهایی که آنجا می‌گذراند را در نظر بگیریم، می‌شود به این نتیجه رسید که آن مرد حد اقل سه یا چار هفته زمینگیر بود. تمام این مدت را او تخته به پشت افتاده بود. ولی او زخم بستر نگرفت. سرش در تمام مدتی که درون درتاق به دیوار تکیه داده بود، آن قسمت از جلد یا پوست سرش که میان دیوار و استخوان جمجمه اش بود هم زخم نشد. در تمام  مدتی که درون درتاق به صورت نیمه نشسته افتاده بود، زانوانش قات شده بود، مفصل هایش هم آسیب ندید، خشک نشد. نپندید.

زایمان و تریاک

زن می‌گوید: «تصمیم گرفته بودم که موقع زایمان، وسط پاهایم خفه‌اش کنم. برای همین هم بود که اصلن سعی نمی کردم فشار بتُم، اگر با تریاک از هوشم نبرده بودن، بچه ده شکمم خفه شده بود.»

یکی از دلایل اینکه افغانستان بالاترین میزان مرگ و میر مادران را در جهان دارد، شاید همین استفاده‌ی تریاک برای درمان هر درد بی‌درمان باشد. موقع زایمان به زن تریاک داده‌اند، آنهم به قدری که او بیهوش شده. سوال اینجاست که این زن بیهوش چگونه زایمان نموده؟ مُسَکِن در موارد محدودی هنگام زایمان تجویز می‌شود ولی تحت مراقبت های شدید صحی، چون سیستم تنفسی در چنین مواقعی اگر از کار نیفتد به زودی دچار اختلال می‌شود.

هنگام زایمان اگر زن خود با داکتر یا قابله یا دایه همکاری نکند اصلاً زایمان ممکن نیست. موضوع سزارین هم که در کار نبود، پس این کودک با چه ترفندی پا به جهان گذاشت؟ گپ دیگر اینکه  کارگردان با مصرف تریاک و به دنبال آن بیهوشی زن، وجود جنین را به کلی از یاد برده بود. حال آنکه همان مقدار تریاک یا هر دوایی که بتواند مادر را به بیهوشی یا کوما ببرد، همان مقدار دوا وارد جریان خون جنین هم می‌شود که در شکم باعث مرگ او خواهد شد.

زبان و لهجه

لهجۀ که زن در فلم سنگ صبور با آن صحبت می‌کند، لهجه‌ی شتر گاو پلنگی است. یعنی مخلوطی از لهجۀ فارسی افغانستان، ایران، تاجیکستان و چند جای دیگر. با در نظر داشت اینکه زبان اصلی فلم فارسی است، این عیب به خصوص برای بینندۀ فارسی زبان، به هیچ صورت قابل چشم پوشی نیست. در اول کتاب آمده که: «جایی در افغانستان یا هر کجای دیگر.» وقتی کارگردان می‌بیند که بازیگر اصلی فلم از عهده صحبت کردن به یکی از لهجه های فارسی افغانستان بر نمی‌آید باید چارۀ دیگری می‌اندیشید. اصلاً اگر آن زن ایرانی می‌بود و همسر آن مرد مجاهد، چه مشکلی در فلم ایجاد می‌شد؟ زنی که خواندن و نوشتن را از خُسر خود یاد می‌گیرد، ممکن است به صورت غریزی تصمیم های سازنده در زندگی‌اش گرفته بتواند، آنچه دور از تصور است باور آن حرف های بزرگ و نمایش دگر اندیشی گویا خودساخته اش است.

انتخاب خانم گلشیفته فراهانی در نقش اصلی فلم به نظر من ممکن است انتخابی به جا نبوده باشد. جدا از یکی دو صحنۀ نسبتاً خوب،  در باقی فلم بیننده در حسرت و انتظار بازیگری است که جایش در فلم سخت خالی است.

از کتاب تا فلم

آقای رحیمی در مصاحبه‌ی با رادیو فرانسه می‌گوید: «در سینما هر کاری که می‌کنی، آگاهانه است. کار نویسنده این است که روی حس، کلمه بگذارد و کار بازیگر این است که حس روی کلمه بگذارد.»

به نظر من این اتفاق در فلم سنگ صبور نیافتاده.  این فلم خیلی با عجله تولید شده است. نکته های که به آن ها اشاره شد، در رمان برجسته نیست. این ضعف‌ها پشت فضاسازی بی‌نظیر کتاب پنهان شده است. وقتی رمان را می‌خواندم، حتا فضا برایم سنگ بود، یک سنگ صبور. اصلاً مهم نبود آن مرد چگونه به این روز افتاده. مهم نبود کلماتی که از دهان زن بیرون می‌پرد به شخصیت «خودساخته»اش همخوانی دارد یا نه،  مهم نبود که مرد چگونه تر و خشک می‌شود. مهم نبود که آن مرد همیشه تخته به پشت خوابیده، چگونه تغذیه می‌شود. مهم، سنگی بود که از افسانه های کودکی به یاد داشتم و یکی خواسته بود آن افسانه را ادامه دهد و به زبان «امروز» از زندگی یکی مثل من در آن بدمد.

مهم فقط این بود که یک مرد برای زنی که یک دهان بود، تبدیل به دو تا گوش شده بود. رمان سنگ صبور برای من یک رمان خوب است. در صفحه‌ی صد و ده رمان جمله‌ی است که تمام  چکیدۀ رمان را در خود دارد: «زمانی که زن بودن سخت است، مرد بودن هم سخت می‌شود.»

کتاب سنگ صبور به جز در ایران، در خارج نیز توسط  سیامند زندی به فارسی برگردانده شده است. در این ترجمه خوب، زبان دیالوگ‌ها یکدست است و با لهجه‌ی فارسی که در ایران صحبت می‌شود، ترجمه شده است. این ترجمه توسط منوچهر فرادیس از لهجۀ ایرانی به لهجۀ کابلی در آورده شده و توسط نشر زریاب در کابل چاپ شده است. در این فعالیت فرهنگی آنچه که بازیگر نقش زن با اختراع لهجه‌ی جدید بر سر فلم آورده، همان را در چاپ کابل بر سر ترجمۀ کتاب آورده‌اند. نثر دیالوگ ها مخلوطی است از آنچه که مترجم اصلی نوشته و آنچه که به عنوان لهجۀ فارسی کابلی مبتدیانه بدان اضافه شده است.

با همه این‌ها،  بهتر بود عتیق رحیمی قبل از ساختن یا در جریان ساختن این فلم با متخصصین طب مشوره می‌کرد تا این کوتاهی ها بوجود نمی‌آمد.  عتیق رحیمی بدون شک نویسندۀ توانایی است اما ممکن است عتیق رحیمی کارگردان هنوز به توانایی عتیق رحیمی نویسنده نرسیده باشد.

.

درباره‌ی نویسنده

ناهید مهرگان

۳ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید